تبليغاتX
بارون ودوست دارم هنوز چون تورویادم میاره


 

از خدا در ذهنم این تصویر بود


خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس وخشتی از طلا

پایه های برجش از عاج وبلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب صدای خنده اش

سیل و طوفان نعره توفنده اش

دکمه پیراهن او آفتاب

برق تیغ و خنجر او ماهتاب

هیچکس از جای او آگاه نیست

هیچکس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود اما در میان ما نبود

مهربان و ساده وزیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم از خود از خدا

از زمین، از آسمان،از ابرها

زود می گفتند این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

آب اگر خوردی ، عذابش آتش است

هر چه می پرسی ،جوابش آتش است

تا ببندی چشم ، کورت می کند

تا شدی نزدیک ،دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند

کج نهادی پای، لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می کند

در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود

خوابهایم پر ز دیو و غول بود

نیت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

*****

تا که یکشب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست

گفت اینجا خانه خوب خداست!

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست ورویی تازه کرد

با دل خود گفتگویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟

گفت آری خانه او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان وساده وبی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره دل را برایش باز کرد

می شود درباره گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران حرف زد

با دو قطره از هزاران حرف زد

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

میتوان مثل علف ها حرف زد

با زبان بی الفبا حرف زد

میتوان درباره هر چیز گفت

می شود شعری خیال انگیز گفت....

*****

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر….

 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

كلاغ قصه من – عشق- در ته شب ماند

نپرس بعد شكستن چرا صدا نرسيد

 

سكوت اگرچه صدا بود، تا شما نرسيد

 

دلم شبيه خودش بود يك غريبه لال-

 

كه آشناي شما شد به عاشقانه رسيد

 

و موج آبي چشم تو اتفاق افتاد

 

دلم غريق تو- كارش به دست و پا...نرسيد

 

چقدر توي خودش ابر ربخت، باران شد

 

چقدر جاده شد اما به هيچ جا نرسيد

 

هزار مرتبه من «تو» شدم تو اما ...نه

 

دريغ از آن همه «من» كه به «تو» به «ما» نرسيد

 

سلام نقطه پايان آشنايي بود

 

چه خوب مي شد از اول به انتها نرسيد

 

كلاغ قصه من عشق- در ته شب ماند

 

به خانه اش، به سپيده، به روشنا نرسيد

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

بنويس وقتي تو نيستي انگار چيزي نيست

 

بنويس خواستنم از جنس گل ابريشمه

بنويس پاكي من پاكي نوروشبنمه

همه دوست داشتنمو نقطه به نقطه بنويس

بنويس قصه زياده ولي كاغذم كمه

بنويس نامه نويس

بنويس خواستن من شمردني نيست بنويس

بنويس دل كه به خاك سپردني نيست

بنويس

بنويس خسته شدم اونقده خسته كه نگو

همه دلتنگي من كه گفتني نيست بنويس

بنويس نامه نويس

بنويس وقتي تو نيستي انگار چيزي نيست

بنويس نامه نويس...

 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

قلب سنگیش آهسته میشکند

 

به آبشار گفتم که تو کیستی ؟

 

گفتا که اشک کوه

 

گفتم از چه می گرید کوه

 

گفتا آنزمان که ناله های درهمشکسته جداییها را میشنود

 

و درددل های تنهایی که تنها پیش او می گرید

 

و بغضهایی فروخورده که نزدش میشکنند

 

قلب سنگیش آهسته میشکند

 

میجوشد

 

و آرام آرام.....

 

 آبشار میشود.....

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

من همونم كه يه روز مي خواستم دريا بشم

ميون يه دشت لخت زير خورشيد كوير


مونده يك مرداب پير توي دست خاك اسير


منم اون مرداب پير از همه دنيا جدام


داغ خورشيد به تنم زنجير زمين به پام


من همونم كه يه روز مي خواستم دريا بشم


مي خواستم بزرگترين درياي دنيا بشم


آرزو داشتم برم تا به دريا برسم


شبو آتيش بزنم تا به فردا برسم


اولش چشمه بودم زير آسمون پير


اما از بخت سيام راهم افتاد به كوير


چشم من به اونجا بود پشت اون كوه بلند


اما دست سرنوشت سر رام يه چاله كند


توي چاله افتادم خاك منو زندونی كرد


آسمونم نباريد اونم سرگرونی كرد


حالا يه مرداب شدم يه اسير نيمه جون


يه طرف ميرم تو خاك يه طرف به آسمون


خورشيد از اون بالاها زمينم از اين پايين


هی بخارم مي كنن زندگيم شده همين


با چشام مردنمو دارم اينجا می بينم


سرنوشتم همينه من اسير زمينم


هيچی باقی نيست ازم لحظه های آخره


خاك تشنه همينم داره همراش می بره


خشك ميشم تموم ميشم فردا كه خورشيد مياد


شن جامو پر می كنه كه مياره دست باد

شاعر : اردلان سرفراز

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

قاصدی می آید آیا از سفر؟

با عـُبـور بـادهـایِ در گـذر

قاصدی می آید آیا از سفر؟

آخرش غـَلیانِ بُغضِ بی قرار

می زنـد بـر آبـهـایِ بی گدار

آن تَعَلّل هایِ قلب و خامی اش

قِصّه هایِ تـَلخِ نا فرجامی اش

تا که با جانَت سرِ ِ بازی نداشت

غم مَجال صَحنه پردازی نداشت

دل ولی هرگز شَبیخونی نکرد

خار ِغـم در پـای مجنونی نکرد

بَند بَندِ بودنَش را می گُسَست

خلوتِ آیینه ها را می شِـکست

در خود ، امّا خسته و صد پاره بود

بــار بـَـردار ِ تـَنـي بـيـچـاره بـود

تا گذَر مي كردي از قلبِ سراب

با نگاهي مُلتـَمِس بر نقشِ آب

غـُصّه ها را قِصّه مي پَرداختي

قِصّه ها را زندگي مي ساختي

دفتر ِاحساس ها رنـگي نـداشت

واژه هايش، هرگز آهنگي نداشت

حُرمـَتِ انـساني اش مَعيوب تر

بَر تـَنـَش پـروانه ها مـَصلـوب تر

آنـكه از نـابـاوَريـها خـَسـتـه بود

تا كـُجا پـَرواز را پـَر بـَسته بود

واژه را داغِ صِـدا سَـر ريـز كـرد

در سُـكوتِ سينه حـَلق آويز كرد

آنچنان با حِسِّ مرگ آغـشته بـود

عشق را با دستهايش كُشته بود

بي گمان آهنگِ باران نيست اين

گريه هاي تلخِ بي حَرفيست اين

در تـَلاطُـم هـايِ ايـن طوفانِ مـرگ

شاخه ماند و حَسرت و يك دانه برگ

ديگر ، اي شب ، دشمنِ ديرينِ روز

چـشمِ ِ اُمّيـدي به بـيـداري نـَدوز

آمـدي در خواب او هـَذيـان شُدي

يـك ركوردِ تـَلـخِ بـي پـايـان شـُدي

جانِ گـرمِ نور ، از شبـها چـه ديد؟؟!

جـُز جـَوابِ تـُنـدِ سَر بــالا نـَديــد

پس چه دارد جُز دلي سرما زده

بر هر آنـچه بـوده پـُشتِ پـا زده

آتـَشي در نـُطفه خـاكستر شده

شورِ ِ ايماني ، كه بي باوَر شده

در دلـَـش پـَرواز امـّا بي نـَفَس

آشِـنـايِ تـنـگــنـاهـايِ قـَفـَس

شكلِ يك بُغضِ نََفَس گيرم هنوز

از قَفـَس هايِ تو دِلگيـرم هنـوز

آسِمان در آرزويِ بـالِ عـشـق

بي خـبـَر از آفـَتِ غَربالِ عشق

تا پـَـرنده بـودن امّـا راه بـود

اِدِّعايِ عاشِقيت بي گاه بود....

 

 «محمدحسن مهربانی»

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

گنه كردم گناهي پر ز لذت

گنه كردم گناهي پر ز لذت

كنار پيكري لرزان و مدهوش

خداوندا چه مي دانم چه كردم

در آن خلوتگه تاريك و خاموش
 
در آن خلوتگه تاريك و خاموش

نگه كردم بچشم پر ز رازش

دلم در سينه بي تابانه لرزيد

ز خواهش هاي چشم پر نيازش

در آن خلوتگه تاريك و خاموش

پريشان در كنار او نشستم

لبش بر روي لب هايم هوس ريخت

زاندوه دل ديوانه رستم

فرو خواندم بگوشش قصه عشق:

ترا مي خواهم اي جانانه من

ترا مي خواهم اي آغوش جانبخش

ترا
  اي عاشق ديوانه من

هوس در ديدگانش شعله افروخت

شراب سرخ در پيمانه رقصيد

تن من در ميان بستر نرم

بروي سينه اش مستانه لرزيد
 
گنه كردم گناهي پر ز لذت

در آغوشي كه گرم و آتشين بود

گنه كردم ميان بازواني

كه داغ و كينه جوي و آهنين بود
 
 
***فروغ فرحزاد

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

پنج وارونه چه معنا دارد ؟

پنج وارونه چه معنا دارد ؟

 

خواهر کوچکم از من پرسيد


من به او خنديدم


کمي آزرده و حيرت زده گفت


روي ديوار و درختان ديدم


باز هم خنديدم


گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه


پنج وارونه به مينو ميداد


آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد


بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم


بعدها وقتي غم


سقف کوتاه دلت را خم کرد


بي گمان مي فهمي


- پنج وارونه چه معنا دارد

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم 

ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم

به غواصان بگو کافی ست هرچه بی سبب گشتند

در این دریای طوفان دیده مرجانی نمی بینم

چه بر ما رفته است؟ ای عمر! ای یاقوت بی قیمت!

که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم؟!

که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد

که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم...

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند

گفتی که می بوسم تو را،گفتم تمنا می کنم

 

گفتی اگر بیند کسی گفتم که حاشا می کنم

 

گفتی چه می بینی بگو در چشم چون آئینه ام

 

گفتم که من خود را در او عریان تماشا می کنم

 

گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند

 

گفتم که با یغماگران باری مدارا می کنم

 

گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم

 

گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم

 

گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو

 

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

 

گفتی اگر از پای خود زنجیر عشقت وا کنم

 

گفتم زتو دیوانه تر دانی که پیدا می کنم.


 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

بي تو من زنده بمانم

بي تو طوفان زده ي دشت جنونم ،صيد افتاده به خونم


تو چنان مي گذري غافل از اندوه درونم ؟

بي من از کوچه گذر کردي و رفتي

بي من از شهر سفر کردي و رفتي

قطره اي اشک درخشيد به چشمان سياهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم !

تو نديدي ٬نگهت هيچ نيفتاد به راهي که گذشتي

چون در خانه ببستم ،دگر از پاي نشستم

گوئيا زلزله آمد،گوئيا خانه فرو ريخت سر من

بي تو من در همه شهر غريبم ،بي تو کس نشنود از


اين دل بشکسته صدايي

بر نخيزد دگر از مرغک پر بسته نوايي،تو همه بود ونبودی


تو همه شعر و سرودي،چه گريزي زبر من ٬که زکويت نگریزم


گر بميرم زغم دل،به تو هر گز نستيزم

من و يک لحظه جدايي ؟


نتوانم . . . . نتوانم


بي تو من زنده بمانم

 


 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی

خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم

خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!

 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

ضربدر زدي رو اسمم

زندگي نقطه سر خط     بي وفايي شده عادت
 
تو نوشته بودي ديدار      سه تا نقطه به قيامت
 
زندگي نقطه سر خط       تلگرافي شده نامت
 
قلبمو مچاله كردي            لاي... نامت
 
عزيزم نقطه ته خط          برو با خيال راحت

به تو تقديم اين ترانه       عوض جواب نامت
 
زندگي نقطه سر خط      برو با خيال راحت
 
به تو تقديم اين ترانه      عوض جواب نامت
 
با سه حرف تلخ و دلگير        مختصر مفيد و ساده
 
گفتي  كه سايه عشقت    از سرم خيلي زياده
 
زير درد و خط كشيدي     ضربدر زدي رو اسمم
 
تا بدونم كه به عشقت      تا كه جون دارم طلسمم
 
عزيزم نقطه ته خط           برو با خيال راحت

به تو تقديم اين ترانه      عوض جواب نامت
 
روي يك كاغذ بي خط     حرف هاي خسته به نوبت
 
توي سرزمين نامت       حرف "ت" كرده قيامت
 
ت" مثل تو مثل ترديد     "ت" مثل آخر قيامت
 
مثل تنهايي شب           مثل آخر خيانت
 
عزيزم نقطه ته خط
 

 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم

 
نشد یه قصری بسازم پنجرهاش ابی باشه

من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه

نشد یه جا بمونه و آخر بشه ماله خودم

حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم

با همه التماس من نشد دیگه نره سفر

شعرام بجز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر

نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم

نه این که من نخوام برم نذاشت گلهارو ببینم

نشد همه دعا کنن همیشه اون باشه پیشم

یکی میگفت خواب دیده که اون گفته عاشقش میشم

اما نشد ، اما نشد قسمت ما یه لحظه ی روشن و خوش

پیغام واسش فرستادم بیا بازم منو بکش

نشد که نشکنه بازم این چینی شکستنی

هیچ جای دنیا ندیدم هیچ جای دنیا ندیدم

عجب چشای روشنی

باور نکرد یه موجشو به صدتا دریا نمیدم

یه تار مو خواستم نداد گفت به تو دنیا نمیدم

راست میگه هر چی اون بگه راست میگه هر چی اون بگه

من کجا و دیوونگی

چه جوری به حرفش گوش کنم

اون گفت بچسب به زندگی

خلاصه آخرش نشد ما گل سرخ رو بو کنیم

اون گفت برو که بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم

نشد یه بار برسم به آرزوهای محال

یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه کال

نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم

گذشته کار از کارمون

دیر شده به خدا قسم

نشد به موقع این کویر ابری بشه بارون بگیره

نشد خودش آینه که هست بیاد و شمعدون بگیره

نشد بپاچم زیر پاش عطر گل محمدی

نشد بهم جواب بده

حتی بهم بگه بدی

نشد دوستت دارم بگه

به من که نه به دیگری

نشد یه بارم رد بشه

از روی شعرا سرسری

نشد یه کاری بکنه

که بدونم دوستم داره

آتیش گرفتم و یه بار

نگام نکرد بگه آره

نشد یه بار حرف بزنه

نزاره پای سرنوشت

نشد یه شب نگم خدا الهی که بره بهشت

نشد بشه یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم

نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم

نشد بره

نشد نره

نشد بخواد

نشد بیاد

نشد ولی

شاید بشه

واسم دعا کنید

زیاد

از شما پنهون نکنم

یه حرفهایی بهم زده

گفته همین روزا میاد

اما هنوز نیومده

قصه داره تموم میشه

مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنید

اول خدا بعدا شما

قصه داره تموم میشه

مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنید

اول خدا بعدا شما
 
مریم حیدرزاده

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

يه بغض مرده رو لبهام ماسيده

يه دنيا تشنگی تو عمق چشمامه
 
ببين امشب قصاص از اشك می گيرم
 
ببين می مونم امشب تا سحر يا نه
 
دوباره مثل هر شب ساده می ميرم

يه بغض مرده رو لبهام ماسيده
 
نميشه اسمتو آروم بشمارم
 
ببين از بس دلم با خاك خوابيده
 
شبيه مرده های زير آوارم

كجا بايد تو رو پيدا كنم امشب
 
كدوم سقفه كه مال هردومون باشه
 
نمی بينی چقدر از هم جدا مونديم
 
كدوم روزه كه تو آغوش شب جاشه

بيا دستامو از اين فاصله بردار
 
بذار باور كنم احساس بارونو
 
هميشه بايد از آخر كسی باشه
 
که لمسش تر کنه چشم پشیمونو...

 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

خواستم برم از انجا

 
خواستم برم از انجا

اما پاهام نيومد

پامو بردم ولي حيف

 دلم باهام نيومد

ديدم ولي دل من

با رفتنم شکسته

فکر کرده بر مي گردم

باز منتظر نشسته

فکر کرده بر مي گردم

باز منتظر نشسته

گفتم دل ديوونه

کي قدرتو مي دونه

وقتي نباشي باز هم

کي منتظر مي مونه

براي موندن من

ديگه نمونده جايي

مي خوام بخونم اما

واسم نمونده نايي
 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

نیستی تا وقت گریه یار چشمانم شوی

 
شعرهای دفتر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
شعله و خاکستر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
رفتنت بر عهد و پیمان خط بطلانی کشید
 
اعتقاد و باور من هیچ می دانی چه شد ؟
 
بعد تو دیگر کسی یادی از این تنها نکرد
 
چشم مانده بر در من هیچ می دانی چه شد ؟
 
لحظه تکرار تو در هر عبور از حادثه
 
زخم های پیکر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
مستی من از تو و از همت چشمان توست
 
جام درد و ساغر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
کاش می دیدی شکستم لحظه انکار تو
 
در وداع آخر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
رفتی و آن حلقه را با خود نبردی یادگار
 
حرمت انگشتر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
نیستی تا وقت گریه یار چشمانم شوی
 
گونه خیس و تر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
رفتی و من ماندم و یک دفتر و صدها غزل
 
شعرهای دفتر من هیچ می دانی چه شد ؟

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

دیدی که رسوا شد دلم

 
دیدی که رسوا شد دلم

غرق تمنا شد دلم

دیدی که من با این دل

بی آرزو عاشق شدم

با آن همه آزادگی

بر زلف او عاشق شدم

عاشق شدم

ای وای اگر صیاد من

غافل شود از یاد من

قدرم نداند

فریاد اگر از کوی خود

وز رشته ی گیسوی خود

بازم رهاند

دیدی که رسوا شد دلم

غرق تمنا شد دلم

در پیش بی دردان چرا

فریاد بی حاصل کنم

گر شکوه ای دارم ز دل

با یار صاحبدل کنم

وای ز دردی که درمان ندارد

فتادم به راهی که پایان ندارد

از گل شنیدم بوی او

مستانه رفتم سوی او

تا چون غبار کوی او

در کوی جان منزل کنم

وای ز دردی که درمان ندارد

فتادم به راهی که پایان ندارد

دیدی که رسوا شد دلم

غرق تمنا شد دلم
 
دیدی که در گرداب غم

از فتنه ی گردون رهی

افتادم و سرگشته چون

امواج دریا شد دلم

افتادم و سرگشته چون

امواج دریا شد دلم

دیدی که رسوا شد دلم
 
غرق تمنا شد دلم

 

شاعر:رهی معیری
 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

تو را به

 

تو را به جاي همه ي كساني كه نشناخته ام دوست مي دارم

 

تو را به جاي همه ي روزگاراني كه نمي زيسته ام دوست مي دارم

 

براي خاطر عطر نان گرم و برفي كه آب مي شود و

 

بهاي نخستين گناه تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم

 

تو را به جاي همه ي كساني كه دوست نميدارم دوست مي دارم.

 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

سال نو مبارک

 نویسنده: دختر ی از جنوب