اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمی دم که می خندونمت ولی می تونم باهات گريه کنم
اگه يه روز نخواستی به حرفای کسی گوش کنی بهم بگو .... قول می دم که خيلی ساکت باشم
اگه يه روز خواستی در بری حتما خبرم کن قول نمی دم که ازت بخوام بمونی اما می تونم باهات بدوم
اگه يه روز سراغم رو گرفتی و خبری ازم نشد سری بهم بزن احتمالا بهت احتياج دارم
اما اگه يه روز رفتی و ديگه برنگشتی بهت قول نمی دم که منتظرت می مونم اما ازت می خوام وقتی اومدی يه شاخه گل رو قبرم بذاری
نویسنده: دختر ی از جنوب
نه دستهايم براي لمس کردنت تاب دارد
نه بازوهايم براي به آغوش کشيدنت دراز ميشود .
و نه عمري باقي ميماند تا تو را باز پيدايت کنم !
يک نصيحت : مواظب خودت باش !
يک خواهش : اصلاً عوض نشو !
يک آرزو : فراموشم نکن !
يک دروغ : تو رو دوست ندارم !
يک حقيقت : دلم برايت تنگ شده است !
نویسنده: دختر ی از جنوب
چه پروا ها كه از پرواز كرديم ولي پروانه وار آغاز كرديم چو از شمع و لبش آگاه گشتيم به آتشهاش دل دمساز كرديم صدايي تا بيايد از دل كوه چه آواها طنين انداز كرديم به صالح بودن خود فخر كرديم روش چون اشتر جماز كرديم بتابد تا به دل نور سپيدش به دست خود گريبان باز كرديم چو بر تخت سليمان جايمان داد بسان مور شرح راز كرديم چو طوفان بلا در راه ديديم دل خود نوح كشتي ساز كرديم هواها چنگ چون در ما بينداخت چو يوسف گشته ما هم ناز كرديم چو راه دل به دريا بسته ديديم دل خود نوح كشتي ساز كرديم بسان نجم تا تابان بمانيم بسوي آسمان پرواز كرديم . .
نویسنده: دختر ی از جنوب
نویسنده: دختر ی از جنوب
هر کی هستم هر چی هستم پای عهدمون نشستم... عهدی که تو وقت پاييز يه شب ِ رويايی بستم... اگه نازک اگه سختم بی تو من يه تيره بختم... با تو ای هميشه با من صاحب تاجم و تختم... به تو ساده دل ندادم که بری ساده ز يادم... من هلاکِ بودن ِ تو بی تو شمعی رو به بادم... اسم تو نبض صدامه وسعت بی انتهامه... تو عزيزی و وجودت تنها حلِ مشکلامه... رک و راست و بی غل و غش منِ عاشقِ سياوش... تورو دارم ای عزيزم غصه ها رو دور می ريزم... تو اگه بخوای واسه تو با دلِ شب می ستيزم... تو منو تنها نذاشتی منو تو شبها نکاشتی... من چه خوابی به سرم بود اگه تو دوستم نداشتی... ديگه بين صد تا ساحل تورو می خوام واسه منزل... پيشکشت دل مريضم اگه باشه تورو قابل...
نویسنده: دختر ی از جنوب
نمي داني چه دلتنگم
چه بي تابم
چه غمگينم چه تنهايم
تو را هر شب صدا کردم
نمي بيني نمي خوابم
بيا تا باورت گردد
که بي تو کمتر از خاکم
ولي با تو به افلاکم
بيا با آرزوهايم
بسازم خانه اي در دل
سراغم را نمي گيري
مگر بيگانه اي با دل ؟
نویسنده: دختر ی از جنوب
در عرض یک دقیقه می توان کسی را خرد کرد
در عرض یک ساعت می توان کسی را دوست داشت در عرض یک روز می توان عاشق کسی شد ولی یک عمر طول می کشد تا کسی را فراموش کنی
نویسنده: دختر ی از جنوب
تو مثل اون گل رزی هستی که چیدنش ممنوعه
تو مثل اون سیب سرخی هستی که خوردنش ممنوعه
تو مثل اون چشمه ای هستی که نوشیدن از اون ممنوعه
تو مثل نیازی هستی که ارضا کردنش ممنوعه
تو مثل کتاب شعری هستی که خوندنش ممنوعه
تو مثل اون فرشته ای هستی که پرستشش ممنوعه
تو عشقی هستی که رسیدن بهش ممنوع
نویسنده: دختر ی از جنوب
نویسنده: دختر ی از جنوب
زدست کوته خود زیر بارم که از بالا بلندان شرمسارم مگر زنجیرموئی گیردم دست وگرنه سر بشیدائی برارم زچشم من بپرس اوضاع گردون که شب تا روز اختر می شمارم بدین شکرانه می بوسم لب جام که کرد آگه ز راز روز گارم اگر گفتم دعای می فروشان چه باشد حق نعمت می گزارم
نویسنده: دختر ی از جنوب
نویسنده: دختر ی از جنوب
عاشقم من عاشقی بی قرارم کس ندارد خبر از دل زارم آرزویی جزتو در سر ندارم من به لبخندی از تو خرسندم مهرنو ای مه آرزومندم بر تو پابندم از تو وفا خواهم من ز خدا خواهم تا به رهت بازم جان تا به تو پیوستم از همه بگسستم بر تو فدا سازم جان
نویسنده: دختر ی از جنوب
يك بوسه زلبهاي تو در خواب گرفتم گويي كه گل از چشمه مهتاب گرفتم در بركه اشكم همه شب نقش توديدم اين هديه خوبي است كه از خواب گرفتم هرگـــــــــــــز نتواني كه زمن دور بماني چون عكس تو را در دل خود قاب گرفتم
نویسنده: دختر ی از جنوب
نویسنده: دختر ی از جنوب
یـه کـاری کـردی بـه قـلبـم کـه بـدونـت حـتـی مـردن سـخـتـه حـتی بی تـو خـونـدن لذت از زندگـی بردن یـه کـاری کـردی کـه از یـاد نـمـیری حـتی یـه لـحظـه درد عـشـقـت کـرده پــیــرم امــا بـــاور کـن مـی ارزه دیـدن تـو گـرچـه از دور واســه مـن یــه جــور امـیـده یـه چـیــزی مـثــل یــه جـادو کـه بـهـم بــهــا نـمـیـده ایـن مـهمـه کـه مـی دونـم واسـه مـن چقدر عزیزی مـن که جام عشق و دادم چه بنوشی چـه بــریـزی پـیشگشت هـمـه نفـسهام نازنـین خـوبـه همیشه نـیـمــی از تـنــم شـدی تـو کــه ازم جـدا نـمـیـشـه
نویسنده: دختر ی از جنوب
مسافر به انتظارت خواهم ماند تا ابد برای همیشه زیرا میدانم که به سوی من باز خواهی گشت پس باهمه توانم تلخی این انتظار را تحمل خواهم کرد به انتظارت خواهم ماند زیرا قلب من با هر تپش خود اهنگ خاطرات گذشته را می نوازد قلبی که در آن خاطرها وخوشی ها تا ابد مدفون است حتی اگر بدانم روزی جسم تو به سوی من باز نمی گردد باز هم به انتظار می نشینم شاید روزی صدای پایی را بشنوم که از آن تو باشد
نویسنده: دختر ی از جنوب
دختري از پسري پرسيد :آيا منو قشنگ مي دوني ؟ پسر جواب داد : نه !
دختر پرسيد : آيا دلت مي خواد تا ابد با من بموني؟ گفت :نه ! سپس پرسيد : اگر ترکت کنم گريه مي کني ؟ و بار ديگر تکرار کرد : نه ! دختر خيلي ناراحت شد .... وقتي براي آخرين لحظه با چشماني که پر از اشک بود به پسر نگاه کرد ..... پسر دست هايش را گرفت و گفت : تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي .... من نمي خواهم تا ابد با تو باشم بلکه من نياز دارم که تا ابد با تو باشم و اگر تو روزي مرا ترک کني...گريه نمي کنم مي ميرم
نویسنده: دختر ی از جنوب
اشکامو پاک کنم یا نه ؟؟ دوسم داری یا نداری ؟ تکلیف عشقمون چیه ؟؟ عاشقی یا مسافری
اشکامو پاک کنم یا نه
...بگو تو می مونی باهام
...یا اشک هدیه می کنی وقت جدایی به چشام
!!!جواب اشکامو بده
...یه جایی دارم تو دلت ، یا عشق ناقابل من کهنه شده تو خاطرت
!!!بگو بگو بهم بگو پیشم مش مونی تو هنوز ؟؟
تو رو خدا تنهام نذاز تو که دوسم داشتی یه روز ؟؟؟
با غم عشقت چه کنم ؟؟
بمونم یا بمیرم ؟؟؟
اشکامو پاک کنم یا نه ؟؟ گریه رو از سر بگیرم
!!!اشکامو پاک کنم یا نه ؟؟
اشکامو پاک کنم یا نه ؟؟
اشکامو پاک کنم یا نه ؟؟
نویسنده: دختر ی از جنوب
*هرگز دستي را نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري* *هرگز نگو براي هميشه وقتي ميدوني جدا ميشي* *هرگز نگو دوست داري اگر حقيقتا به آن اهميت نميدي* *درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد * *هرگز به چشماني نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري * *هرگز سلامي نده وقتي ميدوني خداحافظي در پيشه* *به کسي نگو تنها اوست وقتي در فکرت به ديگري فکر ميکني
نویسنده: دختر ی از جنوب
گفتم:این دیدۀ من تا بنهی گامی چند گفت:می پوش کنون چشم،به ایامی چند گفتم:ازدورجهان،با دل من بیش بگو گفت:بازم چه دهی زین خم غم،جامی چند گفتم:از بستن دل بر لب پیمان چه سود گفت:بگسستن پیمان،زدلارامی چند گفتم:از دفتر ایام چه ماند بر جای
نویسنده: دختر ی از جنوب
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را به یک پرواز بی هنگام ، کردم مبتلا خود را نه دستی داشتم بر سر ، نه پایی داشتم در گل به دست خویش کردم،این چنین بی دست وپاخود را چنان از طرح وضع ناپسند خود ، گریزانم که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را
نویسنده: دختر ی از جنوب
این بار اگه خدا کنه فقط یه بار نگاه کنه من دیگه چیزی نمی خوام حرفامو باور بکنه بهش میگم اگه بخواد چشمامو فرشش میکنم دلو به دریا می زنم میگم که عاشقش منم میگم که ازهمه سری تویی فقط دل میبری میمیرم اون روزی که تو از سر راهم بگذری قلب من مال توست این تنها یادگاره اون منم که بی تو هر لحظش انتظاره ببین که بی تو نمیشه تنهای تنهام همیشه امگار که دیوونه شدم شب وروزام پشت شیشه اسم تو هیچ وقت از لبم حتی یه دم دور نمیشه همدم من تویی فقط هیچ کی برام تو نمی شه
نویسنده: دختر ی از جنوب
من می خواستم تو به من عادت نکنی
من به تو عادت کردم می خواستم تو عاشقم نباشی من عاشقت شدم می خواستم من برات مثل بقیه باشم تو برام از همه مهم تر شدی می خواستم تو هیچ وقت سکوت نکنی من سکوت کردم می خواستم هیچ وقت آزارم ندی خودم تا حد توانم آزارت دادم می خواستم با تو مثل گذشته ام عهد نبندم اما خودم سر عهد نبسته موندم می خواستم تا همیشه بهم خوبی کنی من به تو بدی کردم می خواستم بری دنبال زندگیت اما تو همه ی زندگیــــم شدی ....... !!!
نویسنده: دختر ی از جنوب
نویسنده: دختر ی از جنوب
دل دخترک شیشه ای بود،همچون یک بلور زیبا بود دل دخترک صاف بود بی هیچ نقش و نگاری بر روی آن اما دخترک همیشه غمگین و افسرده بود ،بی هیچ امید و آرزویی ناگهان یک روزکه خورشید بر زمین اشعه های طلایی اش راهدیه می کرد مردی از جنس عشق و طراوت به دیدن دختر ک آمد مرد آمده بود تا با قلم عشق بر روی دل دخترک طرحی از شوق و شادی رسم کند روزهای زیادی گذشت آن دو سنگ صبور هم شدند . در روزهای خندیدن ،در روزهای گریستن آن دو باهم به شهر رویا ها سفر کردند، آن دو باهم حسی نو را تجربه کردند . حسی متفاوت با همه احساسها ، حسی که به آنها لذت به اوج رسیدن را بخشیده بود. دل مرد بزرگ بود و دریایی که همه غصه ها را در دلش پنهان می کرد . دخترک هر شب قبل از خواب دعا می کرد .... مرد حرفهایش از جنس عشق بود و دخترک کلمات محبت آمیز نثار جمله های عاشقانه مرد می کرد . دخترک نمی دانست که جملات عاشقانه با کلمات محبت آمیز متفاوت است . دخترک نمی دانست که دوست داشتن از عشق بالاتر است . آن دو همه چیز را ابدی می دانستند .... اما روزی طوفانهای سهمگین به وزیدن گرفتند . وبعد از طوفان تنها ویرانه ای باقی مانده بود مرد در این طوفان گم شده بود و دخترک تنها شده بود دخترک اندیشید که همه چیز را در خواب دیده است . ولی دخترک یادگاریها و خاطرات زیادی از مرد را به یاد داشت وتنها یک نشانه جاویدان از مرد ؛ دخترک می دانست که: مرد عاشقی را از خدا به امانت گرفته بود . روزهای زیادی از افسانه آنها می گذرد ... وهنوز دخترک با آمدن بهار جمله ای را زیر لب تکرار می کند. تو هم با او همراه شو .
نویسنده: دختر ی از جنوب
گفتم:این دیدۀ من تا بنهی گامی چند گفت:می پوش کنون چشم،به ایامی چند گفتم:ازدورجهان،با دل من بیش بگو گفت:بازم چه دهی زین خم غم،جامی چند گفتم:از بستن دل بر لب پیمان چه سود گفت:بگسستن پیمان،زدلارامی چند گفتم:از دفتر ایام چه ماند بر جای گفت:خاکستر ننگی زسیه نامی چند
نویسنده: دختر ی از جنوب
مسلمانان مرا وقتی دلی بود که باوی گفتم گر مشکلی بود بگرد آبی چو می افتادم از غم به تدبیرش امید ساحلی بود زمن ضایع شدن در کوی جانان چه دامن گیر یارب منزلی بود بر این جان پریشان رحمتی آرید که وقتی کاردانی کاملی بود مرا تا عشق تعلیم سخن کرد حدیثم نکتۀ هر محفلی بود
نویسنده: دختر ی از جنوب
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت گر نکته دان عشقی بشنوتواین حکایت بی مزدبودومنت هرخدمتی که کردم یارب مبادکس را مخدوم بی عنایت رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت درزلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا سرها بریده بینی بیجرم و بی جنایت چشمت بغمزه ما را خون خوردومی پسندی در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشۀ برون آی ای کوکب هدایت از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت ای آفتاب خوبان میجو شد اندرونم یک ساعتم بگنجان در سایۀ عنایت این راه را نهایت صورت کجا توان بست کش صد هزار منزل بشیت در هدایت هر چند بردی آبم روی از درت نتابم جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
نویسنده: دختر ی از جنوب
| X close | ||
="font-family: Tahoma; text-decoration: none"> Www.Naazanin.coM
| ||