شقايق گفت:با خنده نه بيمارم، نه تبدارم پس از چندي اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند شود مرهم براي دلبرش آندم شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها تشکر از خدا مي کرد
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست به جانم هيچ تابي نيست
براي دلبرم هرگز دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي دواي دلبرم هستي
بمان اي گل ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
نویسنده: دختر ی از جنوب
سکه خورشید را در کوره ظلمت رها سازند
برگ زرد ماه را از شاخه شبها جدا سازند
نویسنده: دختر ی از جنوب
خنده هاتان را که از لب ها ربود ؟
مهر، هرگز اين چنين غمگين نيافت
باغ، هرگز اين چنين تنها نبود
تاج هاي نازتان بر سر شکست
باد وحشي چنگ زد در سينه تان
صبح مي خندد خودآرايي کنيد!
اشک هاي يخ زده، آيينه تان
رنگ عطر آويزتان بر باد رفت
عطر رنگ آميزتان نابود شد
زندگي در لاي رگ هاتان فسرد
آتش رخساره هاتان دود شد!
روزگاري، شام غمگين خزان
خوش تر از صبح بهارم مي نمود
اين زمان – حال شما، حال من است
اي همه گل هاي از سرما کبود !
روزگاري، چشم پوشيدم ز خواب
تا بخوانم قصه ي مهتاب را
اين زمان – دور از ملامت هاي ماه –
چشم مي بندم که جويم خواب را
روزگاري، يک تبسّم، يک نگاه
خوش تر از گرماي صد آغوش بود
اين زمان بر هر که دل بستم دريغ
آتش آغوش او خاموش بود
روزگاري، هستي ام را مي نواخت
آفتابِ عشقِ شورانگيزِ من
اين زمان خاموش و خالي مانده است
سينه ي از آرزو لبريز من
تاج عشقم عاقبت بر سر شکست
خنده ام را اشکِ غم از لب ربود
زندگي در لاي رگ هايم فسرد
اي همه گل هاي از سرما کبود... !
نویسنده: دختر ی از جنوب
نفسم یهو گرفتو حالا دیگه من یه مرده ام
عزرائیل شراب مرگو داد به دستم اونو خوردم
آخرین بیل خاکو روم بریز گورکن نازم
حتی زیر خاک که باشم تا ابد با عشق دمسازم
پریدم سوی خداوند
خدا حافظ ای جماعت
یه دیوونه رفت از اینجا
وعده ی ما به قیامت
مادرم گریه نکن
جای من اینجا راحته
من خوابیدم میون قبر
این آخر شجاعته
رفقا بسه دیگه
زود اشکاتونو پاک کنید
خاطره های قشنگو
حالا دیگه خاک کنید
" اونی که گریه هاشو هیچ وقت ندیدیم رفت و رفت
اون که واسه پولاش نقشه کشیدیم رفت و رفت "
دخترک گریه نکن که دیوونه ات پیش خداست
آره اون رفته ولی با این وجود فکر شماست
آدما خدا نگهدار
دیوونه پرنده شد
توی جنگ با زندگی
آخرشم برنده شد
خدا جون بنده تو دریاب که می خوام گریه کنم
من میخوام قلبمو به سوسک های قبر هدیه کنم
با دلم خوب تا نکرد
این زندگی بی صفت
پر بودش دور و برم
از رفیق بی معرفت
وقتی گورکن آخرین بیل خاکو رو سرم خالی کنه
یه نفس عمیق می کشم و
خودمو واسه یه خواب راحت آماده کنم
نویسنده: دختر ی از جنوب
مُحتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت مست گفت: ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست. گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می روی گفت:جرم راه رفتن نیست،ره هموار نیست گفت: می باید تو را تا خانه ی قاضی برم گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست گفت: نزدیک است والی را سَرای، آنجا شویم گفت: والی از کجا در خانه ی خمّار نیست؟ گفت: تا داروغه را گوییم،در مسجد بخواب گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان گفت: کار شرع، کاردرهم و دینار نیست گفت: از بهرغرامت، جامه ات بیرون کنم گفت: پوسیده است، جز نقشی ز پود و تار نیست گفت:آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست گفت: مِی بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی گفت: ای بیهوده گوی، حرف کم وبسیار نیست گفت: باید حدّ زند هُشیار مردم، مست را گفت: هُشیاری بیار اینجا کسی هُشیار نیست
نویسنده: دختر ی از جنوب
سحر در سجده ی پاکی تو را من تا. تو را از هر بلایی من رها کردم من چرا بیگانه ای را با دل دیوانه ی خود آشنا کردم
تو را در زجه های قلب بیمارم دعا کردم.
هزاران بار
دراندوه و تنهایی
تو را در های های گریه و اشک ام صدا کردم
سحر هر شب به تنهایی دعا کردم.
دریغ از درد تنهایی
دریغ از آه سرد و اشک رسوایی
که در دنیای بی مهری
کسی از دل نمی تابد
و من در آسمان و کهکشان- اینچنین دنیای بد عهدی
تو را خورشید پاک_آسمان عشق کردم
تو را من عاشق ام عاشق!
تو را با عشق و مستی من وفا کردم.
عجب دنیای بد عهدی
عجب دنیای صد رنگی
عجب رنگ پر از ننگی
چرا اینگونه بی رحمی؟
چرااز خود نمی پرسی؟
چرا با من چنین کردی!؟
من اینجا در تمام لحظه هایم
نام زیبای تو را فریاد کردم
تو را در کفر این هستی، خدا کردم
خدایا من تو را اینگونه با خود آشنا کردم.
از آن روزی که مهر از من گسستی
تو را من تا خدا فریاد کردم
دعا کردم ، دعا کردم
عجب دنیای بیرحمی!
نمیدانم خدایا ،
نویسنده: دختر ی از جنوب
زیر پلکت سایه بانم میدهی؟ سوختم آیا پناهم میدهی؟ آتشی افتاده بر جان و دلم ، قطره آبی بر لبانم میدهی؟ میهمان جان جانان گر شوم ، میزبانی را نشانم میدهی؟ تا بیاسایم دمی در پای عشق،زیر چتر سرپناهم می دهی؟ ای جواب پرسش بی پاسخم ، عشق را آیا نشانم میدهی؟ رو مگردان نازنین با گوشه چشمت بگو در شرار چهره ات یک بوسه گاهم میدهی؟ &&&&&&& چرا غمگینی؟عاشق شدم!ایا عشق شیرین ایت؟....بله شیرین تر اززندگی !!! چرا تنهایی؟ ویژگی عاشق هاست!!! لذت تهایی چیست؟فکر به او و خاطرات او!!!!!! چرا می روی؟برای اینکه او رفت!!!! دلت کجاست؟پیش او!!! قلبت کجاست؟او برده!!!! پس حتما بی رحم بوده؟نه اصلا!!!! چرا؟چون باز هم او را می پرستم. &&&&&&& شايد آن روز كه سهراب نوشت"تا شقايق هست زندگي بايد كرد" خبري از دل پر درد گل ياس نداشت:بايد اينجور نوشت چه شقايق باشي چه گل ميخك وياس "زندگي اجباريست"
نویسنده: دختر ی از جنوب
فکرشم نکرده بودم وقتى افتادى چرا پس هیچى از خودت نگفتى؟ تو نگفته بودى واسم كه چشات همیشه خیسه زندگیت یه دونه دفتر با یه چند تا خودنویسه همیشه خیال مىكردم خشك و مردونه و سردى حتى به حسِّ لطیفت یه اشاره هم نكردى به خدا نمىدونستم كه دلت پر از ترانهست تو بهم نگفتى دنیات یه جورایى شاعرانهست خیلى دوس دارم بدونم دلت عاشق كى مىشه؟ چرا هیچى نمىگى تو؟ چرا ساكتى همیشه؟ آخه شاعرام یه روزى دلشون هوایى مىشه به خدا دروغ نمىگم فكر كنى، خدایى مىشه دل مىدن به یه نفر كه خیلى دنبالش مىگشتن واسه پیداشدنش از هر چى فكر كنى گذشتن یادته شعراى یغما ( یغماگلرویی ) كه واسه یه مهربون بود توى هر بندِ ترانهاش كلى دلواپس اون بود دخترى كه طرحِ عشقُ روى بومِ لحظههاش زد اومد و چه عاشقونه واسه زندگى صداش زد دخترى كه خیلى كارا اون روزا به خاطرش كرد دخترى كه با نگاهش تا همیشه شاعرش كرد دخترى كه مىگن اسمش خانومِ رنگینكمونه هنوزم كسى كه دستاش توى دستشه همونه اما شایا ، تو و مریم ( مریم حیدرزاده ) چرا اینقد گوشهگیرین چرا با این همه عاشق واسه هیچكس نمىمیرین همیشه تنهاى تنها سَرِتون توى كتابه فكرتون فقط همیشه پِىِ واژههاى نابه سَرِتون یا گرمه خوندن یا نوشتنه همیشه همُّ و غمتون همینه اینجا چى قافیه مىشه؟ عاشق هیشكسى نیستید با یه دنیا عاشقانه كارى با هیشكى ندارید دنیاتون شده ترانه كسى نیست كه عمرتونُ لااقل به پاش بذارین كسى نیست كه بعضى وقتا سر رو شونههاش بذارین چرا این همه گذشته به كسى دل نمىبندین؟ راستى شایا تو و مریم متولداى چندین؟ سعى دارین جلوى رسمى كه شده بابُ بگیرین؟ یا مىخواین كه پیش روتون راهِ سهرابُ بگیرین؟ دلِ آسمونى آره جاى آدما نمىشه آره هیشكى توى دنیا لایقِ شما نمىشه ولى بعضىها همین جا خیلى مهربون و نازن خیلىها همین حوالى شاعرن، ترانهسازن شایا دوست دارم بدونم چه چیزایى آرزوته تا كجا ادامه داره جادهاى كه پیش روته نكنه تو دوست ندارى یكى كه ماهِ زمینه شبا با حسِّ قشنگش پاى صحبتات بشینه؟ دوست ندارى یه فرشته نازنینِ خوشگلت شه یه زن از نسلِ ترانه بیاد و مُكمِلت شه نذار این روزاى زیبا واسه غم بشه بهونه نمىخوام فردا یه وقتى حسرتش برات بمونه نمىخوام تو بىكسىها آخرش تو پَس بیُفتى بعد این همه دُوییدن یه روز از نفس بیُفتى طرزِ زندگیت عزیزم مىمونه روى زبونا مطئنم که یه روزی می شی الگوى جوونا پس مراقبِ دلت باش تنهایى اینقده خوب نیست برو و فكرِ طلوع باش هیچى تلختر از غروب نیست
توى فالِ من بیفتى
باتشکر از شایا تجلی شاعر این شعر ها
نویسنده: دختر ی از جنوب
ترا می خواهم و دانم كه هرگز فروغ فروخ زاد
به كام دل در آغوشت نگيرم
توئی آن آسمان صاف و روشن
من اين كنج قفس، مرغی اسيرم
ز پشت ميله های سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران برويت
در اين فكرم كه دستی پيش آيد
و من ناگه گشايم پر بسويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگی از سر بگيرم
در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا يارای رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست
ز پشت ميله ها، هر صبح روشن
نگاه كودكی خندد برويم
چو من سر می كنم آواز شادی
لبش با بوسه می آيد بسويم
اگر ای آسمان خواهم كه يكروز
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم كودك گريان چه گويم
ز من بگذر، كه من مرغی اسيرم
من آن شمعم كه با سوز دل خويش
فروزان می كنم ويرانه ای را
اگر خواهم كه خاموشی گزينم
پريشان می كنم كاشانه ای را
نویسنده: دختر ی از جنوب
یه سلام داغ و شرجی ، حال عشقِ من كه خوبه؟ من همون دخترى هستم كه چشاش رنگِ غروبه چطورى بگم همون كه بیقرار ِ حرفِ شینه كه از اوّلین كتابت با ترانههات عجینه اونقدر دوست دارم كه همه مىشناسنت اینجا خیلىها به طعنه مىگن: چه خبر از آقا شایا؟ چند دفه نامه نوشتم پُرِ شعرِ عاشقونه زیرشم شماره دادم كه به خاطرت بمونه خبرى نشد دوباره خودمُ جریمه كردم ایندفه دو سه تا عكسم بهِشون ضمیمه كردم تا یه مدتى دلِ من ، تو تبِ جوابِ اون بود گوش به زنگِ سرفههاى كهنهى نامهرسون بود چش من زل مىزد از دور توى چشماى ضعیفش اما تا مىرسید اینجا ، مىدیدم خالیه كیفش یه روزى صداش زدم كه این چه جور اداره پسته؟ با یه كم دلخورى بم گفت: اصلاً آدرست درسته؟ آخرش واست نوشتم این مسلماً گناه نیست عاشقت شدم عزیزم انتخابم اشتباه نیست جون هر كى مىپرستى ، تو به من علاقه دارى؟ تا یه روز جوابش اومد ، كلى رسمى و ادارى گفته بودى این یه حِسّه ، من شبیه شو ندارم ولى از اظهارِ لطفت به خودم سپاسگذارم نمىدونى تا سَرِ صبح ، چه خیالا به سرم زد یا دیوونه مىشدم یا از خودم بدم میُومد همش آهسته مىگفتم اون كیه شایا مىخوادش؟ اون چه شكلیه قیافهش به عزیزِ من میادش؟ توى ذهنِ من یه دختر توى قلبِ من تو بودى وقتى به هَم مىرسیدید من مىمُردم از حسودى پشتِ دیوارِ اتاقم ، دیگه گنجیشكا نخوندن گُلایى كه كاشته بودم دو سه روزى تشنه موندن دیدم اینجورى نمىشه ممكنه تموم شه كارم نباید مثه غریبا اینجا دس رو دس بذارم با هزار تا بدبیارى مامانم رُ راضى كردم كه مىرم به شهرشونُ دو سه روزه برمىگردم فكر كنم دوشنبه بودش ، همهى خیابونا تَر آخراى فصلِ پاییز ، وسطاى ماهِ آذر بارونم یه ریز مىبارید ، دونههاش به این درشتى! تك و تنها، توى ایستگاه ، با یه دونه كولهپشتى هى كنارِ هم مىچیدم ، بیتاى قافیهدارُ باید آخه سر مىكردم ، شبِ دلگیرِ قطارُ گرگ و میش صبح، رو چشمام ، با یه بهتى دس كشیدم ماجرا كه باورم شد ، تازه من نفس كشیدم شهرتون پاك و مقدس ، خونههاش یه كم قدیمى یه سكوتِ سادهاى داشت ، با یه غربتِ صمیمى هركى رد مىشد، فقط با یه اشاره تو رُ مىشناخت اما تا وضعمُ مىدید شونههاشُ بالا مىنداخت آخرش یه پیرمردى پشتِ ساختمونِ میلاد ده دقیقه سین جیمم كرد تا نشونیتُ بِهِم داد با یه لحنِ خاصى گفتم: ازتون ممنونم آقا خلاصه بعدِ یه ساعت ، پرسوجو فهمیدم اونجام انگارى رسیده بودم ، به تمومِ آرزوهام تو همون یه لحظه شاید ، قدِّ صد مرتبه مُردم تا بالاخره، به سختى ، زنگ خونهتُ فِشُردم ولى باورم نمىشد كسى در رُ وانمىكرد چشِ من سیاهى مىرفت دیگه از شدّت سردرد لحظهها رفتن و رفتن صبح به عصر رسیده بودش خورشیدم منو مىپایید با اون چشماى حسودش طاقتِ چشام تموم شد بغضمُ شكستم اینبار تو همون حالى كه داشتم تكیه مىزدم به دیوار یه دفه دیدم یه خانوم جوونیش مثلِ مامان بود ساكنِ واحدِ سوم تو همون آپارتمان بود اومدُ كلیدُ انداخت ، كه منو كنارِ در دید مهربون و ساده بم گفت : دخترم چه كارى دارید؟ دست كشیدم رو موهام كه روسریم بشه مرتب گفتم آقاى تجلّى كه میان تا آخرِ شب خیلى وقته هستم اما ، كسى در رُ وانكرده گفتم اینجا منتظرشم ، آخرش كه برمىگرده یه كمى اومد عقب گفت: تو كى هستى ؟ آشناشى ؟ یا مثه اوناى دیگه عاشقِ ترانههاشى ؟ كسى نیست، بیا بریم تو ، بَده كه اینجا دمه در راستش آقاى تجلّى ، سفرن، خارجِ كشور با یه جمله دل من ریخت ، عشقِ من دستمُ رد كرد همهى آرزوهامُ ، با همین جمله لگد كرد دیدم از حال عجیبم ، تا ته قصهمُ خونده گفتم آره عشقِ شایا ، منو تا اینجا كشونده اون كسى كه هر ترانهش ، قد یه دنیا قشنگه چرا حرفامُ نفهمید؟ دلِ اون یه تیكه سنگه با ملایمت بِهِم گفت این چیزا از تو بعیده تو كه ادعا مىكردى عشقت این همه شدیده شایا این جواب نه رُ كه فقط به تو نگفته هر كى اومده سراغش همینُ ازش شِنُفته خیلى از خاطرخواهاشُ ، نامهشونُ پس فرستاد خیالت راحت عزیزم ، شایا هیشكىُ نمىخواد تا شبى كه اینجا بودش ، كه از هیشكى دَم نمىزد شایا حتى تو خیابون ، با كسى قدم نمىزد مطمئنم كه ندیدى ، چقده خاكى و سادهاس نَه مىخواد كلاس بذاره ، نه اصلاً اهل افادهاس البته درسته دنیا ، تو چشاى اون كوچیكه ولى ناگفته نمونه ، خیلىم خوشگل و شیكه همه مىدونن كه شایا ، توى شاعرا نمونهس شعراى كه مىگه اغلب ، تصویراى عاشقونهس اون شبیه یه پرندهست ، ولى بال و پر نداره واسه زندگى كنارش ، عشق هیشكى جا نكرده شایا نیمهى خودش رُ ، هنوزم پیدا نكرده یه كسى كه رنگِ احساس ، تو سیاهىِ چشاشه كسى كه دلش شبیه ، همهى ترانههاشه خیلیا اومدن اینجا ، كه حسابشون نكرده خیلیا واسش مىمردن ، انتخابشون نكرده بذار این عشقى كه دارى ، تو تبِ دورى بمونه این علاقهى شدیدت ، بذار اینجورى بمونه برو دخترِ قشنگم ، برو فكرِ زندگیت باش برو و واسش دعا كن ، برسه به آرزوهاش منم اون راه گرفتم ، تا درِ خونه رسیدم جادهها رُ گریه كردم ، كه چرا تو رُ ندیدم حالا یك ماهى گذشته ، هنوزم واست دیوونم شاید اوّلین كَسَم كه ، این كتابتُ مىخونم هنوزم به جون اسمت ، واسهى من همه چیزى هنوزم تو چشماى من ، یه هنرمندِ عزیزى كاش منو ببخشى واسه ، خواستههاى غیرِ عادیم واسه این توقعاتُ ، ادعاهاى زیادیم نمىدونى دیدنِ تو ، واسه من چه حسرتى شد خوندن همین كتابت ، واسه من چه عادتى شد اما راضیم عزیزم ، دست حق همیشه همرات مىكشم كنار از امروز ، تا ابد به نفع چشمات عاشق هر كسى مىشى ، عاشقت هر كسى مىشه روز و روزگارت آبى ، دلت آفتابى همیشه تو دلم ستاره بودى ، حالا خورشیدى به جرأت از خیالِ من نمىرى ، حتى تا روزِ قیامت بمیرم اگه دلِ من ، توش یه ذره كینه باشه الهى كه انتخابت ، بهترین گزینه باشه بیست دى ماهِ یه سالى ، پُرِ اَز حسرتِ دیدار با تشکر از اقای شایا تجلی شاعر و دوست عزیز ممنون از شما .
مثه یه خواب عجیبه هنوزم اون اتّفاقا
خیلىها مىخوانش اما ، حتی (دوسدختر) نداره
نویسنده: دختر ی از جنوب
نمی دانم چه می خواهم خدايا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جويد نگاه خسته من
چرا افسرده است اين قلب پرسوز
ز جمع آشنايان می گريزم
به كنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگی ها
به بيمار دل خود می دهم گوش
گريزانم از اين مردم كه با من
بظاهر همدم و يكرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دوصد پيرايه بستند
از اين مردم، كه تا شعرم شنيدند
برويم چون گلی خوشبو شكفتند
ولی آن دم كه در خلوت نشستند
مرا ديوانه ای بدنام گفتند
دل من، ای دل ديوانه من
كه می سوزی ازين بيگانگی ها
مكن ديگر ز دست غير فرياد
خدارا، بس كن اين ديوانگی ها
نویسنده: دختر ی از جنوب
نفرینت می کنم اما
هنوزم دلم اسیر
یه روزی خودت می فهمی
یه روزی که خیلی دیره
من میرم واسه همیشه
هیچی تنهایی نمیشه
فکر می کردی بر میگردم
حالا باورت نمی شه
گریه نکن اشکاتو باور ندارم
بازم داری دروغ میگی
من که ازت نمیگذرم
آخه دیگه باور ندارم عزیز دلم
حتی اگه بگی دوست دارم
نمی دونم به کی دلبستی قلبمو شکستی
چاره نیست باید برم
می خوام برم قلبم و شکستی
من که ازت نمیگذرم
اگه بپام بیافتی بگی دروغ نگفتی
دیگه باور ندارم اینو بدون که باختی
دیر اومدی عزیزم باید تنها بمونی
باید برم که شاید تو قدرمو بدونی
گریه نکن گریه نکن
اشک ها تو باور ندارم
بازم داری دروغ میگی
نویسنده: دختر ی از جنوب
خدایا غریبم اشنا با خویش حتی نیستم بگذار برگردم نمیبینم نمیدانم که حتی کیستم بگذار برگردم نه با دیروز خرسندم نه با امروز حالایم غریبان است خدایا من که فردا را پذیرا نیستم بگذار برگردم به اسبی خسته میمانم رها کردم سوارم را و بارم را گذشت از عاشقی صعب است اگر می ایستم بگذار برگردم خودم را عاقبت گم کرده ام در زیر بارانی که باریده است خواهش می کنم بگذار یک امشب... به تنها جای ماندن های بی رفتن به دنیایی که دیگر نیستم برگردم خداوندا اگر نامم صدای اب را تا پای شیروانی ها و یا در خانه ها تا پای اتش می برد تقصیر باران نیست عبوری بی عصا بی جای پا دارم و بر سقفی که سوراخ است میبارم نمیبینم نمیدانم که سیر چیستم بگذار برگردم سفر سخت است وفردا بی سبب پشت چراغ بی خطر مانده است کسی انسوی درهای قدیمی را نمی بیند کسی دیوارها را با کلنگی بر نمی دارد کسی دیگر نمی اید خدایا نه چرا دیوار من باشم؟چرا من تک چراغ ایستم؟ بگذار برگردم تو گفتی می توانی باز گردی گفته بودی زندگی زیباست من هم زیستم بگذار برگردم بگذار برگردم
نویسنده: دختر ی از جنوب
| X close | ||
="font-family: Tahoma; text-decoration: none"> Www.Naazanin.coM
| ||