تبليغاتX
بارون ودوست دارم هنوز چون تورویادم میاره


 

کاش تموم نمیشد این روزا

تو بگو بهار قشنگه من ميشم بهار تو


تو بگو بمون منم نميرم از کنار تو


تو بگو منو نميخواي ديگه خسته کردمت


گر چه سخته امّا من دور ميشم از ديار تو


تو بگو سرد هوا منم ميشم خورشيد تو


تو بگو که نا اميدي من ميشم اميد تو


تو بگو دلم گرفته از همه دورنگيها


مشکي ميشم مظهر يه رنگي ميشم واسه تو


تو بگو خدا کنه بارون بياد از آسمون


به خدا قسم ميگم گريه کنه براي تو


اگه غمگين بشي از دستم ناراحت بشي


ميميرم که تا ابد پاک بشم از خيال تو


کاش تموم نميشد اين روزا ، اين خاطرها


تو ميموندي واسه من منم ميموندم واسه تو


 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

در پی ویران شدن آنیم

 
با همه بي سرو سامانيم
 
باز به دنبال پريشانيم

طاقت فرسودگيم هيچ نيست

در پي ويران شدن آنيم

آمده ام تا تو نگاهم كني

عاشق آن لحظه طوفانيم

دلخوش گرماي كسي نيستم

آمده ام تا تو بسوزانيم

آمده ام با عطش سالها

تا تو كمي عشق بنوشانيم

ماهي برگشته ز دريا شدم

تا تو بگيري و بميرانيم

خوبترين حادثه ميدانمت

خوبترين حادثه مي دانيم؟

حرف بزن ابر مرا باز كن

ديرزماني است كه بارانيم

حرف بزن حرف بزن سالهاست

تشنه يك صحبت طولانيم
 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

شب بود و خموش

شب بود و خموش

چهره تاریکش دل من را لرزاند

و من افسرده کشیدم بر خود

بار اندوه غمی جان فرسا

دردم از آن عشق دیرین بود

غصه ام از او جدا ماندن

دردم از آن بود  غصه ام از او

اشک من غلتیدجای انگشتان
 
تو بر صورتم پوسید

دختری گریید پسری خندید

و من آهسته درآغوش گرفتم
 
دخترک را، دخترک ترسید

از نگاهش خون می بارید

مثل یک بچه آهو می لرزید

پسرک باز هم دید و خندید گفتمش:

غصه ات از چیست دختر زیبا

گریه ات از کیست، با من بگو آن را

گفت:غصه ام از فراغ او

گریه ام از خنده های او

لیک همچنان از عشق نافرجام می نالید

از درد دوری بر خودش سخت می پیچید

دخترک آن شب در آغوش من خوابید

در درونش نور عشق و پاکی می تابید

با آن همه رنجش و آزار

اما هرگز در درونش خون نفرت نمی جوشید

باز هم مثل هر شب

دخترک خواب پیوند با پسرک را دید

باز هم پسرک بی اعتنا

در رویای آن شب می رفت و می خندید

خورشید صبح دگر بار،
 
بر آن سرزمین و مردمان تابید

اما دخترک از خواب برنمی خیزید

آری دخترک از اندوه تا به ابد خوابید

پسرک بر جسدش حاضر شد و گریید

او تا به ابد نالید

دخترک آرام در خواب خوشش
خندید

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

باران شدم و به روی گل باریدم

گفتي كه به احترام دل باران باش
 
باران شدم وبه روي گل باريدم

گفتي كه ببوس روي نيلوفر را

از عشق گونه هاي او را بوسيدم

گفتي كه ستاره شو،دلي را روشن كن

من هم چو گل ستاره ها تابيدم
 
گفتي كه براي باغ دل پيچك باش

بر ياسمن نگاه تو پيچيدم

گفتي كه براي لحظه اي دريا شو

دريا شدم وتو را به ساحل ديدم

گفتي كه بيا و لحظه اي مجنون باش

مجنون شدم و زدوريت ناليدم

گفتي كه شكوفه كن به فصل پاييز

گل دادم و با تَرنُّمتْ روييدم

گفتي كه بيا و از وفايت بگذر

از لهجه ي بي وفاييت رنجيدم

گفتم كه بهانه ات برايم كافيست

معناي لطيف عشق را فهميدم

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

از جانم چه می خواهی

 
رهایم کن برو ای عشق از جانم چه می خواهی

 


به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی
 
 

مگر جز مهربانی از تو و چشمت چه می خواهم
 
 

تو خود از هر کس بهتر از احساس من آگاهی
 
 

نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را
 
 

گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی
 
 

غزل هایم زمانی روی لبهای تو جاری بود
 
 

ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی
 
 

دلم خوش بود گهگاهی برایت شعر می خوانم
 
 

تو هم سر می زدی آن روزها از کوچه ها گاهی
 
 

برو هر جا که می خواهی برو آسوده باش اما
 
 

مواظب باش مثل من نیفتی در چنین چاهی

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

قسم به شب نمی دانم

تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم
 

چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم
 

تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي
 

و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم
 

تو درياي تريني آبي و آرام و بي پايان
 

و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم
 

تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف
 

و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم
 

نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
 

به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم
 

تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار
 

و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم
 

تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم

 
 
و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

دل از سنگ باید که از درد عشق

دل از سنگ باید که از درد عشق

 


ننالد/خدایا/ دلم سنگ نیست

 


مرا عشق او چنگ اندوه ساخت

 


که جز غم در این چنگ اهنگ نیست



به لب جز سرود امیدم نبود

 


مرا بانگ این چنگ خاموش کرد

 


چنان دل به آهنگ او خو گرفت

 


که آهنگ خود فراموش کرد



نمی دانم این چنگی سرنوشت

 

 

 

چه می خواهد از جان فرسوده ام؟

 

 


کجا می کشانندم این نغمه ها؟

 


که یک دم نخواهند آسوده ام

دل از این جهان بر گرفتم / دریغ

 


هنوزم به جان آتش عشق اوست

 


در این واپسین لحظه ی زندگی

 


هنوزم در این سینه یک آرزوست:



دلم کرده امشب هوای شراب

 


شرابی که از جان بر آرد خروش

 


شرابی که بینم در آن رقص مرگ

 


شرابی که هرگز نیایم به هوش



مگر وا رهم از غم عشق او

 


مگر نشنوم بانگ این چنگ را

 


همه زندگی نغمه ی ماتم است

 


نمی خواهم/ این ناخوش آهنگ را

 

 

 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

صخره و سنگ

من به درماندگي صخره و سنگ

من به آوارگي ابر و نسيم

من به سرگشتگي آهوي دشت

من به تنهايي خود مي ميرم

من در اين شب كه بلندست

به اندازه حسرت زدگي

گيسوان تو به يادم مي آيند

من در اين شب كه بلندست

به اندازه حسرت زدگي

شعر چشمان تو را مي خوانم

 

 

 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

زندگی یک ارزوی دور نیست

زندگي يک آرزوي دور نيست؛


زندگي يک جست و جوي کور نيست


زيستن در پيله پروانه چيست؟


زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست


گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛


هرچه ناپيدا صدايت ميزند


جنگل خاموش ميداند تو را؛


با صدايي سبز ميخواند تو را


زير باران آتشي در جان توست؛


قمري تنها پي دستان توست


پيله پروانه از دنيا جداست؛


زندگي يک مقصد بي انتهاست


هيچ جايي انتهاي راه نيست؛


اين تمامش ماجراي زندگيست

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

طعم عاشقی

قدري بمان كه بي تو چه دلگير ميشوم


دارم ميان حادثه ها پير مي شوم


در بي حضور چشم تو اي طعم عاشقي

 
از لحظه هاي زندگيم سير ميشوم

انگشت اتهام به سويم نشانه رفت


تنها به جرم عشق تو تحقير ميشوم

سرداب هاي وحشت و سلول هاي درد


بي تو اسير پنجه زنجير مي شوم

چون عكس يادگاري ياران زمان عمر


در زير پاي كوچه زمينگير ميشوم

گنجشك مينياتوري رنگيم ولي


گلخانه كوب خانه تقدير ميشوم

چون نور در ميانه منشور زندگي


در هفت رنگ دلهره تكثير ميشوم

ساحل سكوت بندر و من هم به چشم شهر


ولگرد مرد هر شبه تفسير مي شوم

حالا براي دفعه اخر مرا ببوس


دارم ميان حادثه ها پير ميشوم

 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

کاش میدانستی

كاش مي دانستي
 

چشم هايم  زشكوفايي عشق تو فقط مي خواند
 

كاش مي دانستي
 

عشق من معجزه نيست
 

عشق من رنگ حقيقت دارد
 

اشك هايم به تمناي نگاه تو فقط مي بارد

كاش مي دانستي
 

دختري هست كه احساس تو را مي فهمد
 

دختري از تب عشق تو دلش مي گيرد
 

دختري از غمت امشب به خدا مي ميرد

 

كاش مي دانستي
 

تو فقط مال مني
 

تو فقط مال همين قلب پر از احساس مني
 


شب من با تو سحر خواهد شد
 

تو نمي داني من
 

چه قدر عشق تو را مي خواهم
 

تو صدا كن من را
 
 
تو صدا كن مرا كه پر از رويش يك ياس شوم
 
 

تو بخوان تا همه احساس شوم

كاش مي دانستي
 

شعرهاي دل من پيش نگاه تو به خاك افتاده است
 

به سرم داد بزن
 

تا بدانم كه حقيقت داري
 

تا بدانم كه به جز عشق تو اين قلب ندارد كاري


باز هم اين همه عشق
 

اين همه عشق براي دل تو ناچيز است
 

آسمان را به زمين وصل كنم؟
 

يا كه زمين را همه لبريز ز سر سبزي يك فصل كنم؟
 
 

من به اعجاز دو چشمان تو ايمان دارم
 

به خدا تو نباشي
 

بي تو من يك بغل احساس پريشان دارم
 
 

 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

سهم من از تمام این قصه

 

سـهم مـن از تمــام ايــن قصـه

 

 

يك بغل بـي كسي و تنهايي است

 


نقش من حال و روز مجنوني است

 

 

نقش تو يك نگاه ليلايي است


 

باز هم بعد گريه هاي دلم

 

 

خيره در چشم آينه گشتم

 


راستي چهره پر از اندوه

 

 

گاهي اوقات هم تماشايي است

 

 

گاه با خاطرات سرگرمم

 

 

گاهي اوقات نيز با تقويم

 


آه! امروز مثل ديروز است

 

 

در دلم انتظار فردايي است

 


آسمان مثل من تو غمگيني

 

 

پس بگو از چه رو نمي باري؟

 


نكند باورت چنين باشد

 

 

چاره عاشقي شكيبايي است

 


دل من سر به سينه ام بگذار

 

 

بي صدا گريه كن براي خودت

 


شعله اي در وجود من انداز

 

 

قصه عشق ما اهورايي است

 


مدت اندكي است در اين باغ

 

 

غنچه جان من شكفته شده است


 

به كنارم بيا، ببين به نسيم

 

 

ساده پر پر شدن، چه رويايي است


 

يك فرشته از آسمان آمد

 

 

آخرين صفحه را ورق زد ورفت

 


به گمانم كه مردن عاشق

 

 

آخر قصه، حس زيبايي است

 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

به خدا دوستت دارم

 

چشمانش پراز اشک بود به من نگاه کرد و گفت: فقط امروز


برای مدت زیادی از برم می روی بگو که دوستت دارم به چشمانش


خیره شدم قطره های اشک را از چشمانش زدودم وبر لبانش بوسه ای


زدم اما نگفتم که دوستش دارم روزی که به سوی او رفتم آنقدر خوشحال


شد که خود رابه آغوش من انداخت وسرش را بر روی سینه ام فشرد و


گفت امروز بگو دوستم داری دستهای سفیدو بلندش راگرفتم اما باز


نگفتم که دوستش دارم.ماهها گذشت در بستر بیماری افتاد با چندشاخه


گل میخک سرخ به دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم


به من گفت:بگو که دوستم داری می ترسم که دیگر هیچوقت این کلمه


را از دهانت نشنوم اما باز بوسه ای بر لبانش زدم و رفتم. وقتی که آن


روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای سفید بود

 

 وحشت زده و حیران


پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم فریاد زدم :


بخدا دوستت دارم اما

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

صدایت می کنم بشنو

صدايت مي كنم امشب



من از عمق دلم بنگر



جوابم ده تو نجوا كن



شود حالم از اين بهتر


صدايت مي كنم بشنو


كه من بي تو نمي مانم


بيا يارم تو خورشيدي


كه بي تو رنگ شب خوانم


صدايت مي كنم برگرد


كه تنها تو شدي يارم


بيا اي عشق نافرجام


به تو مديون بدهكارم

 


صدايت مي كنم شايد


شوي يك لحظه مهمانم


در آن لحظه تو را گويم


چه اندازه پريشانم


صدايت مي كنم اما


چرا چيزي نمي گويي


از اين قلب پر از حسرت


چرا مهرم نمي جويي


صدايت مي كنم جانا


برس امشب به داد من


تمام خواستن ها را


تو از بر كن به ياد من


صدايت مي كنم از دل


تو هم امشب صدايم كن


تو مغروري غرورت را


فقط امشب فدايم كن

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

بیم زندگی

گفت:خيز وچاره کن ؛ميترسم نبيني چهره هستي را دگر


گفتمش:هر چه زودتر مي خواهمش دير کرد


گفت:شو نزد طبيبان تا که تدبيري کنند


گفتمش:حکم قضا را کي ميتوان تدبير کرد


گفت:از فرداي کوريت هيچ تصويرت هست؟


گفتمش: نا ديده را مشکل توان تصوير کرد


گفت:رخسا رعزيزان را نبيني!؟


گفتمش:از لقاي دشمنان آسوده ام تقدير کرد


گفت:تسليم قضا گشتن طريق عقل نيست


گفتمش: هرکس به نوعي عقل را تفسير کرد


گفت: از زندگاني خود چه تعبيرست تو را


گفتمش: از مرگ نتوان زندگاني تعبير کرد


گفت:شوق مرگ داري؟!!


گفتمش:بيم زندگي.........!


گفت:از غم مرگ زايد.....


گفتمش:تأ خير کرد............!


گفت:زندان است دنيا؛گر از اين در بنگري


گفتمش: زندانيم؛بي وفايي اينچنين تقدير کرد


گفت:در خاطرت اميد را مرده ميبينم همي


گفتمش:آري در کف يأسم؛گريبان گير کرد


گفتمش:شيطان جهان را سر به سر تسخير کرد


گفتمش:هر نا سپاسي را زمان تعزير کرد


گفتمش: مفهوم خوبي نيز در من تغيير کرد

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

می رسد

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

ناباورانه عشق مرا جا میزند

ناباورانه عشق مرا جار میزند
 
چشمی که فال اشک در انظار می زند
 
گاهی سکوت در شب یلدای خانه ام
 
چنگی به قلب خسته یک تار می زند
 
در بی فروغ چشم تو چشمان خسته ام
 
چون ابر سر به گریه بسیار می زند
 
چندی است بی تو عاشق ولگرد خسته ات
 
در کوچه های خلوت غم زار میزند
 
دیوانه وار عاشق اواره ات هنوز
 
سر بر سکوت سنگی دیوار میزند
 
چندی نمانده است ببینی که شاعری
 
خود را گه در فراق تو بر دار میزند
                                    

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

من آن موجم

 

من آن موجم که آرامش ندارم


به آسانی سر سازش ندارم

هميشه در گريز و در گذارم


نمی مانم به يکجا بی قرارم

سفر يعنی من و گستاخی من


هميشه رفتن و هرگز نماندن

هزاران ساحل و ناديده ديدن


به پرسش های بی پاسخ رسيدن

من از تبار دریا از نسل چشمه سارم


رها تر از رهایی حصار بی حصارم

ساحل حصار من نیست


پایان کار من نیست

همدرد و یار من نیست


کسی که یار من نیست در انتظار من نیست

صدای زنده بودن در خروشم


به ساحل چون می یایم خموشم

به هنگامی که دنیا فکر ما نیست


برای مرگ هم در خانه جا نیست

اگر خاموش بشینم روا نیست


دل از دریا بریدن کار ما نیست

من از تبار دریا از نسل چشمه سارم


رها تر از رهایی حصار بی حصارم

 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 

 
  X close

به خاطر علاقه که به باران دارم نام وبلاگم رو به این نام می زارم





اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آذر 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384


عسل
راز گل سرخ
پسر بد
best
تمام ناتمام من با تو تمام میشود
شعرو احساس
رامین
ایمان

 

 

<#blogtitle#>
X close





<#ArchiveItems#>


<#links#>


<#persianstat#>

="font-family: Tahoma; text-decoration: none"> Www.Naazanin.coM

بارون ودوست دارم هنوز چون تورویادم میاره
وقتی که بارون می باره حس میکنم پیش منی
<-PostContent->
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  <-PostDate->ساعت <-PostTime->  توسط <-PostAuthor-> | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به خاطر علاقه که به باران دارم نام وبلاگم رو به این نام می زارم

نوشته های پیشین
<-ArchiveTitle->
ابرها
<-LinkTitle->
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان