با عـُبـور بـادهـایِ در گـذر قاصدی می آید آیا از سفر؟ آخرش غـَلیانِ بُغضِ بی قرار می زنـد بـر آبـهـایِ بی گدار آن تَعَلّل هایِ قلب و خامی اش قِصّه هایِ تـَلخِ نا فرجامی اش تا که با جانَت سرِ ِ بازی نداشت غم مَجال صَحنه پردازی نداشت دل ولی هرگز شَبیخونی نکرد خار ِغـم در پـای مجنونی نکرد بَند بَندِ بودنَش را می گُسَست خلوتِ آیینه ها را می شِـکست در خود ، امّا خسته و صد پاره بود بــار بـَـردار ِ تـَنـي بـيـچـاره بـود تا گذَر مي كردي از قلبِ سراب با نگاهي مُلتـَمِس بر نقشِ آب غـُصّه ها را قِصّه مي پَرداختي قِصّه ها را زندگي مي ساختي دفتر ِاحساس ها رنـگي نـداشت واژه هايش، هرگز آهنگي نداشت حُرمـَتِ انـساني اش مَعيوب تر بَر تـَنـَش پـروانه ها مـَصلـوب تر آنـكه از نـابـاوَريـها خـَسـتـه بود تا كـُجا پـَرواز را پـَر بـَسته بود واژه را داغِ صِـدا سَـر ريـز كـرد در سُـكوتِ سينه حـَلق آويز كرد آنچنان با حِسِّ مرگ آغـشته بـود عشق را با دستهايش كُشته بود بي گمان آهنگِ باران نيست اين گريه هاي تلخِ بي حَرفيست اين در تـَلاطُـم هـايِ ايـن طوفانِ مـرگ شاخه ماند و حَسرت و يك دانه برگ ديگر ، اي شب ، دشمنِ ديرينِ روز چـشمِ ِ اُمّيـدي به بـيـداري نـَدوز آمـدي در خواب او هـَذيـان شُدي يـك ركوردِ تـَلـخِ بـي پـايـان شـُدي جانِ گـرمِ نور ، از شبـها چـه ديد؟؟! جـُز جـَوابِ تـُنـدِ سَر بــالا نـَديــد پس چه دارد جُز دلي سرما زده بر هر آنـچه بـوده پـُشتِ پـا زده آتـَشي در نـُطفه خـاكستر شده شورِ ِ ايماني ، كه بي باوَر شده در دلـَـش پـَرواز امـّا بي نـَفَس آشِـنـايِ تـنـگــنـاهـايِ قـَفـَس شكلِ يك بُغضِ نََفَس گيرم هنوز از قَفـَس هايِ تو دِلگيـرم هنـوز آسِمان در آرزويِ بـالِ عـشـق بي خـبـَر از آفـَتِ غَربالِ عشق تا پـَـرنده بـودن امّـا راه بـود اِدِّعايِ عاشِقيت بي گاه بود.... «محمدحسن مهربانی»
نویسنده: دختر ی از جنوب
| X close | ||
="font-family: Tahoma; text-decoration: none"> Www.Naazanin.coM
| ||