تبليغاتX
بارون ودوست دارم هنوز چون تورویادم میاره


 

کاش چون برگ خزان رقص مرا

 
کاش بر ساحل رودی خاموش
 
عطر مرموز گیاهی بودم
 
چو بر آنجا گذرت می افتاد
 
بسراپای تو لب می سودم
 
کاش چون نای شبان می خواندم
 
به نوای دل دیوانه تو
 
خفته بر هودج مواج نسیم
 
می گذشتم ز در خانه تو
 
کاش چون پرتو خورشید بهار
 
سحر از پنجره می تابیدم
 
از پس پرده لرزان حریر
 
رنگ چشمان ترا می دیدم
 
کاش در بزم فروزنده تو
 
خنده جام شرابی بودم
 
کاش در نیمه شبی دردآلود
 
سستی و مستی خوابی بودم
 
کاش چون آینه روشن میشد
 
دلم از نقش تو و خنده تو
 
صبحگاهان به تنم می لغزید
 
گرمی دست نوازنده تو
 
کاش چون برگ خزان رقص مرا
 
نیمه شب ماه تماشا می کرد
 
در دل باغچه خانه تو
 
شور من ... ولوله برپا میکرد
  
کاش چون یاد دل انگیز زنی
 
می خزیدم به دلت پر تشویش
 
ناگهان چشم ترا میدیدم
 
خیره بر جلوه زیبائی خویش
 
کاش در بستر تنهائی تو
 
پیکرم شمع گنه می افروخت
 
زین گنه کاری شیرین می سوخت
 
ریشه زهد تو و حسرت من
 
کاش از شاخه سر سبز حیات
 
گل اندوه مرا می چیدی
 
کاش در شعر من ای مایه عمر
 
شعله راز مرا می دیدی
 
   
(فروغ فرخزاد)

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

از غم دوری می میره ...

توی ساحل روی شن ها قایقی به گل نشسته

 

یکی با چشم های گریون گوشه ای تنها نشسته

 

نگاه پر اضطرابش به افق به بی نهایت

 

ساکت اما توی قلبش داره یک دنیا شکایت

 

تو چشماش حلقه اشکه توی قلبش غم دنیا

 

منتظر به راه یاره تا بیاد امروز و فردا

 

باورش نمی شه عشق و همه دنیاش زیر آبه

 

تنها مونده توی ساحل زندگی براش عذابه

 

خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمی ره

 

همه دنیاش زیر آب و خودشم به غم اسیره

 

دست بی رحم زمونه عشقش رو برده به دریا

 

حالا از خودش می پرسه میادش آیا و آیا

 

عاشقی که تنها باشه توی دنیا نمی مونه

 

دل عاشق رو شکستن شده کار این زمونه

 

خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمی ره

 

همه دنیاش زیر آب و از غم دوری می میره

 

دیگه از یادش نمی ره از غم دوری می میره

 

از غم دوری می میره ...

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

زندگی، مزه طعم شکلات به مذاق طفل است.

 
زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی.
 
زندگی، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چوگل، که بنوشی اش چوشهد.
 
زندگی، بغض فـروخورده نیست.
 
زندگی، داغ جگــــر گـــوشه نیست.
 
زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است.
 
زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است.
 
زندگی، جـــرعه آبی است به هنگامه ظهـــر در بیابانی داغ.
 
زندگی، دست نوازش به ســر نوزادی است.
 
زندگی، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست.
 
زندگی، شـــوق وصال یار است.
 
زندگی، لحظه دیدار به هنگامــــــه یاس..
 
زندگی، چشمه جــوشان صفا و پاکـــی است.
 
زندگی، مـــوهبت عرضه شده بر من انسان خاکـــی است
 
زندگی، قطعه ســـرودی زیباست که چکاوک خواند که به وجدت آرد به
 
ســــرشاخه امید و رجا.
 
زندگی، راز فـروزندگی خورشید است.
 
زندگی، اوج درخشندگــــــی مهتــاب است.
 
زندگی، شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است.
 
زندگی، طعــم خوش زیستن است، شور عشقی برانگیختن است.
 
زندگی، درک چرا بودن است، گام زدن در ره آسودن است.
 
زندگی، مزه طعم شکلات به مذاق طفل است.
 
به، چقدر شیـــرین است.
 
زندگی، خاطــــره یک شب خوش، زیـــر نور مهتاب، روی یک نیمکت چـــوبی
 
سبـــز، ثبت در سینـــه است.
 
زندگی، خانه تکانی است. هر از چندگاهی از غبار اندوه.
 
زندگی، گـوش سپردن به اذان صبح است که نوید صبـح است.
 
زندگی، گاه شده است خوش نیاید به مذاق.
 
زندگی گاه شده است که برد بیراهم.
 
زندگی، هر چه که هست، طعـــم خوبی دارد، رنگ خوبــــی دارد

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

درین زندان برای خود هوای دیگری دارم

درین زندان برای خود هوای دیگری دارم

جهان گو: بی صفا شو، من صفای دیگری دارم

اسیرانیم و با خوف ورجا درگیر، اما باز

درین خوف و رجا من دل به‌ جای دیگری دارم

من این زندان به ‌جرم مرد بودن میکشم ای عشق

خطا نسلم اگر جز این خطای دیگری دارم

اگر چه ‌زند‌گی در این خراب آباد زندانست

و من هر لحظه‌ در خود تنگنای دیگری دارم

سزایم نیست این زندان و حرمان های بعد از آن

جهان گرعشق دریابد، جزای دیگری دارم

دلم سوزد سری چون در گریبان غمی بینم

برای هر دلی جوش و جلای دیگری دارم

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

که بوی عشق برخیزد ز جانم

یکی دیوانه ای آتش بر افروخت

در آن هنگامه جان خویش را سوخت

همه خکسترش را باد می برد

 وجودش را جهان از یاد می برد

تو همچون آتشی ای عشق جانسوز

من آن دیوانه مرد آتش افروز

من آن دیوانه آتش پرستم

در این آتش خوشم تا زنده هستم

بزن آتش به عود استخوانم

که بوی عشق برخیزد ز جانم

خوشم با این چنین دیوانگی ها

که می خندم به آن فرزانگی

به غیر از مردن و از یاد رفتن

غباری گشتن و بر باد رفتن

 در این عالم سرانجامی نداریم

 چه فرجامی ؟ که فرجامی نداریم

لهیبی همچو آه تیره روزان

بساز ای عشق و جانم را بسوزان

بیا آتش بزن خکسترم کن

مسم در بوته هستیی زرم کن 
 

  "فریدون مشیری"
 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

با اون لبای بسته حرفای تازه داری

    راضی اگه به موندنم عاشق ازتوخوندنم
 
 
دیوونگی یارم شده دلدادگی کارم شده
 
 
دیوونگی کار دل با تو گرفتارم شده
 
 
قلبی که با تو میزنه تو سینه داغونش نکن
 
 
اشکای دونه دونموسیلاب بارونش نکن
 
 
تا وقتی قلب عاشقم به خاطر تو میزنه
 
 
طلسم تنهایی من با دستای تو می شکنه
 
 
با اون لبای بسته حرفای تازه داری
 
 
خوندم من از نگاهت انگار دوستم نداری

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

یه سوال عاشقونه بگه هر کسی می دونه

www.hamtaraneh.com

دل من یه قفله اما دست تو مثل کلیده


می خوام از تو بنویسم کاغذام همش سفیده


یه سوال عاشقونه بگه هر کسی می دونه


اونکه دادم دل و دستش چرا دل به من نمی ده ؟


چه قدر دعا کنم من خدا رو صدا کنم من


دست من به آسمونه نیمه شب دم سپیده


گفتم از عشق تومی خوام سر بذارم به بیابون


گفت تو عاقل تر از اینی این کارا از تو بعیده


التماس کردم که یک شب لااقل بیا تو خوابم


گفت که هذیون رو تموم کن انگاری تبت شدیده


گفتم آرزو دارم تو مال من بشی یه روزی


گفت تو این دنیای بی رحم کی به آرزوش رسیده

 

www.hamtaraneh.com

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

به جانت جان شیرینم به دیدارت نمی ارزد

 
همین امروز یا فردا تو را از دست خواهم داد
 
چگونه بگذرم از تو
 
بگویم هر چه با دا باد
 
تو خواهی رفت می دانم اگرچه دوستم داری
 
ودرشبهای من عمری گل فانوس می کاری
 
مگر هر قصه شیرین شبی پایان نمی گیرد ؟؟
 
و تو ان قصه ای هستی که بی پایان می میرد
 
  پس از تو تا ابد مثل خزان متروک می مانم
 
سراغ از من نمی گیرد اقاقی خوب می انم
 
و مثل پشته ای هیزوم و خواهد شد
 
و عمرش به همین اتش فقط محدود خواهد شد
 
منم با رفتنت بی شک شوم خاکستری خاموش
 
که داغ مرگ را 
 
تنها به سختی می کشد بر دوش
 
بهشت من! بدون تو فقط هم صحبتم اه است
 
مگر این را نمی دانی که دوزخ بی تو در راه است؟؟
 
نمی دانم چرا پرم از دلهره بی تو و می افتد به جان من غمی مثل
 
خوره بی تو...
 
تمام لحظه هایم را هراس الود می بینم
 
فقط نا باوری را از درخت عمر میچینم
 
مرا با این پریشانی کسی جز من نمی فهمد
 
شکستن های روحم را کسی جز تن نمیفهمد
 
همیشه فکر میکردم برایت ارزو هستم
 
همان یک  روزن نوری را که داری پیش رو هستم
 
ولی اکنون می بینم تمامش خواب بود و بس
 
خیال تشنه از رویا فقط سراب بود و بس
 
مسیر چشمانت را
 
شبی ناگاه گم کردم
 
چراغی نیست راهی نه
 
چگونه بی تو برگردم؟؟؟؟؟؟؟
 
نمی دانی چقدر از این شب دل تنگ می ترسم
 
از اواز تنهایی از این اهنگ می ترسم
 
تو دستم را نمی گیری که از این خاک برخیزم
 
و به سوی اسمانی که بنام توست بگریزم
 
سرنوشت من همیشه مقیم درد اباد است
 
کدامین دست ویرانگر در خوشبختنیم را بست؟
 
ببین ای دوست که مرگ دل چگونه سوگوارم کرد
 
رسید لحظه اندوه بار خواب و بیقرارم کرد
 
دلم در بستر دوری بسان بید می لرزد
 
  به جانت جان شیرینم به دیدارت نمی ارزد
 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 

 
  X close

به خاطر علاقه که به باران دارم نام وبلاگم رو به این نام می زارم





اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آذر 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384


عسل
راز گل سرخ
پسر بد
best
تمام ناتمام من با تو تمام میشود
شعرو احساس
رامین
ایمان

 

 

<#blogtitle#>
X close





<#ArchiveItems#>


<#links#>


<#persianstat#>

="font-family: Tahoma; text-decoration: none"> Www.Naazanin.coM

بارون ودوست دارم هنوز چون تورویادم میاره
وقتی که بارون می باره حس میکنم پیش منی
<-PostContent->
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  <-PostDate->ساعت <-PostTime->  توسط <-PostAuthor-> | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به خاطر علاقه که به باران دارم نام وبلاگم رو به این نام می زارم

نوشته های پیشین
<-ArchiveTitle->
ابرها
<-LinkTitle->
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان