نویسنده: دختر ی از جنوب
نویسنده: دختر ی از جنوب
خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان
بايد از جان گذرد هر كه شود همدمشان
روزي كه سرشتند ز گٍل پيكرشان
سنگي اندر گٍلشان بود و همان شد دلشان
نویسنده: دختر ی از جنوب
روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟
من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...
نویسنده: دختر ی از جنوب
چه می پرسی زحال من؟ که من تفسیر اندوهم
میان کوچه می پیچد صدای پای دلتنگی به جانم می زند آتش غم شبهای دلتنگی چنان وامانده ام در خود که از من می گریزد غم منم تصویر تنهایی منم معنای دلتنگی چه می پرسی زحال من؟ که من تفسیر اندوهم سرم ماوای سوداها دلم صحرای دلتنگی در آن ساعت که چشمانت به خوابی خوش فرو رفت میان کوچه های شب شدم همپای دلتنگی شبی تا صبح با یادت نهانی اشک باریدم صفایی کرده ام در آن شب زیبای دلتنگی
نویسنده: دختر ی از جنوب
نمی خواستم مثه اشکاش، یه روز از چشاش بی افتم
ندونستم زیـــــر پاهــاش ، سنـگی بی قیمـت و مفـتم
آ رزوم بود با وجودم ، مثه روحم آشنا شه
واسه فریاد غرورم ، بــــال پرواز صدا شه
گم بشم تو شب چشماش ، بلکه عاشقم بدونه
واسه سر سپردگیهـــاش ، دیگـــه لایقــم بدونه
اما امروز یه غریبه ست ، که فقط به من می خنده
دل و دیــــوونه میـــدونه ، در رو دیــــوونه می بنده
چی شده اونهمه احساس ، اینو هــرگز نمیدونم
دیگه بسمه شکستن ، نمی خوام عاشق بمونم
نویسنده: دختر ی از جنوب
يه دوست خوب و مهربون خيلي زود از دست مي ره
يه دوست خوب و مهربون خيلي زود از دست مي ره ولي يه دوست بد و نامهربون تا ابد واست مي مونه دلم مي خواست اوني که دوستش داشتم بد بود
نویسنده: دختر ی از جنوب
رنجی که به من میدی پای محبت میزاری
گل همیشه نازم نبودی چاره سازم
نکردی مهربونی به قلب پر نیازم
آخه این اسمش وفا نیست، راه و رسم عاشقا نیست
وقتی که دلم گرفته، دل شکستن که روا نیست
توئی که بر سر من عشقت و منٌت میزاری
رنجی که به من میدی پای محبت میزاری
توئی که با همه مهری که میگی به من داری
پس چرا سوختنم و به پای عادت می زاری
محتاج محبتم خدایا ،مددی کن شاید که خدا بگیره دست پر نیازم
نویسنده: دختر ی از جنوب
بيا ساقي آن مي كه جام آفريد
به من ده كه جان جامه بر تن دريد
كجا تن كشد بار هنگامه اش
كه او جان جان است و جان جامه اش
بيا ساقي آن مي كه خون حيات
ازو شد روان در رگ كاينات
به من ده كه خورشيد رخشان شوم
ز گنج نهان گوهرافشان شوم
بده ساقي آن مي كه جان بهار
ازو جرعه اي خورد و شد پرنگار
به مستي شب در گلستان بخفت
سحر رنگ و بو گشت و در گل شكفت
بده ساقي آن مي كه هستم هنوز
همان عاشق مي پرستم هنوز
به مستي كه جان در سر مي كنم
همه عمر در پاي خم طي كنم
بيا ساقي آن مي كه چون گل كند
همه باغ پر بانگ بلبل كند
به من ده كه چون گل بخواهم شكفت
كه راز شكفتن نشايد نهفت
بيا ساقي آن مي كه چنگ صبوح
بدين مايه سر كرد آواز روح
به من ده كه اسب سخن زين كنم
سرود كهن را نو آيين كنم
نواسنج خوش خوان من ياد باد
كه چندين نواي خوشم ياد داد
برفت و برفتند از خود برون
سراپرده بردند در دشت خون
نگه كن كه راه دلم چون زدند
كه اين زخمه در پرده ي خون زدند
بيا ساقي آن مي كه چون بنگريم
ز خون سياووش ياد آوريم
به من ده كه داغ دلم تازه شد
سر دردمندم پر آوازه شد
از آتش گذشتند با جان پاك
كه پاكان از آتش ندارند باك
وليكن بدي چون كند داوري
ز نيكان همان طشت خون آوري
ستم بود آن خون فرو ريختن
سزاي ستمكاره آويختن
بيا ساقي آن مي كه دفع گزند
ازو جست فرزانه ي دردمند
به من ده كه با داغ و دردم هنوز
سر از جيب غم بر نكردم هنوز
دريغ آن گرانمايه سرو جان
كه ناگه فرو ريخت چون ارغوان
چه پر خون نوشتند اين سرگذشت
دلي كو كزين غصه پر خون نگشت ؟
خردمند ديرينه خوش مي گريست
اگر مرگ داد است بيداد چيست ؟
نویسنده: دختر ی از جنوب
سخت است می نوش کسی دیگر بود
شمع شب خاموش کسی دیگر بود
با یاد کسی که دوستش می داری
یک عمر در آغوش کسی دیگر بود.
نویسنده: دختر ی از جنوب
عشق کدوم غریبه یهو به جونت افتاد چی شد که خیلی ساده عشقمو بردی از یاد قلبمو بی تفاوت له کردی زیرپاهات گول نگاه شوخوردی یاکه فریب حرفاش آهای خبر نداری دلم داره میمیره همدم بی کسی هاش تو بی کسی اسیره رفتم زیادت اما بدون نرفتی از یاد ندیدی وقتی رفتی واسه تو دست تکون داد هر کی رسیده از راه بهم میگه دیوونه آخه ورد زبونم برگرد دردت بجونم دلت چه جوری اومد بگذری خیلی ساده تنهاش گذاشتی اما دل به کسی نداده هیچ از خودش میپرسه عاقبتم چی میشه نه مرده ام نه زنده ،زنده به گور همیشه
نویسنده: دختر ی از جنوب
من گلی بودم مرا از شاخه چیدند به گلدانی برده و آبی چکید ند به من گفتند اینجا خانه ی توست به جای باغ و بوستان کاشانه ی توست یکی بود همراه من طاقت نیاورد همان روز نخستین عزم سفر کرد و رفت و من ماندم و غم به گلدان کوچکم عادت نمودم به چشم مردمان من راز دیدم در صد قفل دل را من باز دیدم که هر کس آمد وبرمن نظر کرد به آنی غصه از یادش سفر کرد به من این روزها رفت بگذشت نمی گویم که آسان سخت بگذشت من اما شکوه بر ایزد نگفتم به زندان کوچکم گاهی شکفتم ز راهی عاقبت یک مرد آمد نمی دانم چه فکری کرد آمد من خشکیده را او سبز می دید ز چشم عاشقم او غصه می چید نمی دانم چرا من گریه کردم ز نامردی مردم به او من شکوه کردم به او گفتم ز داغ این جدایی که از خانه مرا بردند جایی که نام خانه را بر آن نهادند بهشت کوچکم را از من گرفتند ز غربت چشم من همواره گریید ز نامردی این مردم به جانم خار رویید مرا که از غربت نشانی داشتم تنم سبز بود روح عریانی داشتم مرا هر روز بر هم هدیه کردند که گویی همراه من غم هدیه کردند به درد غربتم آن مرد گریید نمی دانم سخن های مرا بشنید یا نشنید مرا با دستهای مهربانش... مرا با آن نگاه بردبارش ز زندان کوچکم آرام برداشت به راهی آشنا او گام برداشت مرا برد عاقبت از آن سرایی که بوی درد می داد و جدایی مرا بر خاک آشنای خانه بنهاد و قصه ی یک گل خشکیده را اینگونه سرداد....
نویسنده: دختر ی از جنوب
رفتنت مثل یه حادثه برام موندنی
رفتنت مثل یه حادثه برام موندنی حالا آواز سفر کردن تو خوندنی لحظه ها ثانیه ها طاقت موندن ندارن می سوزونن آما خوب فکر سوزوندن ندارن یه روزی لحظه هامون رنگ بنفشه ها بودن تو هوای خونمون عطر آلاله ها بودن تن من جسم تو یکی نبودن اما یه جون زیر آفتاب جدا اما یکی سایه هامون حالا اون اسب بزرگ آهنی منتظر تا تمومی وجود منو همراهش ببره میبره هرچی رو که بود ونبود من میشم شناور مسیر رود بدرقه کلام تلخ رفتن واسه من تجربه گسستنه
نویسنده: دختر ی از جنوب
گذشته یه زخم پیر و کهنه خوب نمی شه تو ابرا یه ابر گریه سازه دور نمی شه یه مرغ جلده که هیچ وقت نمی ره یه دشت خشک که با اشک جون می گیره یه زنجیره یه بنده ،یه دیواره بلنده گذشته جنس کوهی مثل سنگه چه سخته گذشتن از رو دیواره گذشته یه خوابه رسیدن به فردایی که پشت اون نشسته گذشته تو آزادی تو دردی یه دیواره بلندی گذشته جنس کوهی مثل سنگه
نویسنده: دختر ی از جنوب
سلام ای آشنا با من بیاهمسایه من باش چراغ روشن خانه بیا تا قاصدکهارا فرستم پیشوازت شقایق را کنم قربانی عشقت بیا تا بعد از شب ها تو باشی ماه تابانم بیا چشمم به در خشک و نگاهم سوی تو جاری است چراغ جان من در حال خاموشی است اگر مردم مزارم را پر از گل کن جوابی ده سلامم را سپس چون ابر پر باران ببارو قبرمن را اشک باران کن که شاید اشکهایت کمتر کند از آتش عشقت وبعد از ان بگو با چشم گریانت سلام ای آشنا با من چه دیر آمدم افسوس تو رفتی ومحبت را به خاک سر بسپردی
نویسنده: دختر ی از جنوب
| X close | ||
="font-family: Tahoma; text-decoration: none"> Www.Naazanin.coM
| ||