تبليغاتX
بارون ودوست دارم هنوز چون تورویادم میاره


 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

اگه یه روز

اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمی دم که می خندونمت ولی می تونم باهات گريه کنم

اگه يه روز نخواستی به حرفای کسی گوش کنی بهم بگو .... قول می دم که خيلی ساکت باشم

اگه يه روز خواستی در بری حتما خبرم کن قول نمی دم که ازت بخوام بمونی اما می تونم باهات بدوم

اگه يه روز سراغم رو گرفتی و خبری ازم نشد سری بهم بزن احتمالا بهت احتياج دارم

اما اگه يه روز رفتی و ديگه برنگشتی بهت قول نمی دم که منتظرت می مونم اما ازت می خوام وقتی اومدی يه شاخه گل رو قبرم بذاری

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

نه زبانی برای

 نه زبانم براي تعريف تو توانايي دارد
 
نه چشمهايم توان براي ديدنت دارد

نه دستهايم براي لمس کردنت تاب دارد

نه بازوهايم براي به آغوش کشيدنت دراز ميشود .

و نه عمري باقي ميماند تا تو را باز پيدايت کنم !

يک نصيحت : مواظب خودت باش !

يک خواهش : اصلاً عوض نشو !

يک آرزو : فراموشم نکن !

يک دروغ : تو رو دوست ندارم !

يک حقيقت : دلم برايت تنگ شده است !

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

چه پرواها

چه پروا ها كه از پرواز كرديم

ولي پروانه وار آغاز كرديم

چو از شمع و لبش آگاه گشتيم

به آتشهاش دل دمساز كرديم

صدايي تا بيايد از دل كوه

چه آواها طنين انداز كرديم

به صالح بودن خود فخر كرديم

روش چون اشتر جماز كرديم

بتابد تا به دل نور سپيدش

به دست خود گريبان باز كرديم

چو بر تخت سليمان جايمان داد

بسان مور شرح راز كرديم

چو طوفان بلا در راه ديديم

دل خود نوح كشتي ساز كرديم

هواها چنگ چون در ما بينداخت

چو يوسف گشته ما هم ناز كرديم

چو راه دل به دريا بسته ديديم

دل خود نوح كشتي ساز كرديم

بسان نجم تا تابان بمانيم

بسوي آسمان پرواز كرديم . .

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

هرکی هستم هر چی هستم

هر کی هستم هر چی هستم پای عهدمون نشستم...

 

عهدی که تو وقت پاييز يه شب ِ رويايی بستم...

 

اگه نازک اگه سختم بی تو من يه تيره بختم...

 

با تو ای هميشه با من صاحب تاجم و تختم...

 

به تو ساده دل ندادم که بری ساده ز يادم...

 

من هلاکِ بودن ِ تو بی تو شمعی رو به بادم...

 

اسم تو نبض صدامه وسعت بی انتهامه...

 

تو عزيزی و وجودت تنها حلِ مشکلامه...

 

رک و راست و بی غل و غش منِ عاشقِ سياوش...

 

عشقِ پاک و مهربونت شد به قلبم تيرِ آرش...

 

تورو دارم ای عزيزم غصه ها رو دور می ريزم...

 

تو اگه بخوای واسه تو با دلِ شب می ستيزم...

 

تو منو تنها نذاشتی منو تو شبها نکاشتی...

 

من چه خوابی به سرم بود اگه تو دوستم نداشتی...

 

ديگه بين صد تا ساحل تورو می خوام واسه منزل...

 

پيشکشت دل مريضم اگه باشه تورو قابل...

 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

نمیدانی چه دلتنگم

نمي داني چه دلتنگم


چه بي تابم


چه غمگينم چه تنهايم


تو را هر شب صدا کردم


نمي بيني نمي خوابم


بيا تا باورت گردد


که بي تو کمتر از خاکم


ولي با تو به افلاکم


بيا با آرزوهايم


بسازم خانه اي در دل


سراغم را نمي گيري


مگر بيگانه اي با دل ؟

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

یک دقیقه

در عرض یک دقیقه می توان کسی را خرد کرد

 در عرض یک ساعت می توان کسی را دوست داشت

 در عرض یک روز می توان عاشق کسی شد

 ولی یک عمر طول می کشد تا کسی را فراموش کنی

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

ممنوع

   تو مثل اون گل رزی هستی که چیدنش ممنوعه


          تو مثل اون سیب سرخی هستی که خوردنش ممنوعه


          تو مثل اون چشمه ای هستی که نوشیدن از اون ممنوعه  

     
          تو مثل نیازی هستی که ارضا کردنش ممنوعه


           تو مثل کتاب شعری هستی که خوندنش ممنوعه


           تو مثل اون فرشته ای هستی که پرستشش ممنوعه


           تو عشقی هستی که رسیدن بهش ممنوع
ه
       

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

یک فرشته

 
ای  یار  نازنینم   که   هستی  یک   فرشته
 
فدای اون  چشمون  پر  از  امید  و عشقت
 
همدم من تو  بودی   تو   روزای  بی کسی
 
  توشادی و تو غصه   تو  عمق  دلواپسی
 
عکس قشنگت  حالا  کنار  من  تو  قاب
 
نوشتت ُ  یادمه   واسم   طلای  ناب
 
میخوام اینو  قاب کنم  بذارمش تو موزه
 
تا که همه ببینن دوستی با تو  چه  خوبه
 
هرگز  یادم نمیره خوبی هایی که کردی
 
برای خنده  من  چه خنده هایی  کردی
 
درسته که همیشه من غرق فکرام بودم
 
اما به جون خودم کلی خاطر خوات بودم
 
اگه یه  روزی مد شد  آهنگ  بی وفایی
 
ولی تو فراموش نکنی لحظه  آشنایی
 
چه نقش نازی داشتی تو قصه زندگیم
 
فدای اون  وجودت  بودی برام  بهترین
 
آدمای بی ریا  خیلی  کمن   تو دنیا
 
یا اوج آسمونن یا پشت ماه یا دریا
 
اما   نبودی بین کهکشون و  ستاره
 
من تو رو پیدا کردم بذار بگن محاله
 
تو هفت آسمونم مثل تو پیدا نمیشه
 
میخوام بگم پیشم بمون ولی نگو نمیشه
 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

ز دست کوته خود

زدست کوته خود زیر بارم

 

که از بالا بلندان شرمسارم

 

مگر زنجیرموئی گیردم دست

 

وگرنه سر بشیدائی برارم

 

زچشم من بپرس اوضاع گردون

 

که شب تا روز اختر می شمارم

 

بدین شکرانه می بوسم لب جام

 

که کرد آگه ز راز روز گارم

 

اگر گفتم دعای می فروشان

 

چه باشد حق نعمت می گزارم

 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

دوش بوسه ای بر باد دادم

 
دوش بوسه اي بر باد دادم
 
قاصدكها را همه ندا در دادم
 
گفتم اين بوسه از بهر يار من است
 
آن شوخي شنگ مهربان من است
 
قاصدكها را گفتم نجوا كنان
 
برسانيد بر لب آن شيرين دهان
 
همره قاصدكها سوز دلم بود
 
ناله هاي نيم شب و صبر مداوم بود
 
گويي آرش بودم و كمان ابروانش در دست
 
تير خاطرش دم از دمم را بربست
 
گويي آخرين تير تركشم بود
 
مرحمي بر نياز سركشم بود
 
از وجودم پوفي بر قاصدكها كردم
 
رخش در خيال ديدم و جان را رها كردم
 
يكي ندا آمد از آسمان
 
وحي بود از وجود لا مكان
 
كه اي سرگشته چه ميراني بر زبان؟
 
بوسه خواهي اينك اين زمان؟
 
اينگونه بوسيدن رسم شيدايي نبود
 
رسم دلدادگي و رسم فدايي هم نبود
 
ذکر نام مهربان بوسه دمادم است
 
 دیدن لبخند او نو تر از خواب نوشیت شب است
 
بوسه بايد تو خواهي از وجود
 
ني براي آوردن نيازت به سجود
 
بوسه بايد همره جانت شود
 
تا كه شايد لايق جانان شود 
 
بوسه  بايد گرمي عشق را حامل بود
 
ني براي عيش و رفع كام دل بود
 
بوسه بايد  اشك را غلطان كند
 
بوسه بايد شقايق را خندان كند
 
بوسه بايد عطر نرگس را ياري كند
 
بوسه بايد رود دوستي را جاري كند
 
بدو گفتم كه اي وجدان پاك
 
مي بوسم مهربانم را ،از جان چه باك
 
جان در ره مهربان كمترين است
 
مهرباني پيش او شرمنده ترين است
 
گفتمش بوسيدن او شروع ديگري ست
 
ني پايان عاشقي يا كه هر عنوان ديگري ست

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

عاشقم من

عاشقم من عاشقی بی قرارم

 

کس ندارد خبر از دل زارم

 

آرزویی جزتو در سر ندارم

 

من به لبخندی             از تو خرسندم

 

مهرنو ای مه                    آرزومندم

 

بر تو پابندم

 

از تو وفا خواهم                   من ز خدا خواهم

 

تا به رهت بازم جان

 

تا به تو پیوستم                     از همه بگسستم

 

بر تو فدا سازم جان

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

یک بوسه

يك بوسه زلبهاي تو در خواب گرفتم

گويي كه گل از چشمه مهتاب گرفتم

در بركه اشكم همه شب نقش توديدم

اين هديه خوبي است كه از خواب گرفتم

هرگـــــــــــــز نتواني كه زمن دور بماني

چون عكس تو را  در دل خود قاب گرفتم

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

راز دلت

راز دلت را به چشمانت هم نگو چون می گریند و راز نگه نمی دارند
به زبانت هرگز رخصت مده که پیش از اندیشه ات به راه بیفتد
قلبت را به کسی بسپار که قلب همه ی هستی برایش میتپد
نگفته را می توان گفت اما گفته را نمی توان پس گرفت
عاقل هر چیزی را نمی گوید
عشق با یک نگاه آغاز می شود و با یک اخم پایان می پذیرد      
سکوت طلاست،کم گویی نقره و پر گفتن بلا

 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

یه کاری کردی

یـه کـاری کـردی بـه قـلبـم کـه بـدونـت حـتـی مـردن

 

سـخـتـه حـتی بی تـو خـونـدن لذت از زندگـی بردن

 

یـه کـاری کـردی کـه از یـاد نـمـیری حـتی یـه لـحظـه

 

درد عـشـقـت کـرده پــیــرم امــا بـــاور کـن مـی ارزه

 

دیـدن تـو گـرچـه از دور واســه مـن یــه جــور امـیـده

 

یـه چـیــزی مـثــل یــه جـادو کـه بـهـم بــهــا نـمـیـده

 

ایـن مـهمـه کـه مـی دونـم واسـه مـن چقدر عزیزی

 

مـن که جام عشق و دادم چه بنوشی چـه بــریـزی

 

پـیشگشت هـمـه نفـسهام نازنـین خـوبـه همیشه

 

نـیـمــی از تـنــم شـدی تـو کــه ازم جـدا نـمـیـشـه

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

به انتظارت خواهم ماند

مسافر به انتظارت خواهم ماند تا ابد برای همیشه

 

زیرا میدانم که به سوی من باز خواهی گشت

 

پس باهمه توانم تلخی این انتظار را تحمل خواهم کرد

 

به انتظارت خواهم ماند زیرا قلب من با هر تپش خود

 

اهنگ خاطرات گذشته را می نوازد

 

قلبی که در آن خاطرها وخوشی ها تا ابد مدفون است

 

حتی اگر بدانم روزی جسم تو به سوی من باز نمی گردد

 

باز هم به انتظار می نشینم شاید روزی صدای پایی

 

را بشنوم که از آن تو باشد

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

داستان

دختري از پسري پرسيد :آيا منو قشنگ مي دوني‌ ؟ پسر جواب داد : نه !

دختر پرسيد : آيا دلت مي خواد تا ابد با من بموني‌؟ گفت :‌نه !

سپس پرسيد : اگر ترکت کنم گريه مي کني ؟ و بار ديگر تکرار کرد : نه !

 دختر خيلي ناراحت شد .... وقتي براي آخرين لحظه با چشماني که پر از اشک بود به پسر

 نگاه کرد .....

پسر دست هايش را گرفت و گفت : تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي ....

من نمي خواهم تا ابد با تو باشم بلکه من نياز دارم که تا ابد با تو باشم و اگر تو روزي مرا ترک کني...گريه نمي کنم مي ميرم

 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

اشکامو پاک کنم

اشکامو پاک کنم یا نه ؟؟ دوسم داری یا نداری ؟

تکلیف عشقمون چیه ؟؟ عاشقی یا مسافری

اشکامو پاک کنم یا نه ...

بگو تو می مونی باهام ...

یا اشک هدیه می کنی وقت جدایی به چشام !!!

جواب اشکامو بده ...

یه جایی دارم تو دلت ، یا عشق ناقابل من کهنه شده تو خاطرت !!!

بگو بگو بهم بگو پیشم مش مونی تو هنوز ؟؟

تو رو خدا تنهام نذاز تو که دوسم داشتی یه روز ؟؟؟

با غم عشقت چه کنم ؟؟

بمونم یا بمیرم ؟؟؟

اشکامو پاک کنم یا نه ؟؟ گریه رو از سر بگیرم !!!

اشکامو پاک کنم یا نه ؟؟

اشکامو پاک کنم یا نه ؟؟

اشکامو پاک کنم یا نه ؟؟

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

هرگز

 *هرگز دستي را نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري*

               *هرگز نگو براي هميشه وقتي ميدوني جدا ميشي* 

               *هرگز نگو دوست داري اگر حقيقتا به آن اهميت نميدي*    

               *درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد  *

               *هرگز به چشماني نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري  *

               *هرگز سلامي نده وقتي ميدوني خداحافظي در پيشه*  

               *به کسي نگو تنها اوست وقتي در فکرت به ديگري فکر ميکني

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

گفتم این

گفتم:این دیدۀ من تا بنهی گامی چند

 

گفت:می پوش کنون چشم،به ایامی چند

 

گفتم:ازدورجهان،با دل من بیش بگو

 

گفت:بازم چه دهی زین خم غم،جامی چند

 

گفتم:از بستن دل بر لب پیمان چه سود

 

گفت:بگسستن پیمان،زدلارامی چند

 

گفتم:از دفتر ایام چه ماند بر جای

 

                        گفت:خاکستر ننگی زسیه نامی چند

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

من آن مرغم

من آن  مرغم که  افکندم  به دام صد  بلا  خود  را

 

      به یک  پرواز  بی هنگام ، کردم  مبتلا  خود را

 

             نه دستی  داشتم  بر سر ، نه پایی  داشتم  در گل

 

به دست خویش کردم،این چنین بی دست وپاخود را

 

      چنان از طرح  وضع  ناپسند خود ،  گریزانم

 

          که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را

 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

این بار

این بار اگه خدا کنه فقط یه بار نگاه کنه

 

من دیگه چیزی نمی خوام  حرفامو باور بکنه

 

بهش میگم اگه بخواد چشمامو فرشش میکنم

 

دلو به دریا می زنم میگم که عاشقش منم

 

میگم که ازهمه سری تویی فقط دل میبری

 

میمیرم اون روزی که تو از سر راهم بگذری

 

قلب من مال توست این تنها یادگاره

 

اون منم که بی تو هر لحظش انتظاره

 

ببین که بی تو نمیشه تنهای تنهام همیشه

 

امگار که دیوونه شدم شب وروزام پشت شیشه

 

اسم تو هیچ وقت از لبم حتی یه دم دور نمیشه

 

همدم من تویی فقط هیچ کی برام تو نمی شه

 

 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

عادت کردن

من می خواستم تو به من عادت نکنی

 من به تو عادت کردم

 می خواستم تو عاشقم نباشی

 من عاشقت شدم

 می خواستم من برات مثل بقیه باشم

 تو برام از همه مهم تر شدی

 می خواستم تو هیچ وقت سکوت نکنی

 من سکوت کردم

 می خواستم هیچ وقت آزارم ندی

خودم تا حد توانم آزارت دادم

 می خواستم با تو مثل گذشته ام عهد نبندم

اما خودم سر عهد نبسته موندم

می خواستم تا همیشه بهم خوبی کنی

من به تو بدی کردم

می خواستم بری دنبال زندگیت

 اما تو همه ی زندگیــــم شدی ....... !!!

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

4 نگاه

نگاه اولت بر من اثر کرد


نگاه دومت دیوانه ام کرد


نگاه سومت عاشقترم کرد


نگاه آخرت خاکسترم کرد

 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

بلور زیبا

   

                   دل دخترک شیشه ای بود،همچون یک بلور زیبا بود

 

دل دخترک صاف بود بی هیچ نقش و نگاری بر روی آن

 

اما دخترک همیشه غمگین و افسرده بود ،بی هیچ امید و آرزویی

 

ناگهان یک روزکه خورشید بر زمین اشعه های طلایی اش راهدیه می کرد

 

مردی از جنس عشق و طراوت به دیدن دختر ک آمد مرد آمده بود

 

تا با قلم عشق بر روی دل دخترک طرحی از شوق و شادی رسم کند

 

روزهای زیادی گذشت آن دو سنگ صبور هم شدند . در روزهای خندیدن

 

،در روزهای گریستن آن دو باهم به شهر رویا ها سفر کردند، آن دو باهم

 

حسی نو را تجربه کردند . حسی متفاوت با همه احساسها ، حسی که به آنها

 

لذت به اوج رسیدن را بخشیده بود. دل مرد بزرگ بود و دریایی

 

که همه غصه ها را در دلش پنهان می کرد .

 

دخترک هر شب قبل از خواب دعا می کرد ....

 

مرد حرفهایش از جنس عشق بود و دخترک کلمات محبت آمیز نثار جمله های

 

عاشقانه مرد می کرد . دخترک نمی دانست که جملات

 

عاشقانه با کلمات محبت آمیز متفاوت است .

 

دخترک نمی دانست که دوست داشتن از عشق بالاتر است .

 

آن دو همه چیز را ابدی می دانستند ....

 

اما روزی طوفانهای سهمگین به وزیدن گرفتند .

 

وبعد از طوفان تنها ویرانه ای باقی مانده بود

 

مرد در این طوفان گم شده بود و دخترک تنها شده بود

 

دخترک اندیشید که همه چیز را در خواب دیده است .

 

ولی دخترک یادگاریها و خاطرات زیادی از مرد را به یاد داشت

 

وتنها یک نشانه جاویدان از مرد ؛ دخترک می دانست که:

 

مرد عاشقی را از خدا به امانت گرفته بود .

 

روزهای زیادی از افسانه آنها می گذرد ...

 

وهنوز دخترک با آمدن بهار جمله ای را زیر لب تکرار می کند.

 

تو هم با او همراه شو .

 

 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

گفتم

گفتم:این دیدۀ من تا بنهی گامی چند

 

گفت:می پوش کنون چشم،به ایامی چند

 

گفتم:ازدورجهان،با دل من بیش بگو

 

گفت:بازم چه دهی زین خم غم،جامی چند

 

گفتم:از بستن دل بر لب پیمان چه سود

 

گفت:بگسستن پیمان،زدلارامی چند

 

گفتم:از دفتر ایام چه ماند بر جای

 

گفت:خاکستر ننگی زسیه نامی چند

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

مسلمانان

مسلمانان مرا وقتی دلی بود

 

که باوی گفتم گر مشکلی بود

 

بگرد آبی چو می افتادم از غم

 

به تدبیرش امید ساحلی بود

 

زمن ضایع شدن در کوی جانان

 

چه دامن گیر یارب منزلی بود

 

بر این جان پریشان رحمتی آرید

 

که وقتی کاردانی کاملی بود

 

مرا تا عشق تعلیم سخن کرد

 

حدیثم نکتۀ هر محفلی بود

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

زان یار دلنوازم

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

 

گر نکته دان عشقی بشنوتواین حکایت

 

بی مزدبودومنت هرخدمتی که کردم

 

یارب مبادکس را مخدوم بی عنایت

 

رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس

 

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

 

درزلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا

 

سرها بریده بینی بیجرم و بی جنایت

 

چشمت بغمزه ما را خون خوردومی پسندی

 

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

 

از گوشۀ برون آی ای کوکب هدایت

 

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

 

زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت

 

ای آفتاب خوبان میجو شد اندرونم

 

یک ساعتم بگنجان در سایۀ عنایت

 

این راه را نهایت صورت کجا توان  بست

 

کش صد هزار منزل بشیت در هدایت

 

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

 

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 

 
  X close

به خاطر علاقه که به باران دارم نام وبلاگم رو به این نام می زارم





اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آذر 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384


عسل
راز گل سرخ
پسر بد
best
تمام ناتمام من با تو تمام میشود
شعرو احساس
رامین
ایمان

 

 

<#blogtitle#>
X close





<#ArchiveItems#>


<#links#>


<#persianstat#>

="font-family: Tahoma; text-decoration: none"> Www.Naazanin.coM

بارون ودوست دارم هنوز چون تورویادم میاره
وقتی که بارون می باره حس میکنم پیش منی
<-PostContent->
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  <-PostDate->ساعت <-PostTime->  توسط <-PostAuthor-> | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به خاطر علاقه که به باران دارم نام وبلاگم رو به این نام می زارم

نوشته های پیشین
<-ArchiveTitle->
ابرها
<-LinkTitle->
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان