تبليغاتX
بارون ودوست دارم هنوز چون تورویادم میاره


 

من همونم كه يه روز مي خواستم دريا بشم

ميون يه دشت لخت زير خورشيد كوير


مونده يك مرداب پير توي دست خاك اسير


منم اون مرداب پير از همه دنيا جدام


داغ خورشيد به تنم زنجير زمين به پام


من همونم كه يه روز مي خواستم دريا بشم


مي خواستم بزرگترين درياي دنيا بشم


آرزو داشتم برم تا به دريا برسم


شبو آتيش بزنم تا به فردا برسم


اولش چشمه بودم زير آسمون پير


اما از بخت سيام راهم افتاد به كوير


چشم من به اونجا بود پشت اون كوه بلند


اما دست سرنوشت سر رام يه چاله كند


توي چاله افتادم خاك منو زندونی كرد


آسمونم نباريد اونم سرگرونی كرد


حالا يه مرداب شدم يه اسير نيمه جون


يه طرف ميرم تو خاك يه طرف به آسمون


خورشيد از اون بالاها زمينم از اين پايين


هی بخارم مي كنن زندگيم شده همين


با چشام مردنمو دارم اينجا می بينم


سرنوشتم همينه من اسير زمينم


هيچی باقی نيست ازم لحظه های آخره


خاك تشنه همينم داره همراش می بره


خشك ميشم تموم ميشم فردا كه خورشيد مياد


شن جامو پر می كنه كه مياره دست باد

شاعر : اردلان سرفراز

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

قاصدی می آید آیا از سفر؟

با عـُبـور بـادهـایِ در گـذر

قاصدی می آید آیا از سفر؟

آخرش غـَلیانِ بُغضِ بی قرار

می زنـد بـر آبـهـایِ بی گدار

آن تَعَلّل هایِ قلب و خامی اش

قِصّه هایِ تـَلخِ نا فرجامی اش

تا که با جانَت سرِ ِ بازی نداشت

غم مَجال صَحنه پردازی نداشت

دل ولی هرگز شَبیخونی نکرد

خار ِغـم در پـای مجنونی نکرد

بَند بَندِ بودنَش را می گُسَست

خلوتِ آیینه ها را می شِـکست

در خود ، امّا خسته و صد پاره بود

بــار بـَـردار ِ تـَنـي بـيـچـاره بـود

تا گذَر مي كردي از قلبِ سراب

با نگاهي مُلتـَمِس بر نقشِ آب

غـُصّه ها را قِصّه مي پَرداختي

قِصّه ها را زندگي مي ساختي

دفتر ِاحساس ها رنـگي نـداشت

واژه هايش، هرگز آهنگي نداشت

حُرمـَتِ انـساني اش مَعيوب تر

بَر تـَنـَش پـروانه ها مـَصلـوب تر

آنـكه از نـابـاوَريـها خـَسـتـه بود

تا كـُجا پـَرواز را پـَر بـَسته بود

واژه را داغِ صِـدا سَـر ريـز كـرد

در سُـكوتِ سينه حـَلق آويز كرد

آنچنان با حِسِّ مرگ آغـشته بـود

عشق را با دستهايش كُشته بود

بي گمان آهنگِ باران نيست اين

گريه هاي تلخِ بي حَرفيست اين

در تـَلاطُـم هـايِ ايـن طوفانِ مـرگ

شاخه ماند و حَسرت و يك دانه برگ

ديگر ، اي شب ، دشمنِ ديرينِ روز

چـشمِ ِ اُمّيـدي به بـيـداري نـَدوز

آمـدي در خواب او هـَذيـان شُدي

يـك ركوردِ تـَلـخِ بـي پـايـان شـُدي

جانِ گـرمِ نور ، از شبـها چـه ديد؟؟!

جـُز جـَوابِ تـُنـدِ سَر بــالا نـَديــد

پس چه دارد جُز دلي سرما زده

بر هر آنـچه بـوده پـُشتِ پـا زده

آتـَشي در نـُطفه خـاكستر شده

شورِ ِ ايماني ، كه بي باوَر شده

در دلـَـش پـَرواز امـّا بي نـَفَس

آشِـنـايِ تـنـگــنـاهـايِ قـَفـَس

شكلِ يك بُغضِ نََفَس گيرم هنوز

از قَفـَس هايِ تو دِلگيـرم هنـوز

آسِمان در آرزويِ بـالِ عـشـق

بي خـبـَر از آفـَتِ غَربالِ عشق

تا پـَـرنده بـودن امّـا راه بـود

اِدِّعايِ عاشِقيت بي گاه بود....

 

 «محمدحسن مهربانی»

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

گنه كردم گناهي پر ز لذت

گنه كردم گناهي پر ز لذت

كنار پيكري لرزان و مدهوش

خداوندا چه مي دانم چه كردم

در آن خلوتگه تاريك و خاموش
 
در آن خلوتگه تاريك و خاموش

نگه كردم بچشم پر ز رازش

دلم در سينه بي تابانه لرزيد

ز خواهش هاي چشم پر نيازش

در آن خلوتگه تاريك و خاموش

پريشان در كنار او نشستم

لبش بر روي لب هايم هوس ريخت

زاندوه دل ديوانه رستم

فرو خواندم بگوشش قصه عشق:

ترا مي خواهم اي جانانه من

ترا مي خواهم اي آغوش جانبخش

ترا
  اي عاشق ديوانه من

هوس در ديدگانش شعله افروخت

شراب سرخ در پيمانه رقصيد

تن من در ميان بستر نرم

بروي سينه اش مستانه لرزيد
 
گنه كردم گناهي پر ز لذت

در آغوشي كه گرم و آتشين بود

گنه كردم ميان بازواني

كه داغ و كينه جوي و آهنين بود
 
 
***فروغ فرحزاد

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

پنج وارونه چه معنا دارد ؟

پنج وارونه چه معنا دارد ؟

 

خواهر کوچکم از من پرسيد


من به او خنديدم


کمي آزرده و حيرت زده گفت


روي ديوار و درختان ديدم


باز هم خنديدم


گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه


پنج وارونه به مينو ميداد


آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد


بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم


بعدها وقتي غم


سقف کوتاه دلت را خم کرد


بي گمان مي فهمي


- پنج وارونه چه معنا دارد

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم 

ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم

به غواصان بگو کافی ست هرچه بی سبب گشتند

در این دریای طوفان دیده مرجانی نمی بینم

چه بر ما رفته است؟ ای عمر! ای یاقوت بی قیمت!

که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم؟!

که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد

که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم...

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 

 
  X close

به خاطر علاقه که به باران دارم نام وبلاگم رو به این نام می زارم





اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آذر 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384


عسل
راز گل سرخ
پسر بد
best
تمام ناتمام من با تو تمام میشود
شعرو احساس
رامین
ایمان

 

 

<#blogtitle#>
X close





<#ArchiveItems#>


<#links#>


<#persianstat#>

="font-family: Tahoma; text-decoration: none"> Www.Naazanin.coM

بارون ودوست دارم هنوز چون تورویادم میاره
وقتی که بارون می باره حس میکنم پیش منی
<-PostContent->
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  <-PostDate->ساعت <-PostTime->  توسط <-PostAuthor-> | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به خاطر علاقه که به باران دارم نام وبلاگم رو به این نام می زارم

نوشته های پیشین
<-ArchiveTitle->
ابرها
<-LinkTitle->
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان