می شنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را در صدایم گوش می کردم درد سیال صدایش را شرمگین می خواندمش بر خویش از چه رو بیهوده گریانی در میان گریه می نالید دوستت دارم، نمی دانی
نویسنده: دختر ی از جنوب
دل گفت شیدا گشتهام از چشم مستِ ماه او
گفتم كه بربند این سخن راهی جداست راه او دل گفت دالان میزنم گر كوه باشد پیش رو گفتم كه كوه آری ولی فولاد تفتان است او دل گفت من آهنگرم در كورهام آبش كنم گفتم كه زنجیرت كنم گر قصدسازی سوی او دل گفت اوزانت كنم گر چشم را وامم دهی گفتم كه چشمم زودتر، بنشست در اشعار او دل گفت دستانت بده، تا بركشم بر گونهاش گفتم كه دستم نیز هم گمگشته در چشمان او دل گفت پاهایت بده، تا گام بردارم تو را گفتم كزان تو پیشتر پایم برفت در راه او دل گفت پس گوشت بده، تا نغمهاش را بشنوی گفتم كه نیست اندرش جز نغمهای از نای او دل گفت لعلی داردش، لب را بده كامت دهم گفتم كه لبهایم شده، وقف ثنای نام او دل گفت ای سودازده پر میكشم از سینهات گفتم خدا را پس مرو، منشین به روی بام او خندید دل گفتا به من، كای مفلسِ بیقلب و تن خود زودتر رفتی ز من، من هم روم دنبال او گفتم كه آی میروی،چون گوش و چشم و دست و لب اما بدان كه نیستت، جز داغی از هجران او
نویسنده: دختر ی از جنوب
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی آنقد مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد بدست طفلکی گستاخ وبازی گوش او یکریز وپی دزپی دوگرم خویش را در گلویم سخت بفشارد وخواب خفتگان خفته را آشفته سازد بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را
نویسنده: دختر ی از جنوب
ارزوي فرشته ها اين است : ميهمان نگاه تو باشند
مثل تو كه نمي شود بشوند مثل لبخند ماه تو باشند! تا مگر بخت يارشان بشود تا مگر در مسير تو باشند! در كلاس تو درس گوش كنند پاي تخته سياه تو باشند! تا مگر مثل تو لطيف شوند! تا مگر دلبخواه تو باشند! مثل من با تو درد دل بكنند ميزبان نگاه تو باشند! كه هزاران فرشته مي خواهند بعد از او در پناه تو باشند
ارزوي فرشته ها اين است : گاه روي زمين قدم بزنند
گاه شاگرد مدرسه بشوند تو دبير فرشتگي باشي!
ارزوي فرشته ها اين است : كه بدانند قلب تو از چيست
دوست دارند دختري بشوند تا ببوسند دست هاي تو را
من خداراچگونه شكركنم ؟كه تو رادارم اي فرشته ترين
نویسنده: دختر ی از جنوب
من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو. به دو چيزاعتقاد دارم يكي خدا و ديگري تو من در اين دنيادوچيزميخواهم يكي تو و ديگري خوشبختي تو. من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم يكي تو و ديگري براي با تو موندن تا همیشه
نویسنده: دختر ی از جنوب
| X close | ||
="font-family: Tahoma; text-decoration: none"> Www.Naazanin.coM
| ||