دلم رامی بری،اندیشه ای نیست ببر کز بیدلی به پیشه ای نیست تنی کو بار این دل برنتابد به سر باری غم دلبر نتابد نه بتوان دل ز کارت بر گرفتن نه از دل نیز بارت بر گرفتن بدان جان کز چنین صد جان فزون است که جانم بی تو در غر ق آب خون است مرا فرخ بود روی تو دیدن مبارک باشد آوازت شنیدن
نویسنده: دختر ی از جنوب
شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم در ان یکشب خدایی بوالعجایب کارها کردم جهان کوبیدم از نو ساختم گیتی ز خاک عالم سابق جهانی نو بپا کردم نماز و روزه را تعطیل کردم کعبه را بستم حساب زندگانی را از ریا کاری جدا کردم سری کو داشت شوق و شور استعمار بحکم قانون استعمار، را زیرو زبر کردم سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار فهمیدم که دیشب در پناه ،می،جسارت بر خدا کردم و یکبار دگر گشتم بنده اش گفتم خداوندا نفهمیدم غلط کردم خطا کردم
نویسنده: دختر ی از جنوب
باورم نمي شود تو از من گذشته باشي باورم نمي شود تو رفته باشي صداي گريه ي من تو را راضي نكرد قطره قطره ي اشكم دل سنگ را سوزاند ولي دل تو را نرم نكرد باورم نمي شود كه حتي پشت سرت را هم نگاه نكردي باورم نمي شود كه فريادم را نشنيده باشي باورم نمي شود كه رفته باشي من هنوز نا باورم ولي ياد گرفتم كه عاشق نباشم ياد گرفتم دل شكستن را ياد گرفتم سنگ شدن را پس مي شكنم قلب هاي عاشق را قلب من ديگر از گوشت و خون نيست قلب من از سرب است وجودم شعله ور از آتش نفرت كه مي سوزاند جان ها را حال باور مي كنم مرگ تورا زيرا باور كردم مرگ قلبم را مرگ قلبم را و روي سنگ قبرم نوشتم شعر تو را ..................
نویسنده: دختر ی از جنوب
من که می دانم شبی عمرم به پایان میرسد نوبت خاموشی من سهل وآسان می رسد من که می دانم تا سرگرم بزم ومستی ام مرگ ویرانگرچه بی رحم وشتابان میرسد پس چرا عاشق نباشم پس چراعاشق نباشم من که میدانم به دنیا اعتباری نیست نیست بین مرگ وآدمی قول وقراری نیست نیست من که میدانم اجل ناخوانده وبیدادگر سرزده می آید وراه فراری نیست نیست پس چرا پس چرا عاشق نباشم
نویسنده: دختر ی از جنوب
عاشق روی خوش نو خاسته ام وز خدا صحبت او را به دعا خواسته ام عاشق ورندو نظر بازم و میگویم فاش تا بدانی که به چند هنر آراسته ام
نویسنده: دختر ی از جنوب
مکن با من حساب خوبرویی که صد ره خوبتر زآنی که گویی تو در آیینه دیدی صورت خویش به چشم من دری صد بار از آن بیش تو را گر بر زبانم گویم دلارام دهانم پر شکر گردد بدین نام گرت خورشید خوانم،نیز هستی که مه رابر فلک رونق شکستی قمر در نیکویی دلدادۀ توست شکر مولای مولازادۀ توست گر ازیک موی خود نیمی فروشی بخرم گر به اقلیمی بفروشی اگررسم خوبان تند خویی است نکویی نیز هم رسم نیکویی است مرا تا دل بود،دلبر تو باشی زجان بگذر،که جان پرور تو باشی گر از بند تو خود جویم جدایی زبند دل کجا یابم رهای
نویسنده: دختر ی از جنوب
زلف برباد مد تا ندهی بربادم نازبنیاد مکن تا نکنی بنیادم می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم طرح را تاب مده تا ندهی بر بادم یار بیگانه مشو تا نبری ازخویشم رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم قد بر افراز که از سر وکنی آزادم شمع هر جمع مشوورنه بسوزی مارا یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم رحم کن بر من مسکین وبفریادم رس تا بخاکم در آصف نرسد فریادم
نویسنده: دختر ی از جنوب
خدارا کم نشین با خرقه پوشان رخ رندان بی سامان مپوشان در این خرقه بسی آلودگی هست خوشا وقتی قبای می فروشان تو نازک طبعی و طاقت نیاری گرانیهای مشتی دلق پوشان چو مستم کرد مستور مینشین چو نوشم داده زهرم منوشان
نویسنده: دختر ی از جنوب
نخستین بار گفتش:زکجایی؟ بگفتم:از دار ملک آشنایی بگفتا:انجا صنعت درچه کوشن بگفت:اندوه خرند وجان فروشند بگفتا:جان فروشی درادب نیست بگفت:ازعشقبازان این عجب نیست بگفتا:ازدل عاشق بدین سان ؟ بگفت:ازدل تومی گویی من ازجان بگفتا:هرشبش بینی چو مهتاب؟ بگفت:آری چون خواب آیدکجاخواب؟ بگفتا:دل زمهرش کی کنی پاک ؟ بگفت: آن گه که باشم خفته درخاک بگفتا:گرخرامی درسرایش ؟ بگفت: اندازم سرزیر پایش بگفتا:گر کند چشم توراریش ؟ بگفت:این چشم دیگردارمش پیش بگفتا:چون نجویی سوی اوراه بگفت:از دور شاید دید در ماه بگفتا:دوری ازمه نیست درخور بگفت:آشفته از مه دور بهتر بگفتا:گربخواهدهرچه داری بگفت:این از خدا خواهم به زاری بگفتا:دوستیش ازطبع بگذر بگفت:از دوستان نیاید چنین کار بگفتا:رو صبوری کن دراین درد بگفت:ازجان صبوری چون توان کرد؟ بگفتا:از صبر کردن خجل نیست بگفت:این دل نتوان کرد دل نیست بگفتا:ازعشق کارت سخت زاراست بگفت:از عاشقی خوشترچه کاراست بگفتا:درغمش می ترسی ازکس ؟ بگفت:از محنت هجران او ،بس بگفتا:از من کنم در وی نگاهی؟ بگفت:آفاق را سوزم به آهی
نویسنده: دختر ی از جنوب
با مدعی مگوی اسرار عشق ومستی تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید نا خوانده نقش مقصود از کار گاه مستی دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی
نویسنده: دختر ی از جنوب
دوش دیدم که ملایک در میخوانه زدند گل آدم بسرشتندوبه پیمانه زدند ساکنان حرم سترو عفا ف ملکوت با من راه نشین باده مستانه زدند آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه بنام من دیوانه زدند جنگ هفتادو دو ملت همه را عذربند چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند شکر ایزد که میان من واو صلح افتاد صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند آتش ان نیست که از شعله اوخنددشمع آتش آنست که در خرمن پروانه زدند
نویسنده: دختر ی از جنوب
با سلام خدمت شما دوستان عزیز فرارسیدن سال نو رو به همه دوستان تبریک میگم و نه امسال بلکه همه سالها پیروز و سر بلند باشید و در همه مراحل زندگی موفق باشید به امید سر بلندی همه جوانان ایرانی دوست دار شما ساندرا
امید وارم که برای همه مردم سال خوبی باشه![]()
![]()
![]()
![]()
نویسنده: دختر ی از جنوب
صنم با غم عشق تو چه تدبیر کنم تا بگی در غم تو نالۀ شب گریه کنم دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود مگرش هم سر زلف تو زنجیرکنم آنچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات در یکی نامه محالست که تحریر کنم غم زلف تو مجموع پریشانی خود که مجالی که سراسر همه تقریر کنم
نویسنده: دختر ی از جنوب
دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد بجانان یا جان ز تن برآید بگشای تربتم را بعداز وفاتم بنگر کز آتش درونم دود از کفن برآید بنمای رخ که خلقی واله شوندو حیران بکشای لب که فریاد از مردو زن برآید جان به لبست وحسرت در دل که از لبانش نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید از حسرت دهانش آمد بتنگ جانم خود کام تنگدستان کی زان من برآید
نویسنده: دختر ی از جنوب
چوگفتا که من امیدوارم پری گفت امشب امید ت برارم هزاران راز دل گفتند باهم که گوش باد هم نشنید آن را جوان با چشم گریان گاهگاهی بچین موج دریا خیره میشد غم وشوق ونا امیدی بجان درد مندش چیره میشد زمان از ته دل ناله می داشت حکایت های نهانی با خدا داشت گهی عاشق زسوز سینه ی خویش به روح یار گرد آه می ریخت گهی با قطره های روشن اشک ستاره بر روخ آن ماه می ریخت زاشکو آه طوفانی به پا بود خدای عشق آنجا نا خدا بود پریروموی عطر افشان خود را پریشان در مسیر باد میکرد
نویسنده: دختر ی از جنوب
آنکه پا مال جفاکرد چو خاک راهم خاک می بوسم وعذز قدمش می خواهم من نه آنم که زجور تو بنالم حاشا بنده معتقدو چاکر دولت خواهم بسته ام در خم گیسوی تو امید دراز آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم ذره خاکم ودر کوی توام جای خوشست ترسم ای دوست که بادی ببردناگاهم
نویسنده: دختر ی از جنوب
با دلی شاد به امید وصالی که ندیدم امدم تا به سرای توو در خانه نبودی حلقه بر در زدم و از تو جوابی نشنیدم بلکه بودی ودر خانه برویم نگشودی اشک زد حلقه به چشم من و آهم به لب آمد ناگهان غیبت تو بست به دل راه امیدم تا امیدانه زدم تکیه به دیوار ز حسرت رنج حرمان نکشیدی که بدانی چه کشیدم با دلی تنگ به جبرانه گناهی که نکردم گریه ها کردم وبر آتش دل اشک فشاندم یادگار تو همان حلقه زیبای طلارا نگهی کردم وز آن پس روی ان چند نگین از گهر اشک نشاندم
نویسنده: دختر ی از جنوب
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سراید گفتم که ماه من شو گفتااگر براید گفتم زمهر ورزان رسم وفا بیاموز گفتا زخوبرویان این کار کمتر براید گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
نویسنده: دختر ی از جنوب
فاش میگویم از گفته خود دلشادم بنده عشقمو از هر دو جهان آزادم طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق که دراین دامگه حادثه چون افتادم من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد درین دیر خراب آباد م نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست چکنم حرف دگر یاد نداد استادم تا شدم حلقه بگوش در میخانه عشق هردم آید غمی از نوبه مبارکبادم میخورد خون دلم مردمک دیده سزاست که چرا دل به جگر گوشۀ مردم دادم
نویسنده: دختر ی از جنوب
ای مهربان وقتیکه خورشید به پیشواز شب می رود وکوچه از صدای پای آخرین عابر تهی می شود با کوله بارئ از غم ودردمیروم گریه مکن ای باعث شکوفاهی من من باید بروم تا با غم خویش غم غربت را از دل عاشقان جدایی بزدایم بدان که نبض خاطرم هر لحظه وهر زمان بیاد تو می زند
نویسنده: دختر ی از جنوب
شبی از دست نور افشان مهتاب بسیمای جهان میریخت سیماب ستاره در فلک چشمک زنان بود قمر،تاجی به فرق اسمان بود نسیم گل فشان هر سو گذر داشت زمین وآسمون لطف سحر داشت مهی بامن در آن مهتاب شب بود مرا لبهای جان بخشی به لب بود زدست غم، نجاتم دادآن شب لبش، آب حیاتم داد آن شب مرا آنشب، دو مه در پیش رو بود یکی خامش، یکی در گفتگو بود مرا همچون هلالی بود آغوش درونش کوکبی سیمین بنا گوش همه رنج جهان رفت از تن من چو دستش حلقه شد بر گردن من نگاهش با نگاهم راز می گفت سخنها چشم او با ناز می گفت بچشمم اشک شادی حلقه زن بود که دل دارم نبود او، جان من بود نمایاند به من تا آن بدن را بدور افکند، آن گل، پیرهن را دلم از شوق آن تن رفت از دست تن او رونق مهتاب بشکست تن او خرمنی بود از گل یاس دلم افتاد از شوقش به وسواس گل من دل برانه ناز می کرد لبش را غنچه آسا باز می کرد برآن بودم که در پایش بمیرم زوصلش داد هجران را بگیرم بدو گفتم که: ای ماه شب افروز که از روی تو یابد روشنی، روز مرا از دوریت بیتاب کردی کجا بودی؟ دلم را آب کردی کجا بودی که بینی شام تارم گهر ریزان دو چشم اشکبارم؟ گواهم مرغ شب در زاری من قمر، آگاه از بیداری من زگفتارم، دو چشمش شد غم آلود گل رویش ،ز اشکش شبنم آلود بگفت: ای بی خبر از شهر رازم کجا بودت خبر از سوزو سازم؟ که منهم در غمت بیتاب بودم زگریه در میان آب بودم بگفتم :روز من بدتر ز شب بود تنم هر شب میان سوزوتب بود به پاسخ گفت :یار گرم گفتار سخن از حال گو ،بگذشته بگذر بگفتم: با وصالت غم ندارم بگفتا: من هم از تو کم ندارم بگفتم :بوسه باشد مطلب من بگفتا: این تو اینهم لب من بدو گفتم :چه نوشم در جوانی؟ بگفت: از لعلم آب زندگانی بگفتم :درد هجران را دواکن بگفت :از وصل، کامت را روا کن بت افسون گر من ناز ها کرد میان ناز ها کامم روا کرد در آغوشم به مستی رفت در خواب چوطاوسی که آرامد به مهتاب ((چه خوش باشد که بعد از انتظاری به امیدی رسد امید واری))
نویسنده: دختر ی از جنوب
بامدادی که تفاوت نکند لیل ونهار خوش بود دامن صحرا وتماشای بهار بلبل وقت گل آمدکه بنالند از شوق نه کم از بلبل مستی تو،بنال ای هشیار آفرینش همه تنبیه خداوند دلست دل ندارد که ندارد به خداوند قرار این همه نقش عجب بر درودیواروجود نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار....
نویسنده: دختر ی از جنوب
سلام به گرمای قلب تو دوست دلم لحظه ای بادلت روبروست بگو عاشقی تا سلامت کنم تمام دلم را بنامت کنم
نویسنده: دختر ی از جنوب
یک چیز را بدان واز خاطرت فراموش نکن بهتر است ؟ عشق پاک در دل پاک محفوظ بماند تا زمانی که پیمانه دللبریز شود و آن را به چشم وقتی تحمل چشم تمام شد آن را به زبان جاری کند.......
نویسنده: دختر ی از جنوب
کاش آسمان حرف کویر را می فهمید واشک خود را نثار گونه های خشک او می کرد کاش واژه حقیقت آنقدربالبهای ماصمیمی بودکه برای بیان کردنش به شهامت نیازی نبود کاش دلها آنقدر خالص بودند که دعاها قبل از پایین امدن دستها مستجاب می شود کاش شمع حقیقت محبت را در تقلای بال وپرسوزپروانه میدیدواو را باور میکرد کاش بهار آنقدرمهربان بودکه باغ رابه دسته خزان نمی سپرد کاش فریاد آنقدر مهربان بودکه حرمت سکوت را نمی شکست کاش در قاموس غصه ها شکوه لبخند در معنی داغ اشک گم نمی شد و بلاخره کاش مرگ معنی عاطفه را می فهمید کاش کاش
نویسنده: دختر ی از جنوب
| X close | ||
="font-family: Tahoma; text-decoration: none"> Www.Naazanin.coM
| ||