من راز نگاهت را از آينه پرسيدم چشمان نجيبت را از دور پرستيدم باران شدم و چون اش بر عشق تو باريدم من شمع وجودم را به مهر تو بخشيدم اي كاش دو چشم تو سر فصل افق ها بود آن وقت تو را هر صبح از پنجره مي ديدم اي كاش گلي مي شد لبخند پر از مهرت تا آن گل خوش بو را از خاطره مي چيدم
نویسنده: دختر ی از جنوب
ترسم زبیدادت شبی مستانه ساغر بشکنم
بیگانه گردم از وفا عهد تو دیگر بشکنم
دلرا چو جام لاله ای بیرون کشم از سینه ام
این دشمن دیرینه را با دیده ی تر بشکنم
چون شعله ی اتش شوم سوزان شوم سرکس شوم
عهدی که بستم از وفا می ترسم اخر بشکنم
همچون گلت پر پر کنم چشمت پر از گوهر کنم
از دردو حسرت عاقبت ان روی چون زر بشکنم
با چشمهای دل سیه در سینه ها غوغا کنم
با شور و شعر و خنده ها بازار گوهر بشکنم
ریزم بروی شانه ها گیسوی همچون خرمنم
قامت قیامت سازم و غوغای محشر بشکنم
می بارقیبانت زنم صد شعله بر جانت زنم
اخر دل رسوای تو چون شاخ بی بر بشکنم
از رشگ مجنونت کنم از غصه دل خونت کنم
اری همای عشق را باید شبی پر بشکنم
نویسنده: دختر ی از جنوب
نویسنده: دختر ی از جنوب
هر چیزی که لایق باشم بش میرسیم
از خداوند نیرو خواستم، ضعیف آفرید که تواضع بندگی را بیاموزم. ناتوانم آفرید که
از او سلامتی خواستم که کارهای بزرگ انجام دهم،
از او ثروت خواستم که سعادتمند شوم،
فقرم بخشید که که عاقل باشم.
از او قدرت خواستم که ستایش دیگران را به دست آورم،
شکستم
بخشید که بدانم پیوسته نیازمند اویم.
از او همه چیز خواستم که از زندگی لذت برم،
آنچه خواستم به من
نداد.
آنچه بدان امید داشتم به من بخشید و
دعاهای نگفته ام مستجاب
شدند و آنها این بودند:
من هستم در میان انسانها و غرق در نعمات پروردگار
نویسنده: دختر ی از جنوب
نام تو را اورده ام دارم عبادت مي كنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت مي كنم
دستت به دست ديگري از اين گذشته كار من
اما نمي دانم چرا دارم حسادت مي كنم
گفتي دلم را بعد از اين دست كس ديگر دهم
شايد كه تو راست گفته اي دارم اطاعت مي كنم
رفتم كنار پنجره ديدم تو را با ... بگذريم
چيزي نديدم انگاري دارم رعايت مي كنم
من عاشق چشم توام تو مبتلاي ديگري
دارم به تقدير خودم چنديست عادت مي كنم
تو التماسم مي كني جوري فراموشت كنم
من با التماس ولي تو را به خانه دعوت مي كنم
رفتم كه تو باور كني دارم محبت مي كنم
نویسنده: دختر ی از جنوب
بشنو همسفر من با هم رهسپار راه دردیم با هم لحظه ها را گریه کردیم ما در صدای بی صدای گریه بودیم ما از عبور تلخ لحظه قصه ساختیم شاید در این راه اگر با هم بمانیم وقت رسیدن شعر خوشبختی بخوانیم
نویسنده: دختر ی از جنوب
| X close | ||
="font-family: Tahoma; text-decoration: none"> Www.Naazanin.coM
| ||