خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم در این دریای طوفان دیده مرجانی نمی بینم که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم...
به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
به غواصان بگو کافی ست هرچه بی سبب گشتند
چه بر ما رفته است؟ ای عمر! ای یاقوت بی قیمت!
زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم؟!
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
نویسنده: دختر ی از جنوب
| X close | ||
="font-family: Tahoma; text-decoration: none"> Www.Naazanin.coM
| ||