ديشب داشتم توگورستان عشق قدم ميزدم خيلي تعجب کردم تا چشم کارمي کرد قبر بود .پيش خودم گفتم يعني اين قدرقلب شکسته وجود داره؟؟ همين طور که مي رفتم متوجه يک دل شدم انگارتازه خاک شده بود.جلورفتم و ديدم روي سنگ قبرچند تا برگ افتاده کنار قبر نشستم وبراش دعا کردم وقتي برگ هارا کنار زدم ديدم ...اون دل همون کسي بود که باعث شده بود دل من خيلي پيش ها بميره
نویسنده: دختر ی از جنوب
من میدانم که روزی خواهم مرد ، پس مرا در خاک می نهید .. مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همه بدانند که سیاه بخت بودام .. چشمان مرا باز بگذارید،تا تمامی جهان بدانند که چشم انتظار از این دنیارفته ام .دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند که من به آنچه می خواستم نرسیدم .. و در آخر یک پارچه سیاه بر تابوتم بکشید ، تا همگان بدانند هر چه ظلمت بود کشیدم
نویسنده: دختر ی از جنوب
دلم تنگ است اين شبها يقين دارم كه مي داني . صداي غربت من را ز احساسم تو مي خواني . شدم از درد و تنهايي گلي پژمرده و غمگين . ببار اي ابر پاييزي كه دردم را تو مي داني . ميان دوزخ عشقت پريشان و گرفتارم . چرا اي مركب عشقم چنين آهسته مي رانی . تپش هاي دل خستم چه بي تاب و هراسانند . به من آخر بگو اي دل چرا امشب پريشاني . دلم درياي خون است و پر از امواج بي ساحل . درون سينه ام آري تو آن موج هراساني . هماره قلب بيمارم به ياد تو شود روشن . چه فرقي مي كند اما تو كه اين را نمي دانی .
نویسنده: دختر ی از جنوب
| X close | ||
="font-family: Tahoma; text-decoration: none"> Www.Naazanin.coM
| ||