سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
تو یه رویای کوتاهی دعای هر نظرگاهی
شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی
شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی
من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم
ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم
تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی
مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی
مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه میخواهی
شدم بیگانه با هستی زخود بیخود تر از مستی
نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن
بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر
نمیترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
شاعر:پاکسیما زکی پور
نویسنده: دختر ی از جنوب
من دیگه دوستت ندارم ببخشید
بهتره که نپرسی علتش رو
چون که خودت ندادی فرصتش رو
بهتره این نامه اخر باشه
فکر کنم این واسه ما بهتر باشه
نمی تونم شاخه ی گل بیارم
بین تو و اون روزا کلی فرقه
تو آسمونت پر رعد و برقه
نه مهربونی نه واسم میخندی
هر دری و من میزنم میبندی
کو اون همه شعرای عاشقونه
کی بود بهم میگفت سلام بهونه
نه نه صحبت سلام بهونه ای نیست

خواستی فقط صاحب یه قفس شی
بری و با دیگری هم نفس شی
خواستی بگی میشه تو دام بیفتم
از چشم من افتادی نازنینم
دوست ندارم دیگه تو رو ببینم
اون کسی که میزد دم از حسادت
اگه بمیرم نمی یاد عیادت
خیال هر دومون رو راحت کنم
اگه دلت همین حالا بشکنه
بهتر از آوارگی های منه
من کسی رو میخوام که عاشق باشه
اول و آخرش شقایق باشه
من کسی رو می خوام که نیست مثل تو
پشیمونم دوستت ندارم برو
پشیمونی گر چه نداره سودی
خوب شد که فهمیدم بدی به زودی
من کسی رو میخوام که ناز و کم کم
صدام کنه مثل فرشته مریم
مثل همون روزای آشنایی
نه مثل حالا نه مثل رهایی
جواب بدی ندی دیگه تمومه
نمیدونم جواب واسه کدومه
جواب بدی شاید بشه زیادی
شاخه نباتم که بشه واسطه
دل نمیدم دیگه به این رابطه
اما یادت باشه که این آدما
کم نبودن پیشم ولیکن شما
نیستید مثل اون روزای طلایی
کی گفته سه تا وقت داره جدایی
جدایی هر غمش هزار تا بخشه
دل میسوزونه مثل آذرخشه
من هر چه دوست دارم تموم شه نامه
دلم می یاد بازم میدونه تو
دیگه تموم شد اون همه غم و رنج
وقت قرار و شوق ساعت پنج
برو برو پیش هر کسی که دوست داری
حق نداری اسم منم بیاری
بخوای نخوای زود برو به سلامت
خدا منه بین ما ها قضاوت
نویسنده: دختر ی از جنوب
گفت دانائي كه:گرگي خيره سر، هست پنهان در نهاد هر بشر! لاجرم جاري است پيكاري سترگ روزوشب ، مابين اين انسان وگرگ زوربازوچاره اين گرگ نيست صاحب انديشه داند چاره نيست اي بسا انسا رنجور پريش سخت پيچيده گلوي گرگ خويش وي بسا زور آفرين مرد دلير هست در چنگال گرگ خوداسير هركه گرگش را دراندازد به خاك رفته رفته مي شود انسان پاك وآن كه ازگرگش خورد هر دم شكست گرچه انسان مي نمايد ،گرگ هست! وآنكه با گرگش مدارا مي كند، خلق وخوي گرگ پيدا مي كند. در جواني جان گرگت رابگير! واي اگر اين گرگ گردد با تو پير روز پيري ، گركه باشي همچو شير ناتواني در مصاف گرگ پير مردمان گر يكديگر را مي درند گرگ هاشان رهنما ورهبرند اين كه انسان هست اين سان دردمند گرگ ها فرمانروائي مي كنند، وآن ستمكاران كه با هم محرم اند گرگ هاشان اشنايان هم اند گرگ ها همراه وانسان ها غريب باكه بايد گفت اينحال عجيب؟....
نویسنده: دختر ی از جنوب
نازنین در را به روی من مبند خارم مکن
من به عشقت نازنین از راه دشوار آمدم با هزاران آرزو مست و پریشان آمدم من برای دیدنت افتان و خیزان آمدم پای کوبان درپیت مستان و حیران آمدم نازنین بنگرکه من با چشم گریان آمدم از میان خار و سنگ با پای عریان آمدم نازنین در را به روی من مبند خارم مکن من که با حال پریشان تا به اینجا امدم آمدم آمدم آمدم آمدم من آمدم نازنین من با تمام آرزوهام آمدم نازنین زیبای من من به پایت سوختم در تمام روز و شب چشم به راه اندوختم رزوگارم بر خلاف آرزوهایم گذشت در خیال عشق تو عمرم به تنهای گذشت نازنین دستم بگیر نگذار که بی سامان شوم درد عشقم را ببین بگذار که مهمانت شوم
نویسنده: دختر ی از جنوب
رهگذرم
کوله ای بر پشت دارم از سوال
با سری پرسودا
رو به خورشید روان
زیر نور خورشید
پاسخی می جویم
در فراق خورشید
در شب تیره و تار
من چراغی دارم
با جواب می سوزد
در گذرگاه سفر
گه گداری
خانه ای می بینم
و چراغی روشن
یک نشانه یک پیام
بار دیگر یک مسافر زمینگیر شده
یکی از جنس خودم
دل به گل داده فراموش شده
از سفر می پرسد
من ز مقصد گویم
لحظه ای شوق سفر
می شود بیدار در عمق دلش
بار دیگر چشم هایش می زند برق شروع
دست او می گیرم
پای او همراه نیست
ذهن او بیمار است
چاره ای نیست وداع می گویم
رو به خورشید روان
از فراز تپه
لحظه ای می نگرم
خانه پیداست هنوز
چشم او هم بر راه
زیر لب زمزمه گر
اگر او بود سفر
تا چه حد زیبا بود
بار دیگر تنها
راه می پیمایم
کوله ای بر پشتم
قطرهای اشک به چشم
با خودم می گویم
شاید یک روز دگر
در گذرگاه سفر
خانه ای گشت پدید
با چراغی روشن
شاید از جنس خودم
صبح یک روز قشنگ
همسفر پیدا شد
شایدم روز دگر
کاروانی از ما
عازم خورشید شد
نویسنده: دختر ی از جنوب
| X close | ||
="font-family: Tahoma; text-decoration: none"> Www.Naazanin.coM
| ||