به سر منزل رسيدن را بياموز
به پاهايت دويدن را بياموز
به قلب خود تپيدن را بياموز
توانا، آفريدن را بياموز
به لبهايت چشيدن را بياموز
به بال خود پريدن را بياموز
به گوش جان شنيدن را بياموز
سحرگاهان وزيدن را بياموز
ز اشك خود چكيدن را بياموز
به دست خود نچيدن را بياموز
تو از اول خريدن را بياموز
به دوش خود كشيدن را بياموز
تو از اول خميدن را بياموز
شكيب داغ ديدن را بياموز
ز دنيا دل بريدن را بياموز
به پايان آرميدن را بياموز
دمي در خود خزيدن را بياموز
نویسنده: دختر ی از جنوب
نویسنده: دختر ی از جنوب
کجاي اين جنگل شب . پنهون ميشي خورشيدکم چرا به من شک ميکني . من که منم براي تو
پشت کدوم سد سکوت . پر ميکشي چکاوکم
لبريزم از عشق تو و سرشارم از هواي تو
دست کدوم غزل بدم . نبض دل عاشقمو
پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو
گريه نميکنم نرو
اه نميکشم بشين
حرف نميرنم بمون
بغز نميکنم، ببين
سفر نکن خورشيدکم . ترک نکن منو نرو
نبود نت مرگ منه . راهيه اين سفر نشو
نزار که عشق منو تو . اينجا به اخر برسه
بري تو. مرگ من از . رفتنه تو سر مبرسه
گريه نميکنم نرو
اه نميکشم بشين
حرف نميرنم بمون
بغز نميکنم ببين
نوازشم کن ببين . عشق مير يزه از صدام
صدام کن و ببين که باز . اونچه ميگن ترانه هام
اگر چه من به چشم تو . کمم، قد يميم، گمم
اتشفشانه عشقمو . در يا يه پر تلا تمم
گريه نميکنم نرو
اه نميکشم بشين
حرف نميرنم بمون
بغز نميکنم ببين
نویسنده: دختر ی از جنوب
نویسنده: دختر ی از جنوب
نویسنده: دختر ی از جنوب
به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تنها و تاریک خدامانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن ، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است
یبا بنگر ، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ،ای همگناه من در این برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها
ومن می مانم وبیداد بی خوابی
در این ایوان سرپوشیده متروک
شب افتاده است و در تالاب من دیریست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها ، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببیند هیچکس ما را
نمی خواهم بداند هیچکس ما را
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی ها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند
شب افتاده است و من تنها و تاریکم
بیا ای مهربان با من
بیا ای نازنین من
نویسنده: دختر ی از جنوب
رستنی ها کم نیست من و تو کم بودیم خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم گفتنی ها کم نیست من و تو کم گفتیم مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و بر هم گفتی دیدنی ها کم نیست من و تو کم دیدیم بی سبب از پاییز جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم چیدنی ها کم نیست من و تو کم چیدیم وقت گل دادن عشق روی دار قالی بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم خواندنی ها کم نیست من و تو کم خواندیم من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد با دهانی بسته وا ماندیم من و تو کم بودیم، من وتو اما در میدانها اینک اندازه ی ما میروییم ما به اندازه ی ما می بینی ما به اندازه ی ما می چینیم ما به اندازه ی ما می رو ییم ما به اندازه ی ما می گو ییم من و تو کم ِ که باید شب بی رحم و گل و مریم و بیداری شبنم باشیم من و تو خم نه و درهم نه و کم هم نه که می باید با هم باشیم من و تو حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم من و تو حق داریم که به اندازه ما هم شده با هم باشیم گفتنی ها کم نیست
نویسنده: دختر ی از جنوب
گل من گوهر من ،کاش اينجا بودي
اگر اينجا بودي ، خانه خاموش نبود
آينه حوصله داشت گل فراموش نبود
وزن قلب سنگينم ، غربت آهنگ نبود
ساعت ديواري خسته از زنگ نبود
کاش اینجا بودی
با تو بودن اي کاش، تا ابد ممکن بود
لحظه هاي ديدار، تا ابد ساکن بود
اگر اينجا بودي، زندگي وسعت داشت
غزل ناممکن، به قلم رغبت داشت
کاش اینجا بودی
کمترین پیدایی،دوری و اینجایی
من که با تو هستم،تو چرا تنهایی
باهمه دوری ما،اینهمه فاصله ها
همه جا سرشار ،از هوایت اینجا
گل من گوهر من کاش اینجا بودی
جان من جوهر من، کاش اينجا بودي
کاش اینجا بودی
نویسنده: دختر ی از جنوب
خلق اگر با من نمی جوشد چه تحقیر مرا
من که مشغولم به کاردل .چه تدبیری مرا
من که بیزارم ز کار گل .چه تاثیری مرا
من سیرابم چنین ازچشمه ی جوشان عشق
خلق اگر با من نمی جوشد.چه تحقیری مرا
من که با چشم حقارت عالمی را بنگرم
سنگ اگر بر سر بکوبم . چه تحقیری مرا
خامه ی قدرت بنامم برگ ازادی نوشت
ای اسیران رین گرامی تر. چه تقدیری مرا
نام من در زمره ی این نامداران . گو مباش
بر سر امواج سر گردان. چه تصویری مرا
نشئه ی جاوید من از باده ی شوریدگی است
بهتر از این مست خواهی. با چه تخدیری مرا
من بدین ویرانی دل. بسته ام امیدها
عشق اباد ابد بادا. چه تعمیری مرا
نویسنده: دختر ی از جنوب
دیشب دلم گرفته بود مثل هوای بارونی
دلم هواتو کرده بود،هوای شیرین زبونیت
دلم می خواست گریه کنم بگم که سخته تنهایی
ای هم صدا،ای آشنا بگو که پیشم می مونی
نمی دونم چه حالی وکجایی و چه می کنی
ولی صدات تو گوشمه می گی که اینجا میمونی
رفتم کنار پنجره گفتم شاید ببینمت
دیدم محاله دیدنت ،چون گل باید بچینمت
رو صندلی نشستمو یهو دیدم یه قاصدک اومد پیشم
خبر آورد ای آشنا یه رازی رو بهت بگم؟؟؟
گفتم بگو،آهی کشید اومد نشست رو شونه هام
یواشکی چشماشو بست تا نبینه اشک چشام
از تو همش شکوه می کرد،با اشک گرم و دل سرد
می گفت که یادت نمی یاد اون روزای آخرو ؟؟
چه قدر دلش می خواست نگاش کنی،صداش کنی،
بهش بگی دوسش داری،به شرطی تنهاش نذاری
تا اومدم بهش بگم برو بگو دوسش دارم،پاش می شینم
دیدم که اون رفته بود و منم دارم خواب می بینم
نویسنده: دختر ی از جنوب
من از روز ازل ديوانه بودم
ديوانهی روي تو
سرگشتهی كوي تو
سرخوش از بادهی مستانه بودم
در عشق و مستی افسانه بودم
نالان از تو شد چنگ و عود من
تار موي تو، تار و پود من
بیباده مدهوشم
ساغر نوشم
زچشمهی نوش تو
مستي دهد مارا، گل رخسارا!
بهار آغوش تو
چو به مانگری
غم دل ببری
كز باده نوشينتری
سوزم همچو گل
از سوداي دل
دل، رسواي تو
من رسواي دل
گرچه به خاك وخون كشيدی مرا
روزي كه ديدی مرا
بازآ
درشام غم صبح اميدي مرا
صبح اميدي مرا
نویسنده: دختر ی از جنوب
ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و میدانم
چرا بیهوده می گویی دل چون آهنی دارم
نمیدانی نمیدانی که من جز چشم افسونگر
در این جام لبانم باده مرد افکنی دارم
چرا بیهوده میکوشی که بگریزی ز آغوشم
از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی
نمیترسی نمیترسی نمیترسی که بنویسند نامت را
به سنگ تیره گوری شب غمنک خاموشی
بیا دنیا نمی ارزد به این پرهیز و این دوری
فدای لحظه ای شادی کن این رویای هستی را
لبت را بر لبم بگذار کز این ساغر پر می
چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را
ترا افسون چشمانم ز ره برده است و میدانم
که سر تا پا به سوز خواهشی بیمار میسوزی
دروغ است این اگر پس آن دو چشم راز گویت را
چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی
نویسنده: دختر ی از جنوب
بخون برا ی من لالائی امشب
که دلگیر دلم از همه دنیا
بمون با من بخون برام دوباره
که خسته ام از دوباره های فردا
بخون لالائی که دلم گرفته
تو این شب سیاه غم گرفته
بخون که دیگه خسته ام از سیاهی
بخون که نفسی نمونده باقی
بزار تو حُرم آغوشت بسوزم
تو این شبای سرد بی چراغی
بخون لالائی واسم تموم شب
که تو نبض ترانه هات اسیرم
بخون لالائی امشب عاشقونه
بزار از شب قصه پر بگیرم
نویسنده: دختر ی از جنوب
دست عشق از دامن دل دور باد! می توان آیا به دریا حکم کرد موج را آیا توان فرمود: ایست! آنکه دستور زبان عشق را خوب می دانست تیغ تیز را
می توان آیا به دل دستور داد؟
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
باد را فرمود: باید ایستاد؟
بی گذاره در نهاد ما نهاد
در کف مستی نمی بایست داد
قیصر امین پور
نویسنده: دختر ی از جنوب
آی خدا دل گیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت آی زندگی میمیرمو عمرم رو می گیرم ازت این غصه های لعنتی از خنده دورم می کنه این نفسهای فی هدف زنده به گورم می کنند چه لحظه های خوبی ثانیه های آخره فرشته مردن من منو میخواد از اینجا می بره ای خدا دل گیرم ازت آی زندگی سیرم ازت آی زندگی میمیرمو عمرمو می گیرم ازت چه اعتراف تلخی بی تو رسیدن ته خط وقتی خلاصی از هوس آی دنیا بیزارم ازت
نویسنده: دختر ی از جنوب
باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یک مشت هوس
باز من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
که سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم ایی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فکند بر جانت
نویسنده: دختر ی از جنوب
کاش باران ببارد
کاش بشود لبخند خورشید رالمس کرد
کاش در پس این نگاههای سرد ویخ زده
به اندازه ی پهنای گلبرگ گل سرخ
قدری عشق
قدری مهر وجود داشته باشد
چقدر دلم هوای دیدن لبخند یک نوزاد را کرده
چقدر دلم هوس لمس معصومیت گونه های یک طفل شیر خواره را کرده
هوس چهره ی آن دختر کوچولورا
که وقتی لبخندی تحویلش دادم
با نگاهش مرا در آغوش گرفت
آری، دلم هوای نگاههای معصوم
دست های پاک ، قلبهای لبریز از مهربانی کرده
من از تو چه خواستم ای زمانه ی غریب
جز یک شاخه گل سرخ زیبا
برای بوییدنش
برای لمس گلبرگهای .....
آری کاش باران ببارد
دلم هوای باران کرده
هوای یک حوضچه،پر از پر از....
نویسنده: دختر ی از جنوب
روی عکسا گرد و خاکه ، بیشتر دلا هلاکه
قحطی گلای پونه ست ، تقدیرا دست زمونه ست
عهد و پیمونا شکسته ، رشته ی دلا گسسته
تقویما رو ماه تیره ، زندونا پر اسیره
آدما یا همه مردن ، یا که مات و دل سپردن
عصر ما عصر فریبه ،عصر اسمای غریبه
عصر پژمردن گلدون ، چترای سیاه تو بارون
مرگ آواز قناری،مرگ عکس یادگاری
تا دلت بخواد شکایت،غصه ها تا بینهایت
دلای آدما تنگه ،غصه هم گاهی قشنگه
چشما خونه ی سواله ،مهربون شدن محاله
حک شده روی هر دیواری ، که چرا دوسم نداری
خونه هامون پر نرده ،پشت هر پنجره پرده
تا دلت بخواد مسافر ،تا بخوای عاشق و شاعر
شبا سرد و بی عروسک ، دلای شکسته از شک
زلفای خیلی پریشون ، خط زدن رو اسم مجنون
شهری که سرش شلوغه ،وعده هاش همه دروغه
چشمای خیره به جاده ،عشوه های نخریده
آسمونا پر دوده ،قلب عاشقا کبوده
گونه ی گلدونا زرده ،رفته و بر نمی گرده
آدما بی سرگذشتن ، آهوا بدون دشتن
دفترا بدون امضا ،ماهیان بدون دریا
تشنه ها هلاک آبن ،همه حرفا بی جوابن
نصف زندگی نگاهه ،بقیش همه گناهه
خدا رو انگار گذاشتن ، رو زمین و بر نداشتن
در و دیوارا سیاهه ،آدرسامون اشتباهه
شب و روزا پر عادت، وقت که شد شاید عبادت
خدا مال غصه هاته ،وقتی غم داری خداته
روی اینه ها غباره،شیشه ی پنجره ی تاره
بغضا بی صدا و کاله ،همه از فکر و خیاله
قلک خوبیا خالی،مهربونیا خیالی
قفسا پر پرنده ،لبای بدون خنده
نه شنیدنی نه گوشی،نه گلی نه گلفروشی
مرگ جشنای تولد ،مرگ اون دلی که گم شد
خستگی بی اعتمادی،شک و تردید زیادی
امتحان مکرر ،لونه های بی کبوتر
مشقامون بدون امضا ،اسممون همیشه رسوا
نمره های عشقمون تک،بامامون بدون لک لک
همه غایب تو دفتر ، مث بالای کبوتر
خونه ها بدون باغچه،بدون حافظ و طاقچه
نه برای عشق میلی،نه کسی به فکر لیلی
دیگه پشت در بسته ،کسی بیدار ننشسته
نه کسی نه انتظاری ،نه صدای بی قراری
واسه عاشقی که دیره ،لااقل دلت نگیره
کاش تو قحطی شقایق، باز بشیم سوار قایق
بشینیم بریم تو دریا ،من و تو تنهای تنها
ماهیا خیلی امینن ،نمی گن اگه ببینن
انقدر می ریم که ساحل، از من و تو بشه غافل
قایق و با هم می رونیم ،می ریم اونجاها می مونیم
جایی که نه آسمونش ،نه صدای مردمونش
نه غمش نه جنب و جوشش،نه صدای گلفروشش
مث اینجا آهنی نیست ، خوبه اما گفتنی نیست
پس ببین یادت بمونه ، کسی ام اینو ندونه
زنده بودیم اگه فردا ، وعده ی ما لب دریا
صبح پاشو بدون ساعت ،که فراموش بشه عادت
نره از یاد تو زیبا ، وعده ی ما لب دریا
نویسنده: دختر ی از جنوب
همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون
زندگی با آدماش برای من یه قصه بود
توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود
همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون
توی شب صدایی جز گریه ی بی صدا نبود
نمی خوام مثل همه گریه کنم
دیگه گریه دلو وا نمی کنه
قصه های پشت این پنجره ها
غمو از دلم جدا نمی کنه
قصه ی ماتم من هر چی که بود هر چی که هست
قصه ی ماتم قلبِ خسته ی یه آدمه
وقت خوابه دیگه دیره نمی خوام قصه بگم
از غم و غصه برات هر چی بگم بازم کمه
نمی خوام مثل همه گریه کنم
دیگه گریه دلو وا نمی کنه
قصه های پشت این پنجره ها
غمو از دلم جدا نمی کنه
نویسنده: دختر ی از جنوب
سر را به تازيانه ي او خم نميكنم
افسوس بر دوروزه ي هستي نميخورم
زاري بر اين سراچه ماتمم نميكنم
با تازيانه هاي گرانبار جان گداز
پندار انكه روح مرا رام كرده است
جان سختي ام نگر كه فريبم نداده است
اين بندگي كه زندگيش نام كرده است
بيمي به دل ز مرگ ندارم كه زندگي
جز زهر غم نريخت شرابي به جان من
گر من به تنگ هاي ملال اور حيات
آسوده يك نفس زده باشم حرام من
تا دل به زندگي نسپارم به صد فريب
ميپوشم از كرشمه ي هستي نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان ميكنم به اشك
تا ننگرم تبسم خورشيد و ماه را
اي سرنوشت از تو كجا ميتوان گريخت؟
من راه اشيام خود از ياد برده ام
يك دم مرا به گوشه ي راحت رها مكن
با من تلاش كنكه بدانم نمرده ام
اي سرنوشت مرد نبردت منم بيا
زخمي دگر بزن كه نيفتاده ام هنوز
شادم از اين شكنجه خدا را مكن دريغ
روح مرا در اتش بيداد خود بسوز
اي سرنوشت هستي من در نبرد توست
بر من ببخش زندگي جاودانه را
منشين كه دست مرگ ز بندم رها كند
محكم بزن بر شانه ي تازيانه را.
نویسنده: دختر ی از جنوب
نویسنده: دختر ی از جنوب
اين فرشته ساده است و خط خطي ست
سر به زير و يك كمي خجالتي ست
بوي سيب مي دهد ، لباس او
دامنش حرير سبز و صورتي ست
گوشواره هايش از ستاره است
تاجش از شهاب سنگ قيمتي ست
سرمه هاي نقطه چين چشم هاش
ريزه هايي از طلاست ، زينتي ست
تكه اي بهشت توي دستش است
خنده هاي كوچكش قيامتي ست
دشمني هميشه در كمين اوست
دشمنش، بد و حسود و لعنتي ست
هاج و واج مانده روي اين زمين
او فرشته اي غريب و پاپتي ست
اين فرشته راستش خود تويي
قصه فرشته ات حكايتي ست
عرفان نظرآهاري
نویسنده: دختر ی از جنوب
هر کسی که از من خواست با او باشم از من دور شد
مهرباني ديد و از اين لطف من مغرور شد
خواستم با او بمانم تا ابد هم آشيان
ديدم اما هر چه راگفتم به او در گور شد
كاش مي شد قلب وسعت مي گرفت
شمع با پروانه الفت مي گرفت
كاش مي شد در پس احساسها
خنده ها از اشك سبقت مي گرفت
كاش مي شد از الفباي وجود
عين و شين و قاف نشات مي گرفت
كاش ميشد در پس سجاده ها
يك دعا تا اوج رفعت مي گرفت
آتش عشق تمام وجودم را فرا گرفت
گریه از گونه ام سرازیر شد
شاید این اشک جدایی خاموش کند آتش دوری من را
کی برمیگرده اون یاره همیشه عاشق
میدونم اون عاشق بود و یک روز برمیگرده
چرا از من جدا شد
خدايا هرکه با من آشنا شد
نمي دونم چرا از من جدا شد
روز اول که اومد با وفا بود
وقتي نازش کشيدم بي وفاشد
باز سحر اومد ، آفتاب در اومد
با خنده گل شب به سر اومد
گلي دارم به گلزار زمونه
که در زيبايي و خوبي نشونه
بگوئيد بيش نرنجونه دلم رو
که آهم سرد تر از باد خزونه
نویسنده: دختر ی از جنوب
من و آوای گرمت را شنودن
بدین آوا غم دل را زدودن
از اول کار من دلدادگی بود
ولیکن شیوه ی تو دل ربودن
گرفت از من مجال دیده بستن
همه شب بر خیالت در گشودن
قرار عمر من بر کاستن بود
تو را بر لطف و زیبایی فزودن
غم شیرین دوری بر من آموخت
من و شب های غرببت تا سحرگاه
چو شمعی گریه کردن نا غنودن
چه خوش باشد غم دل با تو گفتن
وزان خوشتر امید با تو بودن
نویسنده: دختر ی از جنوب
| X close | ||
="font-family: Tahoma; text-decoration: none"> Www.Naazanin.coM
| ||