
نویسنده: دختر ی از جنوب
وقتي از تو دل بريدم جز خودت چيزي نديدم
نویسنده: دختر ی از جنوب
مهربانی ممنوع !
دست سوزنده مشتاقت را
در نهانخانه جیبت بگذار
تا که پابند نباشی به کسی دست بدهی
خارهایی هستند که ز سر پنجه دوست, با سرانگشتانت می جنگند
دوستی مسخره است
مهربانی ممنوع !
در نهانخانه جیبت بگذار, دست سوزنده مشتاقت را
کاش میدانستی
قصه ماندن ما, طرح یک خستگی است؟
نویسنده: دختر ی از جنوب
آینه با من گفتگو کرد اول از حال تو پرسید
روز بعد از رفتن تو رازقی مرد، باغچه خشکید
دل اطلسی شکست و شعرم از دست تو رنجید
روز بعد از رفتن تو ظلمت تازه ورق خورد
نسترن های رو طاقچه بی تو پرپر شد و پژمرد
نفسامو تو سینه پس زد، زمین عاشقاشو بلعید
شیشه ی پنجره یخ زد، بارون فاجعه بارید
عابر دیوونه این بار به من دیوونه خندید
عکس یادگاری ما بعد تو منو نبخشید
نویسنده: دختر ی از جنوب
درتو بود هر چه تمنا کنی
عافیت از غیر نصیب تو نیست
غیر تو ای خسته طبیب تونیست
از تو بود راحت بیمار تو
نیست به غیر از تو پرستار تو
همدم خود شو که حبیب خودی
چاره خود کن که طبیب خودی
بی خبر از مصلحت کار تست
بر حذر از مصلحت اندیش باش
مصلحت اندیش دل خویش باش
چشم بصیرت نگشایی چرا ؟
بی خبر از خویش چرایی چرا ؟
صید که درمانده ز هر سو شده است
غفلت او دام ره او شده است
تا ره غفلت سپرد پای تو
دام بود جای تو ای وای تو
خواجه مقبل که ز خود غافلی
خواجه نه ای بنده نا مقبلی
از ره غفلت به گدایی رسی
ور به خود ایی به خدایی رسی
پیر تهی کیسه بی خانه ای
داشت مکان در دل ویرانه ای
روز به دریوزگی از بخت شوم
شام به ویرانه درون همچو بوم
گنج زری بود در آن خکدان
چون پری از دیده مردم نهان
پای گدا بر سر آن گنج بود
لیک ز غفلت به غم ورنج بود
گنج صفت خانه به ویرانه داشت
غافل از آن گنج کهد ر خانه داشت
عاقبت از فاقه و اندوه و رنج
مرد گدا مرد و نهان ماند گنج
ای شده نالان ز غمو رنج خویش
چند نداری خبر از گنج خویش؟
گنج تو باشد دل آگاه تو
گوهر تو اشک سحرگاه تو
مایه امید مدان غیر را
کعبه حاجات مخوان دیر را
غیر ز دلخواه تو آگاه نیست
ز آنکه د لی رابدلی راه نیست
خواهش مرهم ز دل ریش کن
هر چه طلب می کنی از خویش کن
نویسنده: دختر ی از جنوب
آره مــن اونم که گفتــم واسـه چشم تـو دیوونم
چـمــدون رویـــاهـــامـو دیگه برداشتم و بستم
از تو هیچ چیزی نـمونــده نـه نگـــاهی و نـه یــــادی
نویسنده: دختر ی از جنوب
وین زمزمه ی شبانه از توست
آوای تو خفته در دل چنگ
شور غزل و ترانه از توست
هر شب منم و ستاره ی اشک
وین گوهر دانه دانه از توست
با آنکه جوانی ام بسر شد
در باغ دلم جوانه از توست
هرگز ز در تو رخ نتابم
سر از من و آستانه از توست
در پای تو جان سپردن از من
در من غم جاودانه از توست
جان را بطلب بها نخواهم
گر ناز کنی بهانه از توست
خالیست دل ای کبوتر من
پرواز آشیانه از توست
بازآ که فرشته ی زمانی
ای ماه زمین زمانه از توست
دور از تو دلم چو شب سیاه است
ای ماه بیا که خانه از توست
از عشق تو نغمه خوان شهرم
غمناله ی عاشقانه از توست
شادم که ز بوسه های گرمت
بر روی لبم نشانه از توست
در شعر یگانه ی زمانم
وین منزلت یگانه از توست
نویسنده: دختر ی از جنوب
امشب كه بار ديگر يادت به باد دادم
نویسنده: دختر ی از جنوب
بر آن عشق بخنديد که عشقش نپسنديد
بگرديد ، بگرديد ، درين خانه بگرديد
درین خانه غريبند ، غريبانه بگرديد
جهان لانه ي او نيست پي لانه بگرديد
قدح پيش فرستاد که مستانه بگرديد
ازين دست بدان دست چو پيمانه بگرديد
به دامش نتوان يافت ، پي دانه بگرديد
همين جاست ، همين جاست ، همه خانه بگرديد
به غوغاش مخوانيد ، خموشانه بگرديد
در اين جوش شراب است ، به خمخانه بگرديد
پي آن گل پر نوش چو پروانه بگرديد
در اين حلقه ي زنجير چو ديوانه بگرديد
اگر طالب گنجيد به ويرانه بگرديد
درين قفل کهن سنگ چو دندانه بگرديد
به خوابش نتوان ديد ، به افسانه بگرديد
گرم باز نياورد ، به شکرانه بگرديد
نویسنده: دختر ی از جنوب
زندگی یه بازی مسخره بود
نویسنده: دختر ی از جنوب
امشب به يادت لحظه اي به خواب رفتم
نویسنده: دختر ی از جنوب
مهربانم، ای خوب!
نویسنده: دختر ی از جنوب
می بینم صورتمو تو آینه با لبی خسته می پرسم از خودم این غریبه کیه از من چی می خواد اون به من یا من به اون خیره شدم باورم نمی شه هرچی می بینم چشامو یه لحظه رو هم می ذارم به خودم میگم که این صورتکه می تونم از صورتم ورش دارم می کشم دستمو روی صورتم هرچی باید بدونم دستم میگه منو توی آینه نشون میده میگه این تویی نه هیچ کس دیگه جای پاهای تموم قصه ها رنگ غربت تو تموم لحظه ها مونده روی صورتت تا بدونی حالا امروز چی ازت مونده به جا آینه می گه تو همونی که یه روز می خواستی خورشید و با دست بگیری ولی امروز شهر شب خونه ت شده داری بی صدا تو قلبت می میری می شکنم آینه رو تا دوباره نخواد از گذشته ها حرف بزنه آینه می شکنه هزار تیکه می شه اما باز تو هر تیکه ش عکس منه عکسا با دهن کجی بهم می گن چشم امیدو ببر از آسمون روزا با هم دیگه فرقی ندارن بوی کهنگی می دن تمومشون
نویسنده: دختر ی از جنوب
| X close | ||
="font-family: Tahoma; text-decoration: none"> Www.Naazanin.coM
| ||