نیایش های بارانی ام را پذیرا باش تا با نم نم بانگ اذان تو از سرزمین خواب و رویا به دیار نماز و بیداری پر گشایم و با تسبیحی از یاس های عاشق گلبرگ های تشنه ی وجودم را با ذکر نام تو سیراب کنم از هجوم اندوه شب نا امیدی محفوظ بدارم.
پرور دگارا!
نویسنده: دختر ی از جنوب
یادته برات نوشتم...اگه عاشقم نباشی... الهی بمیری اگه دوستم نداشته باشی...غیرمن کسی روداشته باشی...الهی بمیری بعدش برات نوشتم... همه رودروغ نوشتم...خودم بمیرم اگه تویه روزخواسته باشی... که منودوست نداشته باشی...خودم می میرم برات بمیرم*برات بمیرم نبینی قهر خدارو... بدیهای روزگارو... الهی نمیری الهی نمیری بمونه سایت روی سرم ...می دونی بی تودربه درم...الهی نمیری الهی نمیری
نویسنده: دختر ی از جنوب
مردم از دردو نمی آیی به بالینم هنوز
مردم از درد و نمي آيي به بالينم هنوز مرگ خود ميبينم و رويت نمي بينم هنوز بر لب آمد جان و رفتند آشنايان از سرم شمع را نازم كه مي گريد به بالينم هنوز آرزو مرد و جواني رفت و عشق از دل گريخت غم نمي گردد جدا از جان مسكينم هنوز روزگاري پا كشيد آن تازه گل از دامنم گل به دامن ميفشاند اشك خونينم هنوز
نویسنده: دختر ی از جنوب
.....و گنجشك روي بلند ترين درخت دنيا نشسته و چشم به آدميان دوخته بود عده اي را خوشبخت ديد و عدهاي را بدبخت ، جمعي غرق در ثروت و جمعي دگر در فقر و تنگدستي ، دسته اي در سلامت و دسته اي به بيماري و ... هزاران گروه كه هر يك را حالي بود . بدين سان و عده اي ... كرد . خود سپاس گويند و بيماران را تا نظر بر تندرستان انداخته با شكيبايي به درگاهم دعا كنند كه سلامت نصيبشان گردانم . شكر كنند و به فراموشي نسپارند تهيدستان را ... و تهيدستان را كه چشم به توانگران دوخته و مرا در رفع تنگ دستيشان بخوانند . در هر حال بيازمايمشان
خدا گفت : به چه مي نگري ؟
گنجشك گفت : به احوال آفريده هايت .
خدا گفت : چه ميبيني ؟
گنجشك گفت : در عجبم ، از عدل و احسان تو به دور است كه عده اي
خدا گفت : آيا پاسخي بر شگفتيت مي يابي ؟
گنجشك گفت : تنها بر اين باورم كه در حق آفريده هايت ظلم نخواهي
خدا گفت : تندرستان را آفريدم تا به بيماران بنگرند و مرا براي سلامتي
توانگران را آفريدم تا به تهيدستان بنگرند و مرا به واسطه توانگرييشان
و اين همه را آفريدم تا در خوشحالي و بدحالي ، در سلامت و بيماري و
هر كه را به واسطه آنچه ميكند سوال خواهم كرد .
نویسنده: دختر ی از جنوب
فقط دريا دلش آبي تر از من بود.. و من از دريا..دلم دريا.. فقط اين را ندانستم !!! چرا گشتم چنين تنها تر از تنها !!.. به هر آبي شدم آتش.. به هر آتش شدم آبي.. به هر آبي شدم ماهي.. به هر ماهي شدم دامي.. به هر نا محرمي ساقي.. به هر ساقي مي باقي.. و تو اين را ندانستي !! چرا گشتم چنين عاصي؟!..
نویسنده: دختر ی از جنوب
الهی نظر خود بر ما مدام کن و به وقت رفتن بر جان ما سلام کن
الهی می دانی که ناتوانم پس از بلا برهانم
الهی قصه به این درازی ! من در یافتم به بازی
الهی
بر آن روز می خندم که یافته می جستم دل و دست از دانش نشستمبه نا بینایی می نگرستیم به مردگی می زیستیم
الهی نا دیده و ناجسته حاصل ! ای جان و دل را زندگانی و منزل از
پیش خطر و از پس نیست راهی بپذیر که جزدوستی توام نیست پناهی
الهی اکنون چون بر من است تاوان آفتاب صدق و صفت بر من تابان
که بشر از شرک جستن نتوان و به نجاست نجاست شستن نتوان
الهی تو غیب بودی و من عیب بودم تو از غیب جدا شدی من از عیب
جدا شدم
الهی میپنداشتم که ترا شناختم اکنون آن پنداشت و شناخت را در آب
انداختم
الهی در ملکوت تو کمتر از مویم این بیهده تا کی گویم
الهی نه نیستم نه هستم ن بریدم و نه پیوستم . نه به خود میان بستم
لطیفه ای بودم از آن مستم. اکنون زیر سنگ است دستم
الهی همه شادی ها بی یاد تو غرور است و همه غم ها با یاد تو سرور
است
الهی بنیاد توحید ما را خراب مکن و باغ امید ما را بی آب مکن
نویسنده: دختر ی از جنوب
| X close | ||
="font-family: Tahoma; text-decoration: none"> Www.Naazanin.coM
| ||