در دیاردل من که پر ازتنهایی است مردمان دیده در پی بی تابی است تو به من می نگری و به تنهایی خود تو به من می گویی زندگی یعنی صبر من به تو می گویم اما زندگی یعنی درد من به تو می گویم چه کنم با این درد؟ تو به من می گویی باز هم باید صبر ! تو مرا می بینی و افق های دور تو مرا می خوانی سمت دریای نور تو به من می گویی زندگی بی رنگ است تو به من می گویی نا امیدی مرگ است تو مرا می خواهی با دو دست پر نور با دو چشم معصوم من تو را می خوانم با یه دنیا امید.. با یه دنیا امید.. با یه دنیا امید.
نویسنده: دختر ی از جنوب
خدای من ! به من قدرتی ده تا بتوانم منیت خود را نا بود کنم آتشی مهیا کن تا در آن آتش، خویشتنِ خویش را بسوزانم خاکی به من عطا کن تا تا نفس خویش را خاک کنم و خود نیز خاک شوم آبی به من ارزانی کن که حسد و نفرت خویش را بر آب دهم و پاک گردم باد را در درون من بوزان تا طوفان، درونم را دگرگونه و نو کند و دگرگون شدنم، یاریم ده که چشم امیدم فقط به سوی تو می باشد
خدای من!
خدای من !
خداوندا ... من مشتاق سوختن، خاک شدن، روان شدن،
نویسنده: دختر ی از جنوب
پخته اي بودم که خام افتاده ام گفته بودي تا که عاقلتر شوم آه ، مي خواهي مگر کافر شوم من سري دارم که مي خواهد کمند حالتي دارم که محتاجم به بند کاشکي در گردنم زنجير بود کاشکي دست تو دامنگيربود عقل ما سرمايه دردسر است من جهان را زير وبالا کرده ام عشق خود را در تــــــو پيدا کرده ام من دگر از هر چه جز دل خسته ام عهد ياري با دل دل بسته ام بر لب تو خنده مجنوني ام خنده تو رنگي از دلخونيم
نویسنده: دختر ی از جنوب
نویسنده: دختر ی از جنوب
لالالالا نخواب دنيا خسيسه. واسه کم آدمي خوب مي نويسه. يکي لبهاش تو خوابم غرق خندست. يکي پلکش تو خوابم خيس خيسه ********** خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من
ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت
نویسنده: دختر ی از جنوب
سنگ گفت : هنوز آنقدر سخت نشدم که انسان بشم
فرشته از سنگ پرسيد : چرا از خدا نمی خواهی که تو رو انسان کنه؟
نویسنده: دختر ی از جنوب
غير مشتي لجن و خار،خريدارم نيست
مرغ گمگشته دياري که دم مرگ، دريغ
جز طپشهاي تب و، شيون شب ،يارم نيست
واي از اين روح، از اين روح سيه مست سياه
که به هر در که زدم، سرخوش و سرمستم کرد
من که خود زاده مي بودم و پرورده مي
اشک هر رو سپي عشق ، شبي مستم کرد
آسمان داند و اين قلب طپش مرده که عشق
با من شاعر سرگشته چها کرد .....چها
تا که سيراب کند کام مرا زاب حيات
بر سرابي هوس آلوده رها کرد ..... رها
اينک اينسان منم ، افتاده تک و بيکس ويار
پاي لب تشنه سرابي ، لب يک چشمه مات
چشمه بي تب و تابي که سرشک دل من
چشمه اش کرده چه آبي چه سرابي ، هيهات
نویسنده: دختر ی از جنوب
از اينكه مي توانم همدمت باشم خدا را شكر مي گويم و يا اينكه شريك ماتمت باشم خدا را شكر مي گويم و خود در چشم من خواندي كه از تنها نشيني سخت بيزارم همينكه خاكسار مقدمت باشم خدا را شكر مي گويم خدا را شكر مي گويم كه در قلبم تو را دارم ، تو را دارم از اينكه تا ابد بيش و كنارت باشم خدا را شكر مي گويم تو ميداني كه من هم مثل تو صد غصه خون جگر دارم همينكه من خريدار غمت باشم خدا را شكر مي گويم به آن پروردگار واحد و تنها هزاران مرتبه سوگند از اينكه مي توانم همدمت باشم خدا را شكر مي گويم
نویسنده: دختر ی از جنوب
شبی غمگین غمی سنگین و فرهادی ملول از دوری شیرین چه درد آورخیال سرکه پایان میدهدغم را زنی با شهرت همسر
رخی زرین که شدزنگین زفقدانه محبت اندراین خشکسالی دیرین
چه رنج آورغم مادرو اطفالی که درتقدیر این خانه شدند پرپر
از آن بدترحیات آدمی دیگر ومردم منتظر تابنگرند نقش جدید طفل بازیگر
چرا مادرچرا همسر چرا آن طفل بازیگر ز آتشهای بخت من شوند انبوه خاکستر
کنم زاری زدشواری که بابائی نبوده اهل دین داری
چه اجباری که بیماری مرض را میکند بر کودکش ساری
پدر مجبورکمی هم کور چرا کودک شود از رنج او رنجور
کسی از دور خورد انگور چرا نسلی شونداز شرب او مسکور
شب ابری و بی صبری چرا یا رب به من دادی چنین ره توشه جبری
نه هم رازی نه همسازی قضاوت راچگونه میکند بر آدمی قاضی
نمازی را شود راضی که صدرحمت به آن طفلی که با گل میکند بازی
یکی هموار یکی دشوار برایش زندگی در پشت این دیوار
تعجب وار عاجز وار نگاهت می کنم یا رب به امیدرهایی از فشارسخت این اوار
نویسنده: دختر ی از جنوب
گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم . گفتم:کجا ؟ گفتم مگه می تونی ؟ گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه. گفتم این چیه ؟ ساکت شدم . خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت . اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده.
گفت : رو قلبت .
گفت : آره سخت نیست ، آسونه.
یه خنجر برداشت .
گفت :ایسسسسس.
گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی .
دوست دارم دیوونه.
اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم .
دوست دارم دیوونه .
نویسنده: دختر ی از جنوب
در سراپرده تيرگيها دل به امواج شب مي سپارم مي نويسم براي تو اي خوب هر چه فرياد در سينه دارم اي مسافر مرا مي شناسي من نهالي ز بستان عشقم يادگار سپيدار و سروم قطعه شعري ز ديوان عشقم از تنم شعر غم مي تراود با نفسهاي من بوي خاك است روزگاريست كه اين روح سرمست عاشق يك پرستوي پاك است آن پرستوي زيبا كه يك شب با سلامي مرا زيرو رو كرد آمدو لانه گرم خود را در دل سرد من جستجو كرد مهرباني كه يك لحظه يادم خواب آرام او را به هم زد دستهايش همان لحظه با عشق نامه ي هستيم را رقم زد آن پرستو تويي اي مسافر باور مومن لحظه هايم اي كه در قلب پاييز مسموم از بهاران سرودي برايم عشق من آري از روشنائيست تا بلنداي احساس گلهاست از شب غربتش مي هراسد روح اين عشق از جنس ميناست مي تواني به عشقم بخندي مي تواني بگوئي فريب است ميتواني نفهمي غمم را آه اگر چيني تو در اين بغض بشكند از هجوم غرورت آه اگر چشمهايم سرانجام ره نيابد به دنياي نورت زخمي از تيغ نا باوري ها با تمناي خود مي ستيزم زير پا مي گذارم دلم را از تو و عشق تو مي گريزم ميگريزم كه چون اشك ماهي گم شوم در هياهوي دريا ميگريزم كه همچون شبي سرد دل ببازم در آغوش فردا هجرت تلخ و بي رحمم آن روز قلب سخت تورا مي فشارد پرسشي گريه آلود و شبرنگ در سكوتت قدم مي گذارد اي پرستوي پاك اي مسافر از چه نامم ز خاطر زدودي خوب من زير باران وحشت لانه ات را چرا گم نمودي زير لب شرمگين ميخروشي كاش مي ديدمش بار ديگر اشك مي ريزي آهسته افسوس
نویسنده: دختر ی از جنوب
خدانگهدار عزیزم دارم میرم از این دیار اینجا کسی من رو نخواست تو هم من رو تنها بذار اینجا غریب بودم ولی هیچ کس نه پرسید از کجاست مسافرم باید برم گریه نکن خدا نخواست دوستم نداشتی اما من عادت کردم به بودنت غریب بودم نامردوما تو رو از من ربودنت میرم ولی بدون فقط توی دلیل بودنم مهمون نوازی کردنات من رو از اینجا روندنات میرم ولی گریه نکن بذار از عشقت بمیرم شاید تو اوج بی کسی با عکست آروم بگیرم میرم ولی بدون یکی خیلی تو رو دوست داره یکی که از دوری تو سربه بیابون میذاره خدانگهدار عزیزم
نویسنده: دختر ی از جنوب
ترا می خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم
توئی آن آسمان صاف و روشن
من اين كنج قفس، مرغی اسيرم
ز پشت ميله های سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران برويت
در اين فكرم كه دستی پيش آيد
و من ناگه گشايم پر بسويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگی از سر بگيرم
در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا يارای رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست
ز پشت ميله ها، هر صبح روشن
نگاه كودكی خندد برويم
چو من سر می كنم آواز شادی
لبش با بوسه می آيد بسويم
اگر ای آسمان خواهم كه يكروز
از اين زندان خاموش پر بگيرم
به چشم كودك گريان چه گويم
ز من بگذر، كه من مرغی اسيرم
من آن شمعم كه با سوز دل خويش
فروزان می كنم ويرانه ای را
اگر خواهم كه خاموشی گزينم
پريشان می كنم كاشانه ای را
نویسنده: دختر ی از جنوب
نازنینم! باز عطر یاد تو،در خاطره ی اتاقم پیچید! باز مهربانی چشمهایت،پنجره ی خیالم را ستاره باران کردی! نازنینم!به شب و روز قسم !به تلولؤ امواج قسم! به برگ برگ شاخه های درختان قسم! به بی قراری بادهای سرگردان قسم! !به آواز قمری های حیاتم قسم نـــمی توانم پلکهایم را به روی خیال تو ببندم! نمی توانم ! نــمی توانم عطر یاد تو را،از چارفصل دلم پاک کنم! نـمی توانم!باورکن،نمی توانم!نازنینم! ایـــن همـــه فاصله را چگونه تاب بیاورم؟ شانه هایــت رابرای ایــــن هــمه بارش،کم دارم!
باز گرمی دستانت،روحم را تا دورترین،لمس یادها برد!
ایـــن همــــه روز راچگونه به تنهایی دوره کنم؟
ایـــن همـــه شمع را با چه رنگی از امیّد، روشن نگه دارم؟
ایـــن همــــــه فصل را تا به کی،خط بزنم؟
چگونه دوستت دارم ها را ترسیم کنم
که کلمه ای حتی،از یاد نرود؟
قصه ی ایـــن همــه دلتنگی را،با کدام قلم ،برایت بنگارم؟
آخــــر برای تک تک واژه های بی قراریم،قلمها را طاقتی نیست !
نازنینم! به اندازه ی تمام ابرها دنیا ،دلم گرفته است!
به دیدار ایــــن دل غمگین بیا!
نویسنده: دختر ی از جنوب
نویسنده: دختر ی از جنوب

صدای اشک من ناقوس مرگ است
نویسنده: دختر ی از جنوب
ای ناز ِ مهربون سلام ، باز اومدم به دیدنت حال و هوام بارونیه ، از غمه پر کشیدنت همبازی قشنگ من ، حالت چطوره مهربون ؟ خوش می گذره بدونِ ما ، زندگی توی آسمون ؟ خورشید خانوم ، حالش خوبه؟ از آسمونا چه خبر ؟ اینجا هنوزم ابریه ، از وقتی که رفتی سفر عزیزم از خودت بگو ، چشمای نازت چطورن ؟ جات خالیه روی زمین ، بچه ها از گریه پُرن از وقتی رفتی بدجوری ، ساكت و دلگیر كلاس نوشته هات پاك نشده ، هنوز روی تخته سیاس دوشنبه كارنامه دادن ، نمره ها خوب نبود زیاد خانوم مدیر از تو كه گفت ، گریه اَمونمون نداد خیلی دلش گرفته بود ، از نمره هات حرفی نزد می گفت معدلت شده ، دوباره نوزده و نود راستی پریروز مامانت ، اومد دوباره مدرسه می گفت دیگه تو خونمون ، صدام بهش نمیرسه یه دسته گل آورده بود ، بذار روی نیمكتت هیشكی فراموش نكرد ، همه به یادتن هنوز لاله بهت سلام رسوند ، آدرس ِ داغِ تو گرفت این شمعا رُ اون داده بود ، دلش می خواست خودش بیاد اما بازم هر كاری كرد ، باباش اجازه نمی داد مبصرِ اخموی کلاس ، دلش واسه تو تنگ شده شبنم احمدی حالا ، عاشق شده ، زرنگ شده ترانه رُ یادت میاد ، این روزا خواستگار داره دوربرش نمی شه رفت ، همش می گه که کار داره این روزا به هوای تو ، همه جا دنبالم میاد چند بار ازت خبر گرفت ، گفت : اتفاقی افتاده ؟ امروزم انگار اومده ، پشت درختا ایستاده هنوز خبر نداره که عشقش از اینجا پَر زده امرزو دیگه آوردمش ، ببین چقد حالش بده چه روزگارِ سختیه ، طاقتِ من تموم شده تمومه خاطرات خوب ، با رفتنت حروم شده خُب بگذریم باز چه خبر ؟ خدا واسه تو چی نوشت ؟ انگاری خوش می گذرونی ! تنها که نیستی تو بهشت هفته ی بعد قراره که ، دسته جمعی با بچه ها یه سر بیام به دیدنت ، با چند تا از معلما بازم میام به دیدنت ، تا عمر دارم ، تا همیشه...
بهم می گفت چند شبه كه ، حتی تو خواب ندیدتت
دلم می خواد برات بگم ، چی شده این بیست و سه روز
فراشِ پیرِ مدرسه ، دیروز سراغ ِ تو گرفت
افشینُ که یادت میاد ، اون که بهت شماره داد
حالا دیگه باید برم ، آخه د اره دیرم می شه
نویسنده: دختر ی از جنوب
شايد تو ميخواهی مرا در کوچه ها امشب!
پشت ستون سايه ها روی درخت شب
می جويم اما نيستی در هيچ جا امشب؟
مي دانم ، آری نيستی اما نمی دانم
بيهوده می گردم به دنبالت چرا امشب؟
هر شب ترا بی جستجو می يافتم اما
نگذاشت بی خوابی به دست آرم ترا امشب
ها...سايه ای ديدم! شبيه ات نيست اما حيف!
ای کاش می ديدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چيز
حتا ز برگی هم نمی آيد صدا امشب
امشب ز پشته ي ابرها بيرون نيامد ماه
بشکن قرق را ماه من بيرون بيا امشب
گشتم تمام کوچه ها را يک نفس هم نيست
شايد که بخشيدند دنيا را به ما امشب
طاقت نمی آرم تو که می دانی از ديشب
بايد چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب
ای ماجرای شعر و شب های جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟
نویسنده: دختر ی از جنوب
بيا با هم بسازيم آيينه از دلامون
تا آسمون بمونه دعا کنند برامون
همسايه با شقايق هم خونه بهاريم
کنار هم بمونيم يه شاخه گل بکاريم
پنجره ها را بستن ديگه فايده نداره
کنج خونه نشستن فقط غصه مياره
بيا اين در اميد و به روي هم نبنديم
تو آسمون بودن به سختيها بخنديم
به انتظار روز تبسم سعادت
تو دست هم بذاريم سبد سبد سخاوت
تو هم صداي من باش ، بخون تو اين ميونه
هر چي بديست مي ميره، فقط خوبي مي مونه
گم نکنيم خورشيدو،سياهي تو کمينه
هم نفس هم باشيم ،خوشبختيمون همينه
نویسنده: دختر ی از جنوب
نویسنده: دختر ی از جنوب
چوگفتا که من امیدوارم پری گفت امشب امید ت برارم هزاران راز دل گفتند باهم که گوش باد هم نشنید آن را جوان با چشم گریان گاهگاهی بچین موج دریا خیره میشد غم وشوق ونا امیدی بجان درد مندش چیره میشد زمان از ته دل ناله می داشت حکایت های نهانی با خدا داشت گهی عاشق زسوز سینه ی خویش به روح یار گرد آه می ریخت گهی با قطره های روشن اشک ستاره بر روخ آن ماه می ریخت زاشکو آه طوفانی به پا بود خدای عشق آنجا نا خدا بود پریروموی عطر افشان خود را پریشان در مسیر باد میکرد
نویسنده: دختر ی از جنوب
خداحافظ گل لادن تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني
تو اين روياي سر درگم خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه كه بارونی نمي تونه
طلسم بغضو برداره از اين پاييز ديوونه
نویسنده: دختر ی از جنوب
بگو يا رب چه بد گفتم،، چه بد كردم كه نزدت خويشتن را ديو و دد كردم مرا يا رب نمي خواهي،گناه از تو اگر نفرين به اين دنياي بد كردم به حرفم گوش كن يا رب ،به دردم گوش كن يارب اگر بيهوده مي گويم،مرا خاموش كن يا رب بگو يا رب ،چه بد گفتم ،چه بد کردم كه نزدت خويشتن را ديو و دد كردم به جز عشقي كه دردش را به من دادي به من يا رب چه بخشيدي كه رد كردم فقط در عاشقي يا رب،مدد گفتم شدم عاشق،تمنای مدد کردم شب مستي اگر يك توبه بشكستم سحر تكرار توبه، صد به صد كردم به سيلابم كشاندي، زير و بم ديدم تحمل در عذاب جذر و مد كردم برايم آتش دوزخ، فرستادي برايت لاله ها را در سبد كردم گرفتي جامه فخر مرا از من صبورانه كُله را از نمد كردم نشانم ده اگر يك مور آزردم اگر يك دانه گندم را لگد كردم مرا يا رب نمي خواهي، گناه از تو اگر نفرين به اين دنياي بد كردم به حرفم گوش كن يا رب ،به دردم گوش كن يارب اگر بيهوده مي گويم،مرا خاموش كن يا رب
نویسنده: دختر ی از جنوب
سیصد گل سرخ و یک گل نصرانی ، ما را ز سر بریده می ترسانی × × × × × × × × × × × × × ×
ما گر ز سر بریده می ترسیدیم ، در مجلس عاشقان نمی رقصیدیم
× × × × × × ×
در حیرتم از َمرام این مردم پست ، این طایفه ی زنده کش مرده پرست
تاهست به ذلت به کشندش ز جفا،چون ُمرد به عزت ببرندش سره دست
چـرا وقتـی كـه راه زندگـی همـوار می گـردد
بشر تغییر حالت می دهد خونخوار می گردد
به وقت عیش و عشرت می نوازد ساز بد مستی
به وقت تنگدستی مومن و دین دار می گردد
× × × × × ×
تا توانی بگریز از یار بد ، یار بد بدتر بود از مار بد
مار بد تنها تو را بر جان زند ، یار بد بر جان و بر ایمان زند
عشق چون در سینه ام بیدار شد، از طلب ، پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم ، من نیستم ، حیف از آن عمری که با من زیستم
× × × × × × ×
هر کس بد ما به خلق گوید ، ما چهره به غم نمی خراشیم
ما خوبی او به خلق گوییم ، تا هر دو دروغ گفته باشیم
× × × × × × ×
من ترک عشق شاهد وساغرنمی کنم ،صد بارتوبه کردم ودیگرنمی کنم
باغ بهشت وسایه ی طوبی وقصرحور،باخاک کوی دوست برابرنمی کنم
× × × × × × ×
گفته بودم که اگر بوسه دهم توبه کنم،که دگر بار از این گونه خطاها نکنم
بوسه رادادچوبرداشت لبش ازلب من،توبه کردم که دگرتوبه بی جا نکنم
× × × × × × ×
دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ ، ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
دانی که زآدمی پس ازمرگ چه ماند،لطف است ومحبت است وباقی همه هیچ
نویسنده: دختر ی از جنوب
| X close | ||
="font-family: Tahoma; text-decoration: none"> Www.Naazanin.coM
| ||