گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
گفتی که می بوسم تو را،گفتم تمنا می کنم گفتی اگر بیند کسی گفتم که حاشا می کنم گفتی چه می بینی بگو در چشم چون آئینه ام گفتم که من خود را در او عریان تماشا می کنم گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند گفتم که با یغماگران باری مدارا می کنم گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم گفتی اگر از پای خود زنجیر عشقت وا کنم گفتم زتو دیوانه تر دانی که پیدا می کنم. 
نویسنده: دختر ی از جنوب
| X close | ||
="font-family: Tahoma; text-decoration: none"> Www.Naazanin.coM
| ||